رهی معیری شعری داره که در اون یک سنگریزه بی ارزش رو میبره پیش طلا ساز تا به عنوان نگین باهاش انگشتر بسازه...انگشتر ساز شکایت میکنه که این سنگ بی ارزش رو که روی انگشتر نمیذارن

رهی توضیح میده که این سنگ براش ارزشمنده چون روزی که داشته با یار قدم میزده این سنگ رفته توی کفش یار و به پای یار بوسه زده:

ناگاه چون پری‌زدگان آن پری فتاد

وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد

آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش

کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم

آگه شدم ز حادثه جان‌گزای او

دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است

وز سنگریزه‌ای بت من در شکنجه است

من خم شدم به چاره‌گری در برابر خویش

وآن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم

آن داغ را به بوسه لب‌های گرم خویش

وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است

بر پای آن پری چو رهی بوسه داده است

شعر کامل اینجا