و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

بوی خوب

همینکه نشستم تو ماشینش بغلش کردم

- چرا بوی خودتو نمیدی؟

+ وارد نمیشه دیگه.قبلا بهت گفته بودم.

-دلم برای بوی خودت تنگ شده

+خودمم همینطور. دعا کن برجام به یه جایی برسه تا عطر منم وارد بشه :)

-چه انگیزه خوبی برای دعا کردن! :)

استقبال

ایستاده ام پشت پنجره ، چشم به آسمان و در انتظار ... انتظار پاییز، انتظار ِ....

و این دل ِتنگ و افق ِ نارنجی و تکه ابرهای خاکستری انگار نزدیک شدنش را نوید میدهد...

لحظه ی اکنون

چای مینوشم و شیرینی ِ همراهش چی پلت ِ سرکه ای است! البته که ترکیب خوشمزه ای است. گوشم به پادکستی است ضبط شده در شب یلدای چند سال پیش که همزمان شده بود با زلزله... آخ تو شب یلدای منی !.... البته با این اهنگ شروع شد اما کم کم رنگ اشعار و موسیقی های دلتنگی را به خود گرفت... چشمم به آسمان نیمه ابری است و ماهی که حالا دیگر خودش را به زور از پس ابرها بیرون کشیده.... دلم اما ....نمیدانم دلم کجاست !

سلیقه ی بِکر

خانم میم روزهای اخر بارداریش را سپری میکند و روزشماری میکند برای تولد دختر کوچولوی شیرینش. اخیرا پستی گذاشت و نوشت که وقتی این آهنگ را پخش میکنم دخترم واکنش نشان میدهد...
مشتاق شدم که حتما بدانم این چه آهنگی بوده و دانلودش کردم. تیتراژ سریال مهمونی ِ آقای طهماسب که همخوانی میکنن با بچه. اولین بار بود که شنیدمش و قند در دلم آب شد...دوباره و سه باره و چندباره پلی شد و گوش کردم و هر بار "بچه" با لفاظی های بامزه اش لبخند بر لبم نشاند. راستش من هم مثل دختر کوچولوی خانم میم داشتم واکنش نشان میدادم :)
از این نظر این موضوع برایم جالب شد که فرزند ِ خانم میم هنوز به این دنیا وارد نشده و سلیقه و گوش و فکرش آکبند و دست نخورده و کاملا فطری است...اگر با این آهنگ واکنش نشان میدهد یعنی چیزی در آن هست که" فطرت آدم ها" ذاتا آن را دوست دارد.... شاید شادی، شاید مهربانی، شاید امید، شاید زیبایی، شاید ریتم و موزون بودن... نمیدانم اما معلوم است که سلیقه ی بکر این کوچولو خیلی خوب است:)



+ برای خانم میم و کلا همه مامانا دعا کنید که همیشه سلامت و خوشحال باشن . اگر حال مامانا خوب باشه حال دنیاخوبه

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل/بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران

حدود شش سال است که رمز گوشی ام را عوض نکرده ام. یک حرف و چهار عدد .حرف اول اسم ن و چهار رقم آخر شماره تلفنش. اما دیروز بنا به دلیلی مجبور به تغییر رمز شدم.
حالا هربار که میخواهم قفلش را باز کنم ناخوداگاه رمز قبلی را وارد میکنم. وقتی پیام "اشتباه است" می خورد توی صورتم تازه مغزم از ناخودآگاه به خودآگاه پرتاب میشود و یادش میفتد که اوضاع عوض شده...
به این فکر میکنم که ذهن میتواند به هر چیزی عادت کند و ناخودآگاه و مثل یک ماشین ِ خودکار هرکاری ، هر فکری یا هرچیزی را مدتها انجام دهد و تو وقتی متوجه بشوی که کار از کار گذشته و نتیجه ی "اشتباه است" خورده باشد توی صورتت...
چقدر از رفتار، گفتار و پندار ما بطور ناخودآگاه اداره میشود...؟

+ اینجاست که قدم برداشتن به سمت خودآگاهی ، ضرورت پیدا میکند.

++ عنوان فقط از جهت دیر فراموش کردن چیزی که به مرور در ذهن نشسته است انتخاب شده و مُراد از "مِهری" در اینجا ، همان رمز قفل گوشی است :)

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

دیالوگی شنیدم که میگفت: تو با خودت روراست نیستی

شنیدنش مثل چراغی بود که ناگهان گوشه پنهانی از مغزم رو روشن کرد. این روزها حواس پرت و کم حوصله ام بدون اینکه دقیقا خودم هم بدونم دردم چیه! فکرم مشغوله و آرامش و نشاط طبیعیم رو ندارم بدون اینکه موضوع روشنی وجود داشته باشه برای ایجاد این احوالات...
حس ِ دیوار یک سد رو دارم ؛ انگار انبوهی از احساسات ِ پنهان و ناخوشایند پشت این دیوار هست که فقط دارم فشارش رو تحمل میکنم و دقیقا خودمم نمیدونم پشت سد چی داره این فشار رو ایجاد میکنه...
شاید مجموعه ای از چیزها به مرور زمان این وضعیت رو ایجاد کرده. شاید بدون اینکه بدونم جلوی دهنِ روحم رو گرفتم و نذاشتم حرف بزنه! یا شایدم اون حرف زده ولی من نشنیدم. اما واقعا چرا انقدر از خودم بیخبرم و خودمو نمیفهمم...چی حائل شده بین خودم با خودم

+ پریشب سرگیجه و سردرد شدیدی داشتم و طبق روال همیشه فکر میکردم از افت فشاره. خیلی اتفاقی برای بررسی کالیبره بودن دستگاه فشار خونه، قبل از اینکه بابا استفاده کنه روی خودم امتحانش کردم و در کمال ناباوری فشارم ۱۴ روی ۸ بود! اصلا چنین چیزی سابقه نداشت و من کلا جزء افرادی هستم که فشار عادیم ۱۰ و ۱۱ ست.

از تو می خواهم خودت را

گوش کن

تصادفا

امروز خانم منشی نوبت بعدی رو برای ۱۸ مهر تعیین کرد ؛ روز تولدم :)

دکتر اصولا سه شنبه ها مطب هست ، امروز منشیش میگفت استثنائا هجدهم که دوشنبه ست ، دکتر میخوان بیان :)

خسرو و شیرین

این شبها "هزاره شعر" را نگاه میکنم و به معنی واقعی کلمه لذت میبرم...

در بخشی از برنامه به بررسی ظرفیتهای داستانی اشعار نظامی و ماجرای خسرو و شیرین پرداخته میشود که خاطرات بیش از یازده سال پیش را برایم تداعی میکند؛ زمانی که با ولع به همه جور کتاب شعری سرک میکشیدم ! از فروغ و سهراب و قیصر و کمتر شناخته شده ها تا حافظ و فردوسی و نظامی و...

در همان سالها کتابی خریده بودم با عنوان "عاشقانه های نظامی" که در یک قسمت به داستان خسرو و شیرین و در قسمت دیگر به لیلی و مجنون می پرداخت. کتاب به نثر ادبی داستانها را بازنویسی کرده بود و به فراخور موضوع ابیات اصلی هم در متن گنجانده بود. از آن زمان به بعد دیگر به سراغ این قصه ها نرفتم و بیش از نیمی از ماجراها را فراموش کرده بودم تا این شبها و شنیدن دوباره داستانها از زبان اهل فن ... داستان که همان است اما منِ امروز با پگاهِ آن روزها بسیار تفاوت دارد...

+مهمان برنامه تاکید داشت که نظامی پنج هزار بیت شعر در وصف داستان خسرو و شیرین سروده تا برسد به اینجا که عمه شیرین ،مِهین بانو، این پند را به شیرین بدهد که گول خسرو را نخورد و... :

ولیکن گرچه بینی ناشکیبش

نه بینم گوش داری بر فریبش

نباید کز سر شیرین زبانی

خورد حلوای شیرین رایگانی

بنظرم آمد این قسمت داستان و این ابیات ظرفیت این را دارد که به لطایف الحیل در بحث و گفتگو با بچه ها گنجانده شود بلکه هدایت شوند :)

کمک به تحقق آرزوی دخترم

نیم ساعت پیش گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم یک شماره ناشناس بود و طبق عادت همیشگی که اصولا حوصله هم صحبتی با ادمهای جدید رو ندارم جواب ندادم. دو بار زنگ زد و بعدش اس ام اس فرستاد که خانم من فلانی ام. از بچه های دوازدهم ریاضی امسال که دو ماه پیش کنکور دادن. پیامشو دیدم بلافاصله باهاش تماس گرفتم. بعد از کلی عذرخواهی گفت که برای فرم گزینش دانشگاهی که انتخاب کردم باید اسم چند نفر معرف رو بنویسم میشه اسم شمارو بنویسم؟ که من هم مشتاقانه قبول کردم . بعدش دوباره با کلی عذرخواهی ادرس رو پرسید و درنهایت براش ارزوی خوشبختی کردم و خداحافظی

+ چقدر حس عجیبیه که سِیر بزرگ شدن بچه هارو میبینی... بازم به پست قبلی فکر میکنم

و زندگی...

زندگی رازآلود است

زندگی یک معماست که قبل از حل کردن آن، باید سوال را پیدا کرد...

باید با زندگی، با این هدیه ی ناخواسته، چه کار کرد؟

در این سفر

از ابهام به ابهام

با ارابه ی اختیار،

به کدامین سو باید رفت؟

به زندگی ها نگاه میکنم...به دنیای متفاوت هر آدم ...به راستی که ما اینجا چکار میکنیم؟

موسیقی تپش قلب

کدها