....
چادر کردیم رفتیم تماشا
سفرنامه حج عالیه خانم کرمانی که از اردیبهشت سال ۱۲۷۱ شمسی یعنی زمان ناصرالدین شاه قاجار شروع و تا دو سال و نیم بعد طول کشیده است
خب همه کلمات این دو خط بالا انقدر برایم جذاب بود که مشتاق خواندن کتاب شوم . در طاقچه خریدمش و این چند وقت مشغول مطالعه بودم تا امروز که تمام شد...
کلا سفرنامه ها بسیار جذاب هستند و حالا اگر سفرنامه حج باشد و مربوط به بیش از صد سال پیش جذاب تر هم باید باشد ، اما نبود! کتاب پر از تکرار بود، همه اش درمورد مسیر و راه بود و درمورد خودِ اعمال حج و حس معنوی ای که میتواند داشته باشد تقریبا هیچ چیز نداشت. سفر از کرمان شروع شد ، از راه دریا به بمبئی و مسقط و عربستان رسید.و از عراق (بغداد و نجف و کربلا و کاظمین) وارد مرز قصرشیرین در ایران شد. پس از عبور از کرمانشاه و اراک به تهران رسید. عالیه خانم چندین ماه در تهران ماند و با شاهزادگان و زنان شاه رفت و آمدها داشت و نهایتا به قم رفت و از راه کاشان و یزد به کرمان برگشت.
+طبیعتا در چهارصد و پنجاه صفحه کتاب، نکات جالب و قابل توجه هم ذکر میشود اما نسبت به چیزی که می توانست باشد، راضی کننده نبود.
++وقتی عالیه خانم از بیماری ها و سختی های راه سفر به عربستان و عراق میگفت مدام فکر میکردم که چه اراده و ایمانی مردمان آن روزگار داشته اند که با تحمل اییییییییییین (با تشکر از جناب ج) همه مشقت تصمیم به این سفرهای زیارتی میگرفته اند و خب خیلی ها هم در راه جانشان را از دست میداده اند! ما حالا با ماشین هم حاضر به پیمودن چنین مسیری نیستیم!!
+++ یک جایی از کتاب، کرمانشاه را با شهرهای عراق (کربلا و بغداد و کاظمین) مقایسه میکند و میگوید خیلی بزرگتر و آبادتر از آنهاست
++++ عالیه خانم درمورد صبحانه ناصرالدین شاه هم نوشته که : صبح ها اول سه عدد سیب میخورده ، بعد آب گرم یا چای میخورده و بعد نان و پنیر یا جوجه کباب میخورده... تا پیش از این واقعا فکر نکرده بودم که یک شاه، صبحانه چه میخورد :)
معضلی به نام کادو !
احتمالا شما هم با من موافق هستید که انتخاب و خرید کادو یکی از سخت ترین کارهاست... و هرچقدر مخاطبی که میخواهید برایش هدیه بخرید برایتان خاص تر باشد، سختی کار هم بیشتر میشود.
در هدیه هایی که این بار از ن گرفتم ، کارت پستال و یادداشتی نبود اما دو تا کتابچه کوچک همراهشان بود... یکی به نام "اول میخواستم یک گل به تو هدیه بدهم" کتابی با تصویرهای فانتزی خیلی جذاب و بامزه که داستان انتخاب کادو را روایت میکند...و در نهایت پس از امتحان کردن هدیه های مختلف به این نتیجه میرسد که "من قلبم را به تو هدیه میدهم"... نگاه خلاقانه و جذابی به معضل انتخاب هدیه بود:)
دل و دیده
جناب سعدی معتقدند که:
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
یعنی با دور بودن از کسی و ندیدنش، کم کم از دلت هم کمرنگ میشود اما استثنا قائل میشود برای یک فرد خاص، یک حس خاص...
من هم همینطور فکر میکردم اما حالا معتقدم که استثنا هم ندارد و "از دل برود هر آنکه از دیده برفت"... برای حفظ یک رابطه و یک احساس در دراز مدت و حفظ آن از روزمرگی و تکرار و فراموشی خیلی چیزها لازم است و یکی از انها حد نگه داشتن در میزان ارتباط است، یعنی ندیدن طولانی مدت همان قدر میتواند آسیب زا باشد که دیدن های متوالی و بیش از اندازه
آرایشگر
یکی از مسخره ترین افرادی که به جبر روزگار باید باهاشون ارتباط داشته باشی :/
مدیر اون سالنی که همیشه میرم تشریف برده ترکیه برای یه دوره آموزشی و کل سالن هم تعطیل کرده، از طرفی من یکشنبه میخوام ن رو ببینم و مجبور شدم امروز برم یک سالن جدید... حالا اینکه از نتیجه کار چندان راضی نیستم بماند، اینکه مجبورم این اخلاق بد و کلاس گذاشتن الکیشون رو تحمل کنم واقعا دیگه بده ! این همه آدم جمع شدن اونجا وهر کدوم مثلا یه تخصصی دارن! هر کدومشونم یجور ادا و فیلم ... :/
+ کلا من قصد داشتم که یه جای جدید رو امتحان کنم اما حالا وقت آزمون و خطا نبود
صبح
"قشنگی صبح به اینه که خدا میگه بیا از اول...."
بعضی ها "روز" را به عمر آدمی تشبیه میکنند، طلوعی دارد و میانه ای و نهایتا غروبی . و اصلا مگر عمر چیزی جز تعداد محدودی از همین روزهاست؟ باید بیشتر توجه کرد به این واحد کوچک از زمان ، یعنی "روز"... شاید اگر هر روز را به عنوان یک زندگی کامل بدانیم که باید از همه اش استفاده کرد، عملکردمان هم متفاوت شود.
هر روز ، عمری است که از اول به ما میدهند و ما با تکرار مکررات گذشته، نو بودن و تازه بودنش را ازش میگیریم و روانه "گذشته" اش میکنیم.
ما آدم های این روزگار، انگار متخصصیم در افتادن در دور باطل و تا دلت بخواهد ابزار و اسبابش هم برایمان فراهم آورده اند