عصر ۱۸ مهر یعنی روز تولدم رو سپری میکنم. یک ساعت پیش از دندونپزشکی اومدم و ضمن گوش کردن به موسیقی دارم ۲۰درصد پایانی ِ کتاب سوکورو رو میخونم... نور اتاق دیگه کم شده و میلی به کنار زدن پرده یا روشن کردن چراغ ها ندارم... این ترکیب بهم فرصت فکر کردن میده که یک غم ِ ناخودآگاه توی دلش داره...غمی گرم که مثل جوهر توی آب، ذره ذره در روحم پخش میشه...

سوکورو بعد از ۱۶ سال به دیدار اری، دوست دوران دبیرستانش رفته که ازدواج کرده و دوتا دختر هم داره. حالا هر کدوم زندگی خودشونو دارن اما اثرات اتفاقات و احساسات گذشته هنوز برای دوتاشون وجود داره... وقتی اری از سوکورو میخواد که بغلش کنه و به هم فرصت آرام شدن در آغوش هم رو میدن و بدون توجه به زمان و مکان با سکوت به روحشون اجازه لمسِ آرامش رو میدن فکر میکنم که ظرفِ روح هر آدمی چقدر شکستگی های پنهان میتونه داشته باشه حتی اگر در ظاهر شکستی دیده نشه و همه چیز عادی و روی روال بنظر برسه. باید به خودمون فرصت بدیم...