ناهار پیتزا و جوجه سفارش داده بودیم و یک آژانسی آورد تحویل داد... چقدر غصه نشست به دلم که بوی پیتزا پیچیده توی ماشینش و حواسم نبود یکیشو باز کنم بهش بدم😔

از اونطرف هی به قیمت میلیونی این سفارش و از اون طرف بسته های غذایی که خواهرم داره برای فقرا آماده میکنه که یکشنبه تحویل بده فکر میکنم و اینکه میشد با این پول اونجا چقدر کمک کرد 😔 یا مثلا میشد باهاش برای بچه هام خوراکی بخرم سر جلسه امتحان بدم بهشون😔

+ از طرفی به خودم میگم ما که توی همه اون کارها داریم سعی میکنیم مشارکت‌کنیم و از طرفی همیشه که اینجوری غذا از بیرون سفارش نمیدیم و آدم باید به فکر خودش هم باشه و.... ولی....

++ شاید وسواس گونه دارم فکر میکنم

×+ چقدر "از طرفی" استفاده کردم تو این متن!!