و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

به بهانه دندان درد من...

یک گفتگوی تلفنی حدودا ۷ دقیقه ای با دکتر خ که زنگ زده بودن بابت عیادت تلفنی( یکی از دندان هایم شکسته و درد میکند)

در همین مکالمه کوتاه و دوستانه، دو کار عملی برایم طرح ریزی کردند ، یک نکته جهت ارتقای روحی یاداور شدند...با یک شیخ فیلسوف مرا اشنا کردند، نکاتی از معاد جسمانی و روحانی را مرور کردیم ، تحلیلی از شرایط کاری امسال من کردند و چند جمله نغز در قالب کنایه های طنز آمیز گفتند و در آخر یک نکته تربیتی در رابطه با تداوم ارتباط ها گفتند و خداحافظی

 

+شنیدن صدایشان شور غریبی در روحم برانگیخت

++اینکه گفتگو با ایشان ( طولانی یا کوتاه، از راه دور یا نزدیک و...) همواره انقدر نکات اموزنده دارد  و زمینه مطالعات بعدی را برایم فراهم میکند بسیار هیجان انگیز است. نکته جالب اینکه هیچ کدام از این حرف ها را به گونه ای که انگار قصد یاد دادن چیزی را دارند یا لحن ازاردهنده که به مخاطب حس نااگاهی را القا کند، نمیزنند...یکی از ایده ال هایم در برخورد با بچه ها ، رسیدن به چنین مهارتی است...

+++موضوعاتی که انتخاب می کنند دقیقا متناسب با احوالات آدمی است و به همین دلیل هیچ گاه خسته کننده یا غیرقابل درک نمیشود.

نگاه کن...

پس از دوره نوجوانی که بسیار زیاد کتاب شعر میخریدم و شعر میخواندم، مدت ها بود که از خواندن یک شعر نو، اشک نریخته بود...

 

 

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره‌قطره آب می‌شود

چگونه سایۀ سیاهِ سرکشم

اسیر دست آفتاب می‌شود

نگاه کن

تمام هستی‌ام خراب می‌شود

 

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می‌شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره می‌کشانی‌ام

فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیانِ سرخ‌رنگ ساده‌دل

ستاره‌چین برکه‌های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان، به بی‌کران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوج‌ها

مرا بشوی با شراب موج‌ها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره‌قطره آب می‌شود

صُراحی سیاه دیدگان من

به لای‌لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می‌شود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود...

 

+خانم فروغ فرخزاد

++حتما این شعر زیبا را با صدای آقای خسرو شکیبایی گوش کنید 

 

بازنشستگی


امروز یکی از دوستان مجازی ام که مدیر یک مدرسه استثنایی بودند، بازنشسته شدند...

پدیده عجیبی است...اینکه ۳۰سال مداوم مسئولیت داشته ای و به نوعی در جامعه حس مفید بودن میکردی اما از یک روزی به بعد، باید در خانه بمانی و هیچ نقش اجتماعی ِرسمی نداری...

جایی میشنیدم که در بعضی کشورها بازنشستگی به تدریج اتفاق می افتد...یعنی به مرور از ساعت کاری فرد کم می کنن، از او در پست های مشورتی و سبکتر استفاده می کنند تا کم کم به صفر میرسد...

+ هفته پیش مدیر گفتن فرم ۳۰ساعت رو پر نمیکنی؟ گفتم اگر فرم تقلیل ساعت کاری هست ( کمتر از۲۴ ساعت) بدین پر کنم... خندید و گفت تو تازه اول راهی و تازه نفس...!

++ به ۲۵سال دیگر و به بازنشستگی فکر میکنم...حس غریبی ست...آن روز چه حسی خواهم داشت؟ نکند از عملکردم ناراضی و پشیمان باشم...

معلم بنده خدا!

دیروز همینطور که داشتم توی پیاده روی انقلاب قدم میزدم یه آقایی پشت سرم بود که داشت با تلفن صحبت میکرد...با عصبانیت به اونکه پشت تلفن بود(احتمالا فرزندش) میگفت این کتابه هیچ جا پیدا نمیشه... و یه تعدادی فحش خیلی غلیظ داد و گفت به اون معلمت که این کتابو معرفی کرده !!! ...

کلی جلوی  خودم خندیدم 

 

+معلم بیچاره هم خواسته با اون کتاب به بچه شما کمک کنه دیگه :)

انقلاب گردی

بعد از حدود سه ماه و نیم، امروز به انقلاب رفتم...
برای خرید هدیه ای برای ن و البته رفع دلتنگی خودم ...
باورش برای خودم هم سخت است که از جلوی کتابفروشی محبوبم "اسم" گذشتم اما داخل نرفتم...راستش خیلی دلتنگ آن فضا و آدم هایش بودم اما حوصله حرف زدن نداشتم!... اگر میرفتم داخل باید دلی از عزا در می آوردیم و راجع به کلی موضوع جذاب حرف میزدیم که بسیار هم دوست داشتنی است، اما واقعا حوصله این کار ِدوست داشتنی که دلتنگش هم بودم را نداشتم...بله! درست متوجه شدید! احساسات متناقضی هستند... هم خواستن و هم نخواستن!...

+از بین هدیه هایی که برای ن خریدم از همه بیشتر گلدان چوبی اش را دوست دارم...یک گلدان با انحنای جذاب از چوب خالص...یکی دو تَرَک ریز هم رویش دارد که بیشتر دلبری کند...بطور کلی هم اجسام چوبی را دوست دارم و هم اجسام کروی ، این شد که در همان نگاه اول جایش را در دلم باز کرد...آقای فروشنده در پی معرفی بقیه اجسام بود و من در حالی که به حرفهایش گوش میکردم ، یک نگاهم به همین گلدان محبوب بود...او نمیدانست که من دلم پیش همان اولی گیر است و هرچقدر بخواهد منطقم را برای انتخاب گلدان هایی با  جنس چوب دیگری تحریک کند، فایده ندارد...
این تَرَک ها حرف میزنند...از سختی ِ تغییر می گویند...برای اینکه تراش بخوری و از پیچ و خم ها عبور کنی ، ترک میخوری، اما نتیجه میشود همان که خالقت خواسته...میشود این گلدانِ جذابی که اتفاقا ترک هایش از اصالتش سخن می گویند...
خلاصه اینکه من بسیار دوستش دارم و امیدوارم ن هم به اندازه من خوشش بیاد
++انتخاب یک جعبه کادویی که هم اندازه اش باشد هم خیلی کار وقت گیری بود و تقریبا به همراه اقای فروشنده ده نوع جعبه را امتحان کردیم تا در نهایت یکی که مناسب باشد پیدا کردیم.

+++سه پرنده کوچک چینی هم برای خواهرم خریده بودم که نمیدانم در کجا جایشان گذاشتم :( آن ها هم خیلی نازنین بودند و قربانی حواس پرتی های من شدند:((

استاد فرشچیان

اگر میتونید همین حالا شبکه افق رو ببینید

برنامه ای جذاب درمورد ایشون

عید می آید اگر رویت شود  ابروی تو

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد....


پایان هر اتفاق شیرین ، دلتنگ و غصه دار میشوم...
اما ناگهان امیدی عظیم از گوشه قلبم سرریز میشود و سراسر قند میشود به جانم...شاید چیزی شبیه همان نور روشنِ پر از عشق که تجربه گران مرگ ِموقت تعریف میکردند...
این امید از آنجاست که میبینم در آغوش گرم "او" هستم...او هست...همیشه و همه جا... چه غم اگر یک اتفاق شیرین تمام شد در حالی که در برِ اصل ِ قند هستیم...
ماه مبارک تمام شد و "سی عید به یکباره از کف عالم رفت" اشک فراغش را ریختم و غصه هایم را خوردم اما حالا او را تنگ در آغوش گرفتم که :
چون تو با مایی نباشد هیچ غم

فقط دو افطار مانده ...

روزهای آخر ماه مبارک و حسرت روزه داری...
از یکشنبه گذشته به شدت دچار افت فشار شدم و تا همین حالا درگیر سرگیجه هستم و اصلا توان روزه داری ندارم...و چقدر غصه ی بزرگی ست فقط نگاه کردن به گذر فرصتها...

من دلم برای داشتنت تنگ شده...برای آن "حال" ...برای خودِ خودِ خودت...برای خودم وقتی در آغوش تو بود...
نگرانم از گذر این روزها...نگرانم از برگشتن حال ِ شبها به حالِ قبلی ... نگرانی ام از خودم است...

کدها