خیلی اتفاقی و در قسمت "ویژه" های فیلیمو انیمیشن luck را دیدم و پوستر بامزه اش توجهم را جلب کرد: دختری کنار یک گربه سیاه ایستاده، هر دو چتر به دست دارند و در حالی که در اطراف هیچ بارانی نمی بارد، زیر چتر دختر باران می بارد! و گربه سیاه با چتر کوچکش کنار پای او ایستاده و از بارانِ چتر دختر در امان مانده؛ هر دو لبخند به لب دارند.
داستان از روز تولد ۱۸ سالگی سَم آغاز میشود، یعنی زمانی که باید پرورشگاه و دوستانش را ترک کند. دختر کوچکی به نام هیزل دوست سم است و قرار است که به زودی یک خانواده برای قبول کردن سرپرستی او بیایند( اتفاقی که هیچوقت برای سم نیفتاد). یک مددکار به دنبال سم می آید تا او را به خانه ای که برایش تدارک دیده شده ببرد. صبح روز بعد وقتی سم از خواب بیدار میشود تا آماده شود و به اولین روز کارش در فروشگاه برسد، با انواع بدشانسی ها مثل پیدا نکردن لنگه جوراب، خراب شدن توستر، گیر کردن قفل در حمام، افتادن تست مربایی از سمتی که مربا دارد روی دیوار و زمین، پنچر شدن دوچرخه و....مواجه میشود تا ضمن خندیدن باور کنیم او بدشانس ترین دختر روی زمین است. بعد هم انواع بدشانسی ها در محل کارش ادامه دارد تا وقتی که ساندویچ شامش را روی جدول کنار خیابان با یک گربه سیاه تقسیم می کند و سکه ای که نماد خوش شانسی بود کنار او پیدا کرد. از آن لحظه به طرز عجیبی بخت به او رو می کند تا اینکه ناگهان سکه در توالت می افتد. سم که قصد داشت سکه را به هیزل بدهد تا به سرنوشت او دچار نشود و بتواند با خوش شانسی خانواده خوبی پیدا کند، خیلی ناراحت به همان جای دیشب رفت و گربه مشکی را دید و طی اتفاقاتی از طریق او وارد دنیای عجیب شانس شد.
در نهایت پیام داستان این بود که خوش شانسی و بدشانسی باید هر دو و در کنار هم وجود داشته باشند و خیلی از اتفاقات خوب زندگی آدم ها بخاطر بدشانسی ها شروع میشود! مثلا در اثر یک بدشانسی مجبور میشوید چند ساعتی در جایی منتظر بمانید و در آن فاصله با فردی آشنا میشوید که بعدا مهم ترین شانس زندگی شما خواهد بود. یا مثلا اگر سم با بدشانسی سکه را گم نمی کرد به سرزمین عجیب تولید شانس و آشنایی با باب (گربه سیاه) نمی رسید.
+ شما چنین تجربه ای دارید؟ من در مسیر شغلی این موضوع را تجربه کردم. بعد از تمام شدن دوره کارشناسی و زمانی که به اداره منطقه معرفی شدم تا مدرسه ای پیدا کنم، همه مدارس قبلا پر شده بودند و فقط یک دبیرستان مانده بود که به دلیل بداخلاقی مدیر و حواشی و شیطنتهای دانش آموزان هیچ دبیری حاضر نشده بود آنجا برود. و خب زمانی که ابلاغ این مدرسه را گرفتم بنظرم یک بدشانسی بزرگ می آمد. اما حالا بعد از تمام شدن ششمین سال تحصیلی در همان مدرسه بنظرم یکی از بزرگترین شانس ها و بهترین انتخاب ممکن برایم بوده است. چیزی که از همان ابتدا خدای مدبرم میدانست و من ِ بی خبر نمی دانستم .
++ دیروز دوازدهم ها امتحان نهایی فیزیک داشتند. با وجود اینکه خودم برآی دیدن استاد راهنما داشتم میرفتم دانشگاه ، مدام دلم پیششون بود و منتظر بودم فایل سوالات بیرون بیاد. همیشه بلافاصله میرم تک تک سوالات رو چک میکنم که ببینم یه وقت چیزی نداده باشن که من سرکلاس نگفتم و اون چند دقیقه کلی استرس و هیجان داره. خداروشکر همه رو کار کرده بودیم و نفس راحتی کشیدم. توی گروه های هر سه تا کلاس نظرسنجی گذاشتم که چطور بود و الحمدلله اکثرا راضی بودند . دیگه تا شب که بیرون بودم هر ازگاهی به گوشیم سر میزدم و پیام های پر مهرشون رو می خوندم و هی قند توی دلم آب میشد:)
×+ من احساس میکنم فروشنده ها معنی "فقط" رو فراموش کردن! مثلا روی شیشه مغازه اش زده فلان چیز "فقط ۲میلیون و ۹۹۵ تومان" .... فقط؟؟!! :/
+××یادم باشه بعدا داستان راننده تاکسی و دانشجوهای عراقی رو تعریف کنم :)))