دیشب بعد از تقریبا دو ماه رفتم باشگاه و امروز صبح به شدت بدن درد داشتم اما چون خواهرم مرخصی بود و قرار نبود به سرویس برسونمش، دیرتر راه افتادم سمت مدرسه و این خوب بود.

از همون صبح بارون می بارید و ‌میدونستم قراره برف هم بباره. دو دل بودم که ماشین ببرم یا با اسنپ برم اما در نهایت شوق رانندگی و ‌موزیک گوش کردن توی بارون بهم غلبه کرد و با ماشین رفتم :)
نمیدونم چرا ولی از اون روزایی بود که حوصله معاشرت به ویژه با همکارا رو نداشتم و از قضا همه هم هی باهام کار داشتن یا شوخی میکردن 😐 و فکر کنم معلم ورزش مدرسه هم ازم دلخور شد چون چندتا از بچه ها مونده بودن پیشش که امتحان بگیره ازشون و به من اطلاع نداده بود از قبل، بچه ها دیر اومدن گفتم برید از دفتر نامه بگیرید، یک ربع بعد برگشتن میگن از معلم ورزش نامه گرفتیم منم گفتم باید از معاون بیارید و‌ ده دقیقه بعد با معلم ورزش اومدن جلوی در و باز گفتم باید برن دفتر. دلیل هم داشتم که حالا حوصله توضیح ندارم :)

پله های مدرسه رو‌ به زور بالا و‌ پایین میرفتم و موقع تخته پاک کردن هم واقعا بازوهام درد میکرد و اصن یه وضعی 😅
موقع برگشت از مدرسه تنها بودم و یکی از همکارا که معمولا با من برمیگرده امروز نبود، توی راه برف می‌بارید و من هم آهنگهای زمستون افشین مقدم و برف میباره بابک جهانبخش رو گوش می کردم. لذت بخش بود....ترانه این اهنگ افشین مقدم رو خیلی دوست دارم، غمگینه و واقعی : نمیدونی ! تو که عاشق نبودی....
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه ...

+از خواب عصر که بیدار شدم خیلی دلم چایی میخواست، یه لیوان معمولی چای ریختم و جلوی شومینه و‌ رو به پنجره ای که بارش بی صدای برف رو‌ قاب گرفته بود خوردم. چسبید و‌ ولعم رو بیشتر کرد. نمیدونم این چه عادتیه که جدیدا پیدا کردم و یه چیز خوشمزه که میخورم جای اینکه سیر بشم باعث میشه بیشتر دلم بخواد ! این بار رفتم توی یکی از ماگ های بزرگم که تابستون از انزلی خریده بودم ‌و دو لیوان و نیم ِ معمولی ظرفیت داره، لب به لب چای ریختم و اومدم نشستم روی تختم توی اتاق نسبتاً تاریک که بخاطر هوای ابری و برفی خیلی جذاب شده بود. از فیلیمو "تصور" رو بخاطر بازی لیلا حاتمی انتخاب کردم و مشغول تماشا شدم. (بعدا درموردش مینویسم)
نزدیک ۶ عصر تمام شد، دو تا نقد درموردش خوندم و‌ دیدم دلم شیرینی می خواد، خودم حال لباس پوشیدن و بیرون رفتن نداشتم و بقیه اهل خونه هم داوطلب نشدن که برن بخرن...یکم غصه خوردم که بابا پیشنهاد داد خودم بپزم... منم که جو دختر شیرینی فروش توی فیلم"تصور" تا حدی گرفته بودتم😅 دیدم فکر بدی نیست و نتیجه اینکه حالا عطر کیک سیب و دارچین از توی فر بیرون میاد و به همراه بخار سماور که آماده چای دم کردن شده، خونه رو گرم کرده 🥰

+ امشب کلی هم اشک ریختم برای یه پرنده که خیلی غریب و‌ مظلوم یه گوشه نشسته بود! نمیدونم چرا ولی با دیدنش یهو غمی به بزرگی یک کوه روی قلبم نشست و همینجور اشک ها جاری شدن، حتی موقعی که داشتم سیب های کیک رو برش میزدم. مامان اومد توی آشپزخونه منو دید اول با تعجب به سیب ها نگاه کرد و فکر کرد اینا که پیاز نیستن پس این بچه چرا اشک می ریزه؟! بعدم که موضوع رو فهمید برام تاسف خورد و خندید و‌ رفت!