با تولدی که امروز ن گرفت
برای اینکه فراموش نکنم
از بهار ۹۹ که کرونا جدی شد تا پاییز ۱۴۰۱ همیشه سر کلاسها ماسک داشتم و خیلی از بچه ها چهره بدون ماسکم رو ندیدن. یعنی نزدیک ۲۰ ماه حرف زدن و توضیح دادن و... با ماسک. البته که سخته اما تا حد زیادی بهش عادت کردم
سه شنبه تصمیم گرفتم بدون ماسک سر کلاس دهم ها برم و صداشونو میشنیدم که به هم میگفتن وای قیافه اش چه مهربونه! :))
آخه از نظر رفتاری فعلا بیشترین حد سختگیری رو نسبت بهشون اعمال کردم و کلی ازم حساب میبرن ؛)
+ واقعا بدون ماسک خیلی بیشتر و راحت تر میشه باهاشون ارتباط گرفت و خیلی چیزهارو باحالت چهره میشه بهشون فهموند...دل خودمم تنگ شده بود برای تدریس عادی و بدون ماسک
++ ولی دیگه اون جلسه رو کنار میزهاشون نرفتم حتی برگه های کوییز هم گفتم یکیشون پاشد جمع کرد برام اورد. و هر کدومشون که عطسه یا سرفه میکردن دلم میلرزید که بدون ماسک اونجام
+++ از شنبه اما دوباره برمیگردم به روال سابق و ماسک زدن
+× این روزا کتاب "خداحافظ آقای چیپس" رو گوش میکردم که داستانی درمورد روزهای پایانی عمر یک معلم بازنشسته است. کسی که همه عمرش با عشق به مدرسه و بچه ها سپری شده و بعد از بازنشستگی هم خونه ای کنار مدرسه اجاره کرده که بچه ها رو ببینه و گاهی به مدرسه سربزنه. این پست رو نوشتم که اگر به اون سالها رسیدم و بلاگفا همچنان سرپا بود! یادم باشه چه تجربه های بدیعی داشتیم در این ایام بیماری
چای سورپرایزی
امروز بعد از اینکه کارم تموم شد و داشتم لباس میپوشیدم که از سالن بیام بیرون ، خانوم مهربونی که اونجا بود گفت پیش ما بمونین یه چای بخورین منم فکر کردم داره تعارف میکنه گفتم نه ممنون در همین حین دیدم اون یکی با یه سینی که توش یه فنجون چای با یه قندون بیدمشک بود اومد گذاشت رو میز گفت بفرمایید! واقعی گفته بود و تعارف نبود!
اولین بار بود که توی یه سالن زیبایی میدیدم از مشتری هاشون پذیرایی میکنن... دیگه دیدم زحمت کشیدن و زشته بذارم برم یکی دو قلپ خوردم و پاشدم ...ولی واقعا کارشون خیلی جذاب بود و به آدم حس صمیمیت و جمع دوستانه و... میداد. مخصوصا برای من که عاشق چای هستم و با چای میشه گولم زد خیلی اثربخش بود :)
+ایده های ساده و کم هزینه برای جلب رضایت و حس اعتماد مشتری ....خلاقیت
++مامانم قبلا اینجا رفته و میگه از همه همینطور پذیرایی میکنن و مطمین شدم اتفاقی نبوده
تبریک پر ماجرا
ش روی تولدها خیلی حساسه. البته درستش اینه که بگم کلا از نظر عاطفی خیلی حساسه!
من تقریبا هرسال تولدش رو چون در تعطیلات فرودین هست فراموش میکنم و کلی دلخوری پیش میاد. آخرین بار که دیدمش گفت اصلا منم دیگه تولد تورو فراموش میکنم و من کلی خندیدم. اول مهر پیامی فرستاده بود درمورد شروع پاییز و... در جوابش گفتم تازه تولد منم تو این فصله! گفتم یادواری کنم تا نذارم یادت بره :)) گفت بدبختانه میخوام ولی نمیتونم فراموشش کنم:)
این روزا من نه تلگرام دارم نه واتساپ. ظاهرا توی واتساپ پیام تبریکی فرستاده و وقتی دیده که جواب ندادم یک دنیا دلخور شده. روز بعدش اس ام اس زد که جوابمو نمیدی؟ و من ِ بیخبر گفتم چه جوابی؟ خلاصه از همون شب تا همین نیم ساعت پیش من داشتم تلاش میکردم که ازش رفع دلخوری کنم!! هوووفففف...
شبهای روشن
رهاش کن
به تجربه دریافتم که اگر قراره کاری رو نکنی باید کلا بهش فکر نکنی و هیچ جوره به ذهنت راهش ندی. اگر ذهنت رو درگیرش کنی و مدام با خودت بگی نباید فلان کارو بکنم دقیقا بهش اجازه دادی بیاد و حجمی از افکارت رو به خودش اختصاص بده و این درگیری و این حجم از فکر کردن به موضوع در نهایت تورو اغوا میکنه و در فاصله کوتاهی بدون اینکه روی خودت کنترلی داشته باشی میبینی رفتی سراغش
کتاب تکراری
بعد از مدرسه و قبل از برگشتن به خونه، با وجود خستگی زیاد سری به یک کافه کتاب زدم. ترکیب ِعطر قهوه با بوی عود ِ روشن در قفسه کتابها حس گرما وصمیمی ای ایجاد کرده بود که با همراهی ِ موسیقی های فرانسوی و انگلیسی و نورپردازی های ملایم، آرامش هم القا میکرد.
حدود دو ساعتی اونجا سپری شد بدون اینکه متوجه گذر زمان بشم. یک فلاسک دماسنج دار صورتی و کمی لوازم التحریر برداشتم و بقیه زمان رو کنار کتابها بودم.
منم مثل خیلی ها تا قبل از نصب طاقچه و آشنایی با فرمت کتاب epub جزء طرفدارهای کتابهای کاغذی و از این اَدا های لذت استشمام بوی کاغذ و لمس کتاب و... بودم! اما اخیرا کمتر کتاب کاغذی ای رو به سرانجام میرسونم و بیشتر وقت مطالعه ام توی طاقچه سپری میشه ... اما با وجود این دوست دارم بعضی از کتابهای محبوبم رو توی کتابخونه خونه هم داشته باشم و هر روز ببینمشون :)
امروز "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور رو که دو سال پیش ، همین موقع از سال خوندمش رو خریدم و با تموم شدن سوکورو... از امشب دوباره تصمیم دارم بخونمش
+ امروز برای دقایقی برگشتم به پنج شش سال پیش و وقتی که با استاد ع سپری میشد...
غمِ گرم و آرام
عصر ۱۸ مهر یعنی روز تولدم رو سپری میکنم. یک ساعت پیش از دندونپزشکی اومدم و ضمن گوش کردن به موسیقی دارم ۲۰درصد پایانی ِ کتاب سوکورو رو میخونم... نور اتاق دیگه کم شده و میلی به کنار زدن پرده یا روشن کردن چراغ ها ندارم... این ترکیب بهم فرصت فکر کردن میده که یک غم ِ ناخودآگاه توی دلش داره...غمی گرم که مثل جوهر توی آب، ذره ذره در روحم پخش میشه...
سوکورو بعد از ۱۶ سال به دیدار اری، دوست دوران دبیرستانش رفته که ازدواج کرده و دوتا دختر هم داره. حالا هر کدوم زندگی خودشونو دارن اما اثرات اتفاقات و احساسات گذشته هنوز برای دوتاشون وجود داره... وقتی اری از سوکورو میخواد که بغلش کنه و به هم فرصت آرام شدن در آغوش هم رو میدن و بدون توجه به زمان و مکان با سکوت به روحشون اجازه لمسِ آرامش رو میدن فکر میکنم که ظرفِ روح هر آدمی چقدر شکستگی های پنهان میتونه داشته باشه حتی اگر در ظاهر شکستی دیده نشه و همه چیز عادی و روی روال بنظر برسه. باید به خودمون فرصت بدیم...
سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش
بعد از "جنگل نروژی" تصمیم گرفتم که دیگر کتابی از هاروکی موراکامی نخوانم! در نتیجه در این مدت هر کتابی از این نویسنده می دیدم بدون فکر کنارش میگذاشتم. اما نمیدانم چه شد که این کتاب را بدون اینکه حتی معنای اسمش را بفهمم! خریدم.
البته فشار ِ مدتی بی کتاب ماندن و همینطور نظرات ملت در طاقچه هم بی تاثیر نبود در این انتخاب.
تا حالا حدود ۳۵ درصد کتاب را خوانده ام. چیزی که خیلی برایم جالب است و توجهم را جلب میکند توصیف دقیق و ریزبینانه نویسنده از جزئیات احساسات و افکار آدم هاست. یعنی گاهی یک حالاتی را توصیف می کند که آدم بارها تجربه کرده اما نتوانسته بیان کند و حالا که میبیند یک نفر اینطوری دقیق همان حس و فکر را توصیف میکند حیرت میکند و کاملا با شخصیت ها همذات پنداری میکند.
+ سوکورو چهار دوست دارد که ترجمه اسم آن ها، اسم چهار رنگ است. اما در ترجمه اسم سوکورو اسم هیچ رنگی نیست. به همین خاطر در نام کتاب می گوید "سوکورو بی رنگ"
++"سالهای زیارت" اسم یک قطعه موسیقی است.
کرونا، انفولانزا یا سرماخوردگی؟!
سه روزه که علائم دارم. اما از دیشب خیلی شدیدتر شد و مخصوصا بدن درد و گلودرد آزار دهنده ست. امروز عصر رفتم درمانگاه میبینم هیچکس ماسک نزده .نه دکتر نه پرستار نه کارکنان داروخونه!
به دکتره میگم شما نمیترسی تو این مرکز بیماری نشستی ماسکم نمیزنی؟ میگه نه بابا! من الان ۶ماهه اینجام هیچی هم نمیشه!
از اونطرف پرستاره با همون دستی که داره به سرم و دارو و مریض و...دست میزنه، قند میذاره دهنش یا لقمه میخوره . واقعا اینا چه جراتی دارن و چه عجیب که سالم موندن تاحالا!
+ سرم زدم با امپول ویتامین ب و سفازولین. اما انقدر بدنم درد میکنه که اصلا نمیتونم هیچ کاری کنم.
++ یه گواهی نوشت شنبه نرم سرکار.حالا باید ببینم تا فردا حالم چطور میشه. از طرفی هم چون نگرانم بچه ها ازم بگیرن ترجیح میدم خونه بمونم
+++ خواهرم هفته پیش رفت سفر. وقتی برگشت چند روز بعد علایمش ظهور کرد و بعدم من و خواهر دیگه ام ازش گرفتیم :/