تازه برگشتم خونه و انقدر خسته ام و پاهام درد میکنه که توان چایی دم کردن و بعدش چایی ریختن ندارم. یدونه آیس پک از فریزر برداشتم و پخش شدم روی راحتی جلوی تلویزیون. کسی خونه نیست ؛ مامان و پرنسا(خواهرم) رفتن خونه مهسا(اون یکی خواهرم) که ساعت ۵ مولودی داشت.
قرار بود منم وقتی برمیگردم لباس عوض کنم برم لااقل به آخر مراسم برسم اما چون دیگه کشش اجتماع و توان نشستن نداشتم و خیلی هم خوابم میومد نرفتم...حالا باید کلی منت کشی کنم و توضیح بدم تا از دل مهسا که از صبح صدتا پیام داده و تاکید کرده برم ، در بیارم. مخصوصا که پریروز اومده بود اینجا شو لباس راه انداخته بودیم و ست دامن و شومیز انتخاب کرده بودیم.
صبح با دوازدهم ها توی مدرسه خودمون کلاس داشتم. ظهر در حد نماز و ناهار اومدم خونه و باز از ۱ تا ۶ونیم کلاسهای خیریه با دهم ها رو داشتم. یکی از بچه های دوازدهم آخر کلاس گفت خانم من عاشق کلکسیون دستبندهاتون هستم، از دهم تاحالا. کلی ذوق کردم:)
انقدر خسته ام که نه خوابم میبره نه میتونم بلند شم یه کاری کنم :/
+ استاد راهنمام دو هفته فرصت داده بود مقاله پیدا کنم ببرم پیشش و حالا سه هفته شده و من هنوز کارام آماده نشده 🤦♀️ بهش فکر میکنم خسته تر و مستاصل تر میشم ...:/
++ دیشب "مسخ و داستانهای دیگر" از کافکا رو خریدم در حالیکه هنوز "وحشی" تموم نشده و "پیرمرد و دریا" هم فقط قسمت اول فایل صوتیش رو گوش کردم...🤐