و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

ایرانم...قلبم...

ایران فدای اشک و خنده تو     

دل پر و تپنده ی تو

فدای حسرت و امیدت

رهایی رمنده ی تو 

 

 ایران اگر دل تورا شکستن

تو را به بند کینه بستن

چه عاشقان بی نشانی

که پای درد تو نشستن 

 

کلام شد گلوله باران

 به خون کشیده شد خیابـــان

ولی کلام آخر این شد

که جان من فدای ایران

تو ماندی و زمانه نو شد

خیال عاشقانه نو شد

هزار دل شکست و آخر

هزارو یک بهانه نو شد

ایران به خاک خسته تو سوگند

به بغض خفته ی دماوند

که شوق زنده ماندن من

به شادی تو خورده پیوند

ایران اگر دل تورا شکستن

تورا به بند کینه بستن

چه عاشقانه بی نشانی

که پای درد تو نشستن 

افشین یداللهی

 

+فدای خاک خسته ی تو...

++ایران...مادرم...متاسفم که فرزندانی چنین نالایق شده ایم برایت

حریم ِ دل

هرچه به جز خیال او قصد حریم دل کند

در نگشایمش به رو،  از در ِدل برانمش...

 

+...

اثربخشی کلام

آقا قدرت( خواستگار لات دختر مورد علاقه جناب ملاصدرا) شب با حال نامساعد و عقل زائل شده به در خانه ملاصدرا آمد تا او را که جواب مثبت از دخترمورد علاقه اش گرفته بکشد!... خنجر را  از کمرش بیرون آورد که حالش بد شد و در آغوش جناب صدرا افتاد...ایشان با آب زدن به سر و صورت او کمی حالت مستی را از سرش پراند و فنجانی قهوه به او داد...هنوز آقا قدرت از ملا عصبانی بود و به او بدوبیراه میگفت...جناب ملاصدرا شروع کرد و از عشق واقعی برایش گفت، از اینکه تو اگر عاشق واقعی بودی راحتی و خواسته معشوقت برایت مهم بود و به خواسته اش احترام میگذاشتی...چند دقیقه ای کوتاه صحبت کرد، اوایلش آقا قدرت عصبانی میشد و فریاد میکشید اما پس از مدتی به شدت تحت تاثیر قرار گرفت ، آرزوی خوشبختی برای ملاصدرا و همسرش کرد و رفت...

کسی کنارم بود که با تعجب گفت مگر ممکن است؟! این فیلمها هم گاهی از توهمات حرف میزنند، چطور میشود چنین فرد شر و لاتی را با حرف زدن رام کرد؟ اما من معتقدم که اصلا توهم نیست و امری واقعیست...من معتقدم کلام پیش از اینکه از طریق کلمات به روح و روان مخاطب برسد از طریق نفس و روح گوینده منتقل میشود...من معتقدم به اینکه بعضی ها نفس حق دارند و با چند جمله هم میتوانند اثر چندین ساعت سخنرانی و تلنگر را به جان مخاطب بگذارند...جناب ملاصدرا در آن گفتگو جانِ کلام را به جان آقا قدرت القا کرد و این قدرت روحی او بود که مخاطب را تحت تاثیر قرار داد نه ظاهر و شکل کلمات...

+اینجاست که به قدسیت در حرفه ام اعتقاد پیدا میکنم، به اینکه پاکی روح بر اثربخشی کلام اثر میگذارد...

++قبلا گفته ام اما آنقدر این سریال جذاب است که دلم نمی آید تکرار نکنم، عصرها ساعت ۱۸ یا شبها ساعت۲۴ از شبکه چهار سریال فوق العاده دیدنی، آموزنده، تامل برانگیز و روح نواز روشنتر از خاموشی را ببینید

عصر حضور تو

نگاهم میکنی و نگاهت نمیکنم
حواست به لحظه هایم، به قلبم، به زمزمه ها و باخودگویی هایم، به دعاهایم ...هست و من حواسم به حضورت نیست
فرزندانت را به من سپردی تا در حکومتت کاری کنم و من...بماند...بماند تا اضافه شود به بدقولی ها و شرمندگی های من و لطف دائم تو...بماند برای روز مبادا...راستی مگر این روزهای بی تو همان روزهای مبادا نیستند؟...
+جناب قیصر امین پور عزیز
++بی توجه به تو و خواسته هایت، حتی گاهی پشت به تو مینشینیم و از مردم کوفه انتقاد میکنیم!
+++ای کاش بتوانیم در عصر حضورت، در این روزهای حکومتت وظایفمان را به درستی انجام دهیم
++++کاش میشد تو را دید و یک دل سیر درد دل کرد برایت، برای حال بد بچه هایم، برای مشکلاتی که در زندگی هایشان میبینم و نمیتوانم کاری کنم، حتی برای مسئله های سخت فیزیک!...برای خودت...برای دلتنگی هایم...برای سردرگمی های فلسفی و عرفانی...
+++++مطالعه کتاب نخل و نارنج دکتر یامین پور را پیشنهاد میکنم

درد بی معنایی...


بنظر میرسد جوامع مذهبی مثل جامعه ما که اعتقاداتی ( صحیح یا غلط) بطور مداوم و پیوسته با زندگی و لحظاتشان عجین شده از این درد بی معنایی کمتر رنج میبرند‌...گاهی فکر میکنم که چه چیزی سبب میشود تا تاب آوری اقشار خاصی از جامعه تا حد زیادی بالا باشد و به دلیلی جز اعتقادات مذهبی و فرهنگی نمیرسم...بماند که بخشی از آن را از جهل افراد میدانم، از تامل و تفکر نکردنشان...
به هرحال مسلم آن است که درصد کثیری از اهالی زمین درگیر این درد یعنی درد بی معنایی هستند، دکتر شکوری میگفتند که آغاز این احساس به انقلاب صنعتی بر میگردد. بشر باید بفهمد و بپذیرد که علم و تجربه و آزمایش نمیتواند جای همه چیز را بگیرد ، همه خلاها را پرکرده و پاسخ همه نیازها و پرسشها را بدهد( خلاف نظریه های حاکم بر پوزیتیویسم منطقی)...باید برای زندگی به دنبال یک معنا بود و بنظر میرسد که این معنا از طریق ارتباط با ماورا و از طریق پرورش و ارتباط روحی بدست می آید...بشر صنعتی، مدرن و حسابگر باید این معنا را در زندگی اش وارد کند و بداند علم ابطال پذیر و غیرقابل اتکاست...

+عرفا به دنبال آن هستند که حقیقت را ببینند و فلاسفه می خواهند آنرا بفهمند و من معتقدم در این میان "پای استدلالیان چوبین بود"

++از هفته آینده سه شنبه ها دکتر شکوری در برنامه کتاب باز در رابطه با این درد بی معنایی صحبت خواهند کرد

بچه ها و مشکلات بزرگتر از سنشان

باورش سخت است که بچه هایم انقدر در سختی زندگی می کنند و دم نمیزنند...و من چقدر بیرحمانه در برابرشان ایفای نقش میکنم...

+امروز که همراه یکنفرشان به اورژانس رفتم ، بغلش کردم و قلبم برایش گرفته بود اما دلگیری من مگر دردی هم دوا میکند...

++این حجم از مشکلات اجتماعی گاهی فراتر از درک آدمی ست...مگر میشود؟!!... نمیدانم آیا روزی از علوم انسانی چون جامعه شناسی و فلسفه برای رفع این مشکلات استفاده خواهد شد یا نه اما به اینکه چقدر میتوانند موثر باشند مطمئن نیستم...

+++امشب متوجه شدم سری جدید برنامه شوکران از شبکه چهار پخش میشود

مادر آقای راننده!!

امروز قبل از راننده آژانس با راهنمایی عمونظام ( آقای پیر و مهربانی که از راننده های همان آژانس است و به تازگی پیکانش را به پراید تبدیل کرده اما من او را با مهربانی و حس خوبی که همیشه در صدا و الفاظش دارد میشناسم) در ماشینش نشستم ( معمولا این کار را نمیکنم و قبل از راننده سوار نمیشوم که به او و حریم خودرو اش احترام بگذارم) و بلافاصله عکس۶×۸ یک خانم پیر که روی فرمان چسبانده شده بود توجهم را جلب کرد...بنظرم مادر آقای راننده بود...دلم لرزید از این عشق و حال خوب او با مادرش...چند ثانیه بعد آقای میانسال خسته و ظاهرا معتادی! آمد و سوار ماشین شد...آقای راننده بود.... راستش اگر هرجای دیگری چنین فردی را میدیدم اصلا فکرش را هم نمیکردم که او بتواند چنین عشق و احساس عمیقی نسبت به مادرش داشته باشد!! ...
+ چقدر خوب است اگر آدمها را از روی ظاهر قضاوت نکنیم
++خدا همه ی پدر و مادرها را برای همه حفظ کند که در هر سن و احوالی که باشیم حتی دیدن تصویرشان قلبمان را نوازش میکند

+++امروز طبق تفکرات شخصی که از گذشته داشتم، نقش وکیل بچه ها را بازی کردم و تا توانستم حقشان را فریاد زدم و بر ان تاکید کردم...در نتیجه تغییری حاصل نشد اما خوشحالم که وظیفه ام را درست انجام دادم ( احتمالا توسط آقای مدیر بزرگواری که لطف میکنند و گاهی به اینجا سر میزنند توبیخ میشوم که تو مگر وکیلی؟؟!! :)) تازه این در بهترین حالت است که ازم نمره کم نکنند)

آغوش

نمیدانم چرا اما همیشه بغل کردن آدمها را بیشتر از بوسیدنشان دوست دارم؛ وقتی قرار است با کسی روبوسی کنم خیلی زود به جای دست دادن دستم را دور شانه اش می اندازم و چند لحظه ای در آغوش میگیرمش... به دنبال ان حس گرمی و مهربانی زیادی هم به من و هم به ان فرد منتقل میشود...حسی که در دست دادن و بوسیدن با عجله نیست...هر در آغوش گرفتنی همراه خودش درنگ و تاملی دارد که درجه محبت آدمها را تنظیم میکند

این مطلب را در تلگرام برایم فرستادن :

📝📝📝 هوا را از من بگیر، "بغل" را نه!

✍️مهدی معارف

✅دیروز پریروز دادگاه یک پسرک هفده ساله بود. این بنده‌خدا چند ماه پیش، از خواب بیدار می‌شود و حس می‌کند دیگر تحمل این زندگی کوفتی را ندارد. حالا یا شکست عشقی خورده‌بود یا هر درد بی‌درمان دیگری که داشت، انقدر احساس بیچارگی و بدبختی کرد که تفنگ پدرش را برداشت و یک گلوله هم چپاند تویش و راهی مدرسه شد. شاهدها می‌گفتند که اول می‌خواست بقیه را بکشد، ولی بعد که یادش آمد یک فشنگ بیشتر ندارد احساس کرد کار عاقلانه این است که خودش را بکشد. آخر سر ولی بدون اینکه خون از دماغ کسی راه بیفتد قضیه ختم به خیر شد.

✅دیروز پریروز آدمهای توی دادگاه می‌خواستند سر در بیاورند که چطوری این آدمِ بی‌اعصاب، بی خیال شلیک کردن همان یک دانه گلوله‌اش شد. فیلمهای مداربسته‌ی مدرسه را که دیدند، قاضی و متهم و شاهد و وکیل و نگهبان دادگاه از دیدن اتفاقی که افتاده بود شاخ در آوردند. بعد ماجرا را برای خبرنگارها تعریف کردند و آنها هم شاخ در آورند. خبرنگارها هم قضیه را برای مردم تعریف کردند و بخش قابل توجهی از مردم (از جمله خود من) همه با هم به صورت گروهی شاخ در آوردیم.

✅دوربین مداربسته یک لحظه‌ی نفسگیر را نشان می‌داد که پسرکِ بی‌اعصاب و آقای "مربی" چشم توی چشم می‌شوند. مربی انگار نه انگار که این چیزی که دست پسرک است اسمش تفنگ باشد، پسرک را در آغوش می‌گیرد. مثل آدمی که بعد از صد سال توی یک عصر بارانی پاییزی معشوقش را کنار برج ایفل ببیند، با همان میزان عشق. بعد توی فیلم یک نفر با ترس و لرز می‌آید و تفنگ را می‌قاپد و فورا هم در می‌رود. مربی ولی انگار هنوز پسرک را سیر بغل نکرده. با اینکه دیگر تفنگی هم در کار نیست ولی مربی آغوشش را تنگ‌تر می کند. صحنه که اولش شبیه فیلمهای جنایی بود یکهو می‌شود مثل سکانسهای فیلم تایتانیک قبل از برخورد کشتی با کوه یخ. بالاخره پسرک هم چشمش را می‌بندد و مربی را بغل می‌کند. جَک و رُز همینطوری که توی آغوش هم هستند، مظلوم و غریبانه قدم برمی‌دارند و یواش‌یواش از توی کادر خارج می‌شوند.

✅دیروز مربی آمده بود جلوی دوربین و از معجزه‌ی "بغل کردن‌" می‌گفت. حرفش حرف حساب بود. آغوشی که به روی آدمها باز می‌شود واقعا هم پیغام امنیت است، پیام صلح. پرچم سفیدی که توی باد تکان می‌خورد و آدم می‌تواند با خیال راحت تفنگ را رها کند و یک دل سیر گریه. جان مطلب را حامد ابراهیم‌پور گفت، آنجایی که گفت:
بغلم کن... که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن... که خدا دورتر از این نشود...

پدر مهربان

خوشبحال تمام کفترها

خوشبحال تمام آهوها...

 

قرار

از دو هفته پیش ن بارها و بارها خواستار هماهنگ کردن یک قرار ملاقات است و من مدام مخالفت میکنم... نمیدانم چرا اما این روزها حوصله چنین ملاقاتها و گفتگوهایی را ندارم... جسمم بسیار خسته است و روحم درگیر ماجراهای بچه ها و کارهای هرروز...

+امشب قهر کرد و حسابی هم دلخور شد...تلاشهایم هم بی پاسخ مانده فعلا

++حدود ۵۰ صفحه از کتاب" زندگی دومت زمانی آغاز میشود که می فهمی یک زندگی بیشتر نداری" باقی مانده و دیگر مطمئن شده ام که متاسفانه مناسب بچه ها نیست...کاش میتوانستم یکی دو فصل را جدا کنم و بقیه را در اختیارشان بگذارم!

روشنتر از خاموشی

سریال "روشنتر از خاموشی" 

من عاشق و مجذوب قسمت آخر این سریال هستم

جایی که شخصیت اول داستان در پایان عمر و در عالم شهود خود را در یک قلعه ترسناک میبیند که از همه جای آن افراد سیاهپوش و شمشیر به دست به او حمله میکنند. او که تنهاست و ترسیده به سختی با یکی یکی انها میجنگد...و بعد از پایان هر جدال نفسیگیر که آن سیاهپوش را میکشد ، رو بندش را کنار میزند و در کمال تعجب میبیند خودش بوده! بارها و بارها و با تعدادی زیادی از آن ها میجنگد و هربار همین اتفاق...

جدال با نفس

بنظرم به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده شده است

+ساعت ۱۸ عصرها از شبکه چهار این سریال پخش میشود

++این سریال مثل کتاب مردی در تبعید ابدی از زندگی جناب ملاصدراست

+++به همه عزیزانم پیشنهاد میکنم ببینند 

باز هم من و "اسم"

سرم درد میکرد ، خسته و کلافه بودم. از ساعت هفت و نیم شب به اتاقم رفتم و چند صفحه ای از غرور و تعصب را خواندم تا خوابم برد... ساعت ۱بامداد بی دلیل بیدار شدم و مجددا مورد هجوم افکار دردناک قرار گرفتم...تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم، خودم از گفتگوهای ذهنی خودم خسته بودم اما منِ دیگرم ساکت نمیشد، یک ریز حرف و بحث و چالش...
از همین بحثها به این نتیجه رسیدم که به عنوان یک قدم موثر، فعلا باید تعدادی کتاب خوب برای بچه هایم بخرم...
این فکر خودش آغاز یک چالش بزرگتر و دشوارتر شد...کتاب خوب برای بچه های من چه کتابی ست؟ من که رمان نوجوان نمیشناسم... مشغول جستجو در سایتهای مختلف شدم، از ن پرسیدم، از م پرسیدم، لیست کتابهای مورد علاقه و تایید خودم را مرور کردم....
به هرحال شب بارانی و پاییزی صبح شد
ساعت ۹ونیم با حالت استیصال از خانه خارج شدم، به مادرم هم اطلاع دادم که اول بانک میروم و بعدش بسته به شرایط روحی ام شاید سری به انقلاب بزنم...
کار بانکی به لطف آقای کارمند در حد چند دقیقه انجام شد. از بانک بیرون آمدم و خیابان خیس مقابلم را گرفتم و رفتم...بغض در گلویم قصد آرام شدن نداشت ... چند قدمی که گذشت تصمیم گرفتم به "اسم" بروم و حداقل بخشی از افکار و اوهام شب گذشته را محقق کنم...
در مسیر مدام لیست کتابهای پیشنهادی از سایتهای مختلف را مرور میکردم و چندتایی اسم یادداشت کردم...
ظهر در چهارراه ولیعصر بودم، یک جاکلیدی شبتاب برای ن خریدم و پیاده به سمت میدان انقلاب راه افتادم...هوا سرد بود، ظاهرا دلسردی و حال بد من هم بی تاثیر در تشدید این سردی و نمناکی نبود....به آشخانه ای که در مسیرم بود رفتم و در آن فضای سنتی و در کاسه ی لعابدار چینی با گلهای آبی چند قاشقی آش رشته با کشک زیاد خوردم ، تلفنی گزارشی از روزم را به مادرم و به ن دادم و رفتم به "اسم"...
اول سراغ کتابهای جناب مرادی کرمانی را گرفتم ، مرا به خانمی که مسئول کتابهای نوجوان بودند معرفی کردند، ماجرا را برایشان تعریف کردم و ایشان با مهربانی چندین کتاب برایم اوردند، روی یکی از صندلی ها نشستم و به بررسی کتابها پرداختم....سخت ترین قسمت ماجرا این بود که باید خودم‌را به جای بچه ها میگذاشتم و فکر میکردم هر یک از این کتابها که خودم هم تابحال نخوانده بودمشان برایشان جذاب و کاربردی خواهد بود یا نه!...
بعد از حدود ۴۰ دقیقه از آنجا به سمت قفسه کتابهای همیشگی رفتم ... نخل و نارنج را برداشتم و برای پیدا کردن مردی در تبعید ابدی از آقای فروشنده راهنمایی گرفتم، از ایشان کمک خواستم تا برای شرایط مورد نظرم کتاب به من معرفی کنند........ماجرا ها اتفاق افتاد و حاصلش یک گفتگوی چهار نفره و حدودا یک ساعته با دو آقا و یک خانم فروشنده شد ... بندگان خدا از عمق وجودشان همراهی میکردند و تا میتوانستند همدلی، همدردی،راهنمایی ، تشویق و...نثارم کردند....شماره تلفنم را هم یک نفرشان گرفت برای ادامه ارتباط.... در حالی آنجا را ترک کردم که باز هم حس خوب و شیرین همیشگی اسم همراهم بود و این کتابها در نایلون خریدهایم:
-مثل ماه شب چهارده
-مردی در تبعید ابدی
-میلیست مین دختر نابغه
-نخل و نارنج
-دختر پرتقال
-مربای شیرین
-شما که غریبه نیستید
-تسلی بخشی های فلسفه
-فلسفه ملال
-سیزده دلیل برای اینکه...
-زندگی دومت زمانی آغاز میشود که میفهمی یک زندگی بیشتر نداری

یک ساعت دیگری را هم در هوای گرفته و پاییزی خیابان انقلاب سپری کردم ، یک بسته عود خریدم و بعدش هم به سمت خانه راهی شدم...


+ قول داده ام که به زودی به اسم سر بزنم و باز هم با ان سه عزیز در ارتباط باشیم...
++این کتاب آخری که نام بردم را از دیروز شروع کرده ام و میخوانم، کتاب جالبی ست و به دوستانی که مخصوصا دچار روزمرگی در زندگی شده اند پیشنهادش میکنم
+++ امروز چند بسته قیف نانی و مواد دیگر برای تهیه حلوا ی روز شنبه خریدم....‌چقدر درد دارد که خودت با دست خودت برای یکی از بچه هایت حلوای ختم آماده کنی‌...
++++از دوستانی که ابراز همدردی کرده بودند خیلی ممنونم، من هم حالم بهتر شده سپاس از لطفتان
 

کدها