و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

امید

تا دیروز مخالف بود و شخص دیگری را اصلح میدانست

صبح داشتم تیتر اول چند روزنامه را برایش میخواندم که یکی از "خادم الرضا" استفاده کرده بود.

با شنیدن این عبارت، بلافاصله بغض کرد و گفت حالا که آمده خدای رضا کمکش کند...اگر او موفق شود و از پس اوضاع بربیاید، به نفع همه ست. زندگی جوانان را ببین... و باز بغض کرد. 

بودن

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم...

 

+جای جناب دکتر کاکاوند و تصویرسازی های شیرینشان خالی

کم و گزیده

حضرت رشید
یاری کنید تا در "اظهار و بیان" نیت های خیر و دلسوزی هایمان برای دیگران، حد نگه داریم و یادمان نرود که زیادیِ کلام هرچند از اعماق قلبمان و با تمام وجودمان باشد، ارزش و شان آن را کم میکند.

 

 

این روزها به چه مشغولیم؟

یه خونه ویلایی که نمای دیوارهای حیاطش سفید بود و آبشاری از گلهای شیپوری ِسرخ از روش سرریز کرده بود به سمت خیابون... در خونه باز بود و آقای نسبتا مسنی با موها و ته ریش سفید جلوی در ایستاده بود و از توی حیاط ِ شمالیِ خونه صدای موسیقی سنتی گوشنواز و بلندی بیرون میومد: در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ...


به احوالات پیرمرد در آن پکیج گلها و حیاط اب پاشی شده و موسیقی نگاهی کردم و به حال خودم و زندگی این‌روزها تاسف خوردم ... دو کوچه آنطرف تر عده ای بر سر کسب قدرت از هیچ دروغ و حرام و هزینه ای مضایقه نمیکردند و مشغول شعار دادن و چسباندن تبلیغات در ستادها بودند. عده ای از جوانان هم سن و سال خودم هم که ادعای روشنفکری ِ کاذب دارند و در حال خودشان هستند مشغول نوع دیگری از روزمرگی بودند و من... راستی من به چه مشغولم؟ از "منِ او" چه خبر؟


+امروز عصر داشتم از یه خیابونی رد میشدم که این صحنه دلنشین رو دیدم

++اگر همراه بابا بودم حتما میرفتم پیش پیرمرد و باهاش کمی گپ میزدم...

+++باید سرفرصت یه سرچی کنم آهنگه رو پیدا کنم لااقل:)
 

++++ "من او" رو گم کردم و این تلنگرها قلبمو پر از درد و دلتنگی میکنه

روزمرگی

دیروز به ش پیام دادم "خیلی ممنونم" با ایموجی های شیطنت امیز

در جواب، تبریک گفت و کلی ذوق کرده بود از این مهندسی معکوس! و در نهایت هم گفت چون میدونستم خونواده خیلی بهت میرسن فک کردم تبریک گفتن و نگفتن من فرقی به حالت نداره :)... البته راست میگفت، مناسبت روز دختر اصولا مورد توجهم نیست و نه به کسی تبریک میگم و نه منتظر تبریکم و این پیام دیروز به ش هم دلیل دیگه ای داشت. درمورد خونواده هم درست میگفت، دیروز مامان یک ناهار ویژه و یک کیک خیس شکلاتی درست کرده بود و بابا هم کلی زردآلو (از میوه های مورد علاقه ام) خریده بود و هر یک ساعت یبار تبریک میگفتن و اظهار خوشحالی میکردن و در نهایت هم شب خواهرم و همسرش با گلهای رز خیلی قشنگی که خریده بودن یک ساعتی اومدن تبریک گفتن و رفتن

 

 

+×دیشب فیلم کوتاهی دیدم از فوتبال دانمارک و فنلاند و اتفاقی که برای بازیکن دانمارکی افتاد...چقدر ناراحت کننده و عجیب بود، هنوز هم گوشه ذهنم مونده

 

+×بالاخره محاسبه نمرات تمام شد و کسانی که میخواستم هرجور شده شهریوری بشن، شدن :) و حالا سایت فیلم درمیاره و نمیتونم نمرات رو وارد کنم :/

نمره

در ابتدای کتاب مدیر مدرسه ، جلال یک معلم است که میخواهد مدیر بشود و دلایل مختلفی هم دارد، و تا جایی که خاطرم هست یکی از آنها این است که میگوید خسته شدم انقدر بخاطر ۰/۲۵ نمره دادن یا ندادن عذاب وجدان کشیدم... این روزها مشغول تصحیح امتحانات و جمع و تفریق نمرات بچه ها هستم و این سخت ترین و عذاب اورترین بخش برای من است. اینکه انقدر فکر میکنی و با خودت بحث میکنی تا مثلا بیست و پنج صدم بدهی یا ندهی ....حالا که امتحانات مجازی بوده خیلی کار سختتر شده و رعایت عدالت واقعا دشوار و گاهی غیرممکن شده

 

+ دیشب بعد از نماز صبح تازه توانستم بخوابم و این دلیل مضاعفی شده بر شدت سردرد حالا

بعد از ۹۰صفحه یالوم خواندن!

گاهی فکر میکنم دانستن بیشتر، یعنی زنجیرهای بیشتر... با دست خودمان زنجیرهایی به دست و پای روحمان میبندیم و بعد با استیصال دنبال راهی برای بازکردنشان میگردیم

خیلی چیزها بصورت فطری برای آدمها حل شده ست، فلسفه دست میگذارد روی آنها و انقدر این زخم ها را دستکاری میکند تا میشوند مسئله ... بعد شروع میکند راه حل پیشنهاد میدهد و در ارایه راهکار هم درمانده می‌شود!


+ نکند ما داریم در مازِ خود ساخته زندگی میکنیم و دست و پا میزنیم، حال آنکه جهان هستی بسیار فراخ وگسترده ست؟!
 

برای عابری که گاهی از اینجا عبور میکند

سلام بر شما

سپاسگزارم از لطفتان و اینکه اینجا سر میزنید و پیگیر هستید

درمورد سوالتان و اینکه چرا نظرات را تایید نمیکنم، دلایل مختلفی وجود دارد که بخش زیادی مربوط به نظرات و احوالات شخصی خودم هست و بخشی هم مربوط میشود به یک تجربه ناخوشایند  

 

دوستانی که اینجا دارم معمولا افراد ثابتی هستند که همگی هم وبلاگ دارند و پاسخ کامنتهایشان را در وبلاگ هایشان میدهم. خانم ها و اقایانی که هر کدام ویژگی های منحصر به خود را دارند و وجودشان مایه دلگرمی و هم صحبتیشان خیلی وقتها چراغ راه است.

 

+به هرحال امیدوارم این موضوع باعث دلخوری شما و دیگر دوستان نشود و این مختصر توضیح، کفایت کرده باشد.

بوی خوش

از مهمترین و خاص ترین ویژگی های ظاهری ن ، بوی خوش و خیلی زیاد ادکلن هاشه...بطوری که وقتی از جایی رد شده باشه و چند دقیقه بعد بری اونجا هنوز بوی عطرش مونده ، توی ماشینش ، ساک های هدیه هایی که میده و گاهی روی لباسهای من ... خیلی وقتها که میبینمش، بعد از رفتنش، تا دو سه ساعت بوی عطرش روی لباسم میمونه ... به همین دلیله که همیشه ن همراه با کلی رایحه خوب توی ذهنم و خاطراتم تداعی میشه و هر بوی خوبی که میشنوم بلافاصله یاد اون میفتم.... حتی همین بوی لوسیون مرطوب کننده که حالا میشنوم

 

 

+یادم میاد یبار حدود ساعت ۱۲ تا ۴عصر که بین کلاسهای دانشگاه بود، هم دیگه رو دیدیم و بعد از اون من کلاس انقلاب داشتم و باید برمیگشتم دانشگاه، هوا پاییزی و سرد بود و یک بارونی تنم بود که کاملا بوی عطرش رو گرفته بود. هیچی از اون کلاس نفهمیدم و غرق در بوی عطر ن بودم :) و استاد اون درس هم آقای مسنی بود که تحصیلاتش در رشته جامعه شناسی و قبل از انقلاب بود، همیشه کل کلاس باهاش حرف میزدم و همه خواب بودن جز ما دوتا :) اون روز استاد هم متوجه شده بود که اصلا دلم سر کلاس نیست  و با تعجب بعد از هر مبحث نگام میکرد و میگفت خانم فلانی نظری نداری؟ منم که اصلا صداشو نشنیده بودم :))

++بوی عطر  و موسیقی چیزهایی هستند که به شدت خاطره میسازن و توی ذهن ماندگار میشن. 

+++چقدر دلم برای ن تنگ شده

++++ و البته یک بوی خوب دیگه ، بوی آدامسهای نعناییش هست که وقتی حرف میزنه کلی بوی خوب پخش میشه :)

ابرسازه چرنوبیل

سال ۱۹۸۶ قلب یک راکتور هسته ای در چرنوبیل ِ اوکراین دچار انفجار شد و یک فاجعه هسته ای از نظر تشعشع مواد رادیواکتیو رخ داد.
مستندی که امروز از شبکه مستند دیدم درمورد این بود که مهندسان برای کنترل این تهدید و جلوگیری از گسترش آن چه راهی پیدا کردند.
خب اولین کار تخلیه خانه های سازمانی اطراف و شستشوی مناطق اطراف بود، اما مشکل اصلی خودِ اجزای راکتور ِ متلاشی شده بود که بسیار خطرناک است. همان زمان یک‌ ساختمان بتنی و فلزی روی آن ساختند و چند سالی کار کرد. اما پس از چندسال دچار آسیب و فرسودگی شد و هرآن احتمال  ریزش و تخریب آن وجود داشت، به همین خاطر اوکراین فراخوان داد تا هرکس هر ایده ای دارد ، ارایه کند. از بین ۲۰۰طرح پیشنهاد شده، طرح یک شرکت مهندسی بین المللی پذیرفته شد . طرح کلی این بود که سازه بزرگ (به ارتفاع یک ساختمان۳۰ طبقه و جرم ۳.۵ برابر برج ایفل) در فاصله ۳۰۰متری از راکتور ساخته شود و بعد به روش ِ لغزاندن و به کمک پمپ های هیدرولیکی حرکت داده شود تا روی راکتور قرار گیرد. دلیل این فاصله هم این بود که کارگران بخاطر تشعشعات رادیواکتیو شدید، امکان کارکردن در نزدیکی راکتور را نداشتند.
از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ ساخت و انتقال این سازه طول کشید.

انقدر این کار عظیم و دقیق و ظریف است که در تمام طول ۵۰دقیقه مستند، مخاطب میخکوب شده و با حیرت و تحسین ماجرای ساخت و تکمیل و انتقال سازه را دنبال میکند. وقتی به محاسبات زیاد و جزئیات دقیقی که مورد توجه قرار گرفته (ریاضی و فیزیک و شیمی) فکر میکنی و اینکه چطور نمود خارجی پیدا میکند و اجرا میشود (مهندسی) ، واقعا شگفت زده میشوی.


از ثبت این توضیحات در اینجا دو هدف دارم :
اول اینکه برای خود ِ فراموشکارم بماند و بعدها بتوانم به ان رجوع کنم و برای بچه هایم تعریف کنم اگر لازم شد.

دوم اینکه به دوستانم پیشنهاد کنم این مستند زیبا را ببینند. برای این کار حداقل سه راه وجود دارد: ساعت ۱ بامداد از شبکه مستند. ساعت ۱۱ صبح فردا از شبکه مستند. از تلوبیون





+ ویژگی ذهن آدمی ست که ناخودآگاه مقایسه میکند. وقتی این عظمت و دقت را نگاه میکنی، فکر میکنی که همزمان با انها، ما در اینجا ، در ایران عزیزمان، چه کار میکنیم؟! از این همه پیشرفت و سخت کوشی و برنامه ریزی و استفاده از دانش و تخصص و بهره وری و... سهم ما چیست؟ چقدر تئوری های دانشگاهی، در عمل مورد توجه و استفاده قرار میگیرد؟

 

++ من چقدر میتوانم بچه هایم را قدرتمند بار بیاورم؟ مسئولیت من چقدر عظیم است؟

یاد کانون بخیر

وقتی ۱۱ ، ۱۲ ساله بودم با دوست صمیمی ام به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتیم و ثبتنام کردیم. نمیدانم چه شد که امشب یاد کانون افتادم... یکی از تاثیرگذارترین فضاها در شکل گیری شخصیت من.
آنجا ما دورهمی های زیادی داشتیم....با مربی های مهربان و البته متخصص و دوستان هم سال و  بزرگتر و کوچکتر از خودمان.‌..با هم فیلم میدیدیم و نقد میکردیم، با مربی ها حافظ خوانی داشتیم و برایمان معنا میکردند، کارگاه های نقاشی و مجسمه سازی داشتیم، با هم اردو میرفتیم ، جشن برگزار میکردیم و از صفر تا صد کارهایش مثل تزیین و سرود و اجرای برنامه ها و پذیرایی و... را خودمان با هم انجام میدادیم، از کتابخانه انجا کتاب امانت میگرفتیم و من اولین رمان عمرم را که یک رمان نوجوانانه بود از آنجا گرفتم و خواندم و البته در ضمن همه این کارها "بزرگ شدیم"  و "تجربه زندگی اجتماعی" و اعتماد به نفس کسب کردیم

 

+حالا که فکر میکنم، میبینم چقدر فکر و برنامه ریزی پشتوانه تاسیس چنین کانونی بوده....وجود چنین امکاناتی، همیشه امیدوار کننده ست .

 

++حالا کانون را فقط به عنوان یک ناشر میشناسم و دیگر از برنامه هایشان خبر ندارم.

تماس ۲

من و پدرم تنها خانه هستیم و او طبق معمولِ ده روز اخیر، همین چند ساعت خانه است و بخاطر ساخت و ساز آپارتمان جدید، شبها و صبح ها آنجاست و فرصت استراحت خیلی کمی دارد

او خوابیده و من هم شبکه های تلویزیون را بالا و پایین میکنم، حوصله دیدن فوتبال را ندارم و به سالهای نوجوانی فکر میکنم که به چه شدتی فوتبالی بودم و تمام حواشی فوتبال داخل و خارج را با جزئیات و اشتیاق رصد میکردم ! و دوستان فوتبالی زیادی هم داشتم که آن زمان حسابی با هم بحث میکردیم و هرکداممان طرفدار کسی و تیمی بودیم....چقدر دنیای آدم  و دغدغه هایش در سنین مختلف فرق میکند! ...فوتبالی که آن زمان تمام ذهن مرا مشغول کرده بود حالا در حد شنیدن خبر نتیجه بازی هم برایم ارزش و اهمیت ندارد و کاملا خنثی و بی حوصله هستم نسبت به آن....و احتمالا روزی هم خواهد رسید که به افکار و دغدغه ها و شاید آرمانهای امروز خواهم خندید

داشتم میگفتم! همینطور که شبکه ها را رد میکردم ، به شبکه نمایش رسیدم که فیلم "تماس" را پخش میکند... یادم امد که این فیلم را قبلا دیده ام اما مدام چیزهای پراکنده ای از ان به ذهنم می آمد که نمیدانستم مربوط به این فیلم بوده یا بین ستاره ای و فیلم های دیگر.....صدای تلویزیون را خیلی کم کرده ام که مزاحم استراحت کوتاه پدر نباشم و نتوانستم گوش کنم چه میگویند اما خاطرم آمد که درمورد این فیلم اینجا نوشته بودم....آمدم و سرچ کردم و پست را که مربوط به تیر۹۹ بود خواندم....تعداد کامنتهای این پست ۹ تا بود که مشتاق شدم و آنها را هم خواندم....چقدر خاطرات وبلاگی زنده شد :)

 

+شاید وبلاگها به همین درد میخورند. اینکه یکجور حافظه خارجی هستند و میشود به آنها رجوع کرد...و محبتهایی که دریافت کردیم ( چه به شکل کامنت، چه مجازی، چه حضوری)  هیچوقت تکراری نمیشوند حتی اگر فراموش شوند...

من همیشه دلتنگتان هستم

هرازگاهی بطور ناگهانی متوجه میشوم که چقدر دلتنگی در قلبم هست و من درگیر روزمرگی ها نادیده گرفتمش و نمیگذارم صدایش به گوشم برسد اما با یک جرقه عیان میشود ... امروز ظهر که از جایی صدای یک موسیقی را شنیدم، انگار چشم دلم زوم کرد به یک گوشه از قلبم و در یک آن پرت شدم به آن گوشه که فقط جای "او"ست...چقدرر دلتنگتان هستم و چقدر رنج میبرم از وجود این حائلی که خودمم...

 

---------------

+ عصرها به مادرم میگویم کاش روزه بودیم و حالا نزدیک افطار بود...او هم میگوید: لازم نکرده تو این گرما :/ 

++ ن پرسید امتحان بچه ها چه زمانیه؟ گفتم چهارشنبه... میگه خدا کمکشون کنه :)...چه هیولایی من و امتحانم رو فرض کردی خب :)

+++واقعا کمردرد از علائم کروناست؟! از دیروز شدیدا کمردرد دارم و خواهرم کرونا تشخیص داده! :)

 

تجربه امروز

امروز برای مراقبت امتحان ریاضی نهم ها به جای خواهرم به مدرسه ای غیرانتفاعی رفتم...صبح از اینکه بچه ها وارد مدرسه میشدند و ابتدا فکر میکردند معلمشان هستم و بعد از سلام کردن گیج میشدند و شک میکردند که عه! اینکه معلم مانیست! پس چرا شبیه اوست؟ کلی با خودم خندیدم ...خیلی از کسانی که من و یا خواهرم را برای اولین بار و از دور می بینند ما را با هم اشتباه می گیرند ، در حالی که ما واقعا شبیه به هم نیستیم! من لاغر تر و قد بلندتر از خواهرم هستم و از نظر رنگ پوست هم خواهرم پوست روشن تری دارد و این تفاوتها را بعد چند لحظه درنگ همه متوجه میشوند اما در نگاه اول نه :)

آخرِ امتحان، خواهرم خودش رسید و یکی از بچه ها که معلمش را دید زد زیر گریه ! خواهرم هم او را فرستاد برود بیرون بادی به کله اش بخورد و آبی به صورتش بزند. مدیر مدرسه به من توضیح داد که این بچه ناشنواست و نمیتواند حرف بزند! حسابی دلم سوخت و منقلب شدم. پرسیدم چرا مدرسه استثنایی نرفته؟ که گفت در انجا تشخیص داده اند با همین کم شنوایی میتواند به مدرسه عادی بیاید و درس بخواند، ما متوجه شده ایم که او استعداد خیلی فوق العاده ای در نقاشی دارد و امسال میخواهیم هرجور شده سیکلش را بگیرد و بتواند وارد هنرستان شود، حتی از او هزینه ای هم نگرفتیم.....خیلی خوشحال شدم و فکر کردم  چقدر خوب که معلمی یا مدیری یا مدرسه ای بتواند این چنین به بچه ها کمک کند تا در مسیر مناسب زندگی شان قرار بگیرند. این بچه اگر در مدرسه استثنایی می ماند یا به زور وارد دبیرستان میشد مورد ظلم قرار گرفته بود و هیچ آینده روشنی پیش رویش نبود

 

+ این چیزهاست که معلمی را یک رسالت میکند. معلم ها گاهی میتوانند تا ابد بر یک فرد اثر بگذارند...هم منفی و هم مثبت

 

++در همان دو ساعت که آنجا بودم و از بین همان ۱۲، ۱۳ دانش آموز ، مدیر قصه پر غصه ۳،۴ تا از بچه ها را برایم تعریف کرد...و این به شدت ناراحتم کرد. اگر مشت را نمونه خروار بدانیم ، در یک جامعه کوچک نباید این قدر مشکل و رنج وجود داشته باشد....کاش میشد کاری برای زندگی ها کرد...این بچه ها قربانی پدر و مادرهایشان هستند، پدر و مادرهایی که جدا شده اند، پدر یا مادری که خودکشی کرده، پدر یا مادری که اخلاق برایش معنی ندارد، پدر یا مادری که درگیر اعتیاد است... این بچه هایی که امروز دیدم از نظر مالی مشکلی نداشتند، اما با مشکلات فراوان دیگری درگیر بودند.

+++اگر متاهل هستید، اول مطمئن شوید که میتوانید بچه داشته باشید بعد اقدام کنید و اگر قبلا این فکر را نکرده اید و حالا فرزند دارید، متوجه باشید که هر تصمیم و هر رفتار و هر کلامتان چگونه دارد سرنوشت و روح فرزندانتان را تحت الشعاع قرار میدهد. مرسی اه !

 

×+خواهرم تاکید کرده بود که سرجلسه اصلا سوالی جواب نده و راهنمایی نکن! اما از یک ربع بعد از شروع امتحان، هرکس هر سوالی پرسید راهنمایی کردم و در مواردی فقط مانده بود خودکار را از دستشان بگیرم و برایشان بنویسم :))) ... در امتحانات کلاسی هیییچ رحمی ندارم نسبت به بچه ها، اما در امتحانات ترم مخصوصا امتحانات نهایی واقعا دلم برایشان میسوزد  و دست خودم نیست! :) 

سر دلبران در حدیث دیگران

آقای دکتر موثقی ، تاجر چای ، مهمان برنامه خندوانه هستند و درمورد چای صحبت میکنند ... و این برای من که عاشق این مخلوق خاص خدا هستم، بسیار لذت بخش است

واقعا ماجرای من با چای این چنین است که از شنیدن در موردش یا دیدن تصویرش هم ذوق زده میشوم . حتی وقتی خودم یک لیوان چای دستم هست ، در فیلمی یا جایی میشنوم که میخواهند چای بخورند حس ولع خاصی میکنم و انگار سالهاست چای نخوردم! و دلم چای میخواهد!

 

+چای صرفا یک نوشیدنی نیست، یک حس است که در آن عمیق ترین احساسات انسانی میتواند جاری باشد :)

 

+× به ن میگویم دیگر فصل ها با هم فرقی ندارند. از آمد و شدشان تغییر و تحولی حس نمیکنم. دیگر حتی از آمدن تابستان ناراحت نیستم و منتظر پاییز مورد علاقه ام هم نیستم چون سراسر با نگرانی و استرس از بیمار شدن عزیزانم همراه است. مدرسه و تفریحات برون شهری و... هم تعطیل شده و واقعا تفاوتی ندارد که بهار باشد یا تابستان‌...

چگونه بنویسیم؟!

گاهی که چیزی برای وبلاگ یا خودم مینویسم وقتی به اواسط نوشته میرسم تازه متوجه میشوم که با ادبیات نوشتاری آن را نوشته ام مانند همین دو خط که خواندید و گاهی هم بعد از نوشتن متن متوجه میشم که اونو به زبون محاوره و غیر رسمی نوشتم مثل همین یک خط اخیر!

و به همین خاطر حالا که پست ها یا حتی کامنتهایی که برایتان میگذارم را نگاه کنید، میبینید گاهی کتابی و گاهی محاوره نوشته شده اند. 

 

مدتی بود که فکر میکردم کاش یک رویه واحد و یکسان انتخاب کنم و به ان پابند بمانم اما جدی به آن فکر نکردم و در گوشه ذهنم ماند تا شاید روزی تصمیمی برای این موضوع بگیرم؛ تا اینکه حالا و بدون اینکه بخواهم به نتیجه رسیدم... حالا که داشتم نوشته های وبلاگ دوستی را میخواندم و به ادبیات نوشتاری اش توجه کردم متوجه شدم که اگر بخواهم یک تصمیم قاطعانه برای این موضوع بگیرم چقدر حس و ذهنم را در بند کرده ام...حقیقت این است که من وقتی شروع به نوشتن چیزی میکنم، کاملا رها و بدون درنظر گرفتن چارچوبی این کار را میکنم و به همین خاطر است که تازه وسط یا اخر متن متوجه میشوم که کتابی نوشته ام یا محاوره شده است....یعنی از قبل تصمیمی برای این موضوع ندارم و متناسب با حس همان لحظه و ناخودآگاه یکی را انتخاب میکنم. البته بماند که انقدر این پیامرسانها بدعادتمان کرده اند که گاهی ناخواسته ترکیبی میزنیم (ببخشید، مینویسیم)! :)

 

+البته که من هم معتقدم زبان نوشتار قوانین خودش را دارد و زبان گفتار هم قوانین خودش، اما در چارچوبی منطقی بنظرم کمی دست و بالمان باز است تا در برخی فضاهای دوستانه و غیررسمی مثل وبلاگ شخصی و اس ام اس و... مثلا به جای می آید بنویسیم میاد یا به جای بگذار بنویسیم  بذار ( نه بزار!) و ... باز تاکید میکنم که برای این هم چارچوب و مرز وجود دارد.(کاش نوجوانها و جوان ترها بیشتر به این مرزها توجه کنند و غلط املایی و بیسوادی و... را نگذارند به حساب ساده نویسی)

برای خانم میم

خب من از موسیقی هیچ چیز نمیدانم ( با تاسف بسیار) و حتی اسم خیلی از سازها را جز همان چندتای خیلی معروف نمیدانم...اما از شنیدن صدای موسیقی سنتی و صدای سازهایی که در این سبک استفاده میشود لذت میبرم و به وجد می آیم

 

امروز فیلم کوتاهی دیدم از تارنوازی آقای علی قمصری در فضای بیرونی تخت جمشید و چقدر گوش نواز و چشم نواز بود

به یاد شما و قونیه و کلاسهای دوشنبه افتادم :) ... این روزها چه می کنید؟

 

+کاش برمیگشتید به بلاگفا !  :(

ماه امشب را دیده اید؟

مامان یه قالیچه پهن کرده توی بالکن و نشستم اینجا کنار این همه گلدون و به ماه نگاه میکنم...و چه زیباست وقتی به دستان "او" فکر میکنی که این کره نقره ای دلربا را بالای سرت نگاه داشته و بدون اینکه حس کنی، می چرخاند

 

+ افکار مختلف به ذهنم هجوم آورده اند و بغضی بی بهانه، دارد راه خودش را در گلویم پیدا میکند

 

×نمیدونستم برگهای شمعدونی انقدر بوی تندی دارن!

______________________

بابت تبریک تولد از همگی ممنونم...برایتان در پناه خدا و در کنار خانواده هایتان سلامتی و شادی آرزو میکنم

 

نقش مامانها

امروز تولد مامانه و دیشب تولدش رو با تم آبی (رنگ مورد علاقه اش) برگزار کردیم. من و خواهرم تمام تلاشمون رو کردیم که کارها رو خودمون انجام بدیم و مامان که تولدشه مثل همیشه کلی کار نکنه. برای شام تصمیم داشتیم پیتزا درست کنیم که خودمون از پسش بربیایم و کیک هم که طبق معمولِ چند ماه اخیر، برعهده من بود.

صبح که مامان حمام بود، کیک اسفنجی رو خودم تنهایی پختم اما ظرف هایی که کثیف شده بود و آردهایی که ریخته و پاشیده شده بود، مامان اومد شست و جمع کرد.

ظهر بادکنک باد میکردیم ، که وسطش خواهرم گوشیش زنگ خورد و مامان خودش اومد کمک کرد که اون همه بادکنک باد بشه.

بعدازظهر خواستیم بریم میوه بشوریم که دیدیم مامان هندونه رو قاچ کرده و داره توی ظرف میچینه و توت فرنگی ها هم ریخته توی آب و موزها رو اماده کرده و...

گفتیم حالا مقدمات پیتزا رو شروع کنیم که مامان وسایلش رو شسته بود و گذاشته بود رو میز، نشستیم به خُرد کردن قارچ ها و فلفل ها و ... که مامان هم پای گاز واستاد و مواد گوشی رو درست کرد.بعد ذرتها و قارچ ها رو پخت

برای درست کردن خمیر پیتزا هم که مستقیما به خودش متوسل شدیم و خمیر پیتزا هم برامون درست کرد و ما فقط مواد رو رختیم روی خمیر

در همین حین ، ظرفهایی که کثیف میشدن رو میشست و به فکر پذیرایی هم بود

موقع سرو شام و درست کردن چای و .... هم که باز مامان کارهای اصلی رو میکرد و ما در حاشیه همراهی میکردیم

در آخر هم باز شستن ظرفهای مهمونی و بسته بندی کردن خوراکی ها و‌...هم که مامان انجام داد.

 

+ و اینجوریه که میشه فهمید مامانها چقدرر توی خونه و انجام شدن کارها نقش اساسی و مهمی دارن و چه حجم از فشار کاری ای رو تحمل میکنند در سکوت و نادیده گرفته شدن. ما به خیال خودمون میخواستیم خودمون کارهارو انجام بدیم و بذاریم مامان روز تولد خودش حداقل چند ساعتی کار نکنه، اما برای کوچکترین کارها به حضورش و کمکش نیاز بود و اون بدون اینکه حرفی بزنه با لبخند و مهربونی همراهمون بود و تازه مدام تشکر میکرد که داریم زحمت میکشیم!

 

++ کاش بیشتر به مامان ها توجه و فکر کنیم. وقتی از بیرون میایم فکر نکنیم که اونا خونه بودن و استراحت کردن و ما که بیرون بودیم خسته شدیم...مامانها حتی در صورتی که ظاهرا کاری نکنن و روزِ بیکارشون باشه، کلی کار ریز و درشت انجام میدن.

 

+++یکی از کارهایی که روز تولد مامان میکنم اینه که پیام میدم به دایی ها و یاداوری میکنم تولد خواهرشونه. اونا هم که معمولا یادشون نیست، کلی تشکر میکنن و بهش زنگ میزنن...مامان هم خوشحال میشه که اونا یادشون بوده :)) 

قصه های جزیره

دو سه سال پیش این سریال را برای اولین بار از شبکه تماشا دیدم.
جذابیتهای بصری سریال انقدر زیاد است که وقتی با داستانهای پر کِشش همراه میشود می توانند بیننده را مشتاق تماشا و پیگیری ماجراها کند.
لباس ها، خانه ها، محیط طبیعی، وسایل مورد استفاده ( عینک، ظروف، وسایل گلدوزی، سنجاق سینه، کتاب و قلم و...)، فروشگاه ها، مدرسه و سالن تئاتر، سالن عبادت...خلاصه همه چیز چشم نواز و مسحور کننده ست.
حالا این سریال از شبکه امید مجددا پخش میشود...گاهی که اتفاقی آن شبکه را میبینم، مشتاقانه توقف میکنم و از دیدنش (با وجود تکراری بودن) نهایت لذت را میبرم
.
.
.
در سریال چای و عصرانه میخورند، دلم میخواهد با همان قوری های چینی گلدار و در فضای باز چای و عصرانه بخورم

در سریال روی صندلی کنار شومینه چوبی نشسته اند و گلدوزی میکنند، دلم میخواهد همان فضا را تجربه کنم

و ...

بنظرم یک سریال باید خیلی قوی باشد که بتواند بعد از این همه سال، همچنان تا این حد جذاب باشد و حس همذات پنداری افراد را برانگیزد



+ از اون پیرهن های بلند ِ کلاسیک هم دلم میخواد تازه !


++اگر احیانا هنوز کسی هست که این سریال را ندیده، ساعت۲۱ یا ۱۵ پیشنهاد میکنم از شبکه امید ببیند:)

کدها