امروز از ساعت ۸ تا ۱۲ کارگاهی در رابطه با آزمایشهای الکتریسیته و مغناطیس در پژوهشسرای منطقه برگزار شد.
صبح وقتی وارد ساختمان شدم یادم آمد که آخرین بار وقتی سوم راهنمایی بودم برای کلاسهای نجوم به آنجا رفته ام و چقدر باورش سخت بود که از آن روزهای شیرین ۱۵ سال گذشته است! آن زمان هر عدد نجومی که درمورد ابعاد و اجرام و فواصل ستاره ها و سیاره می شنیدم با تمام وجودم غرق در حیرت میشدم و همه را شب برای پدرم توضیح میدادم و او انگار که تابحال هیچ چیزی از این دانش پایه ای و بدیهی را نشنیده و نمیداند، حیرت میکرد و خودش را مشتاق نشان میداد، برایم میگفت مثلا یک پیکان حدود یک تن وزن دارد یا فاصله اینجا تا مشهد ۱۰۰۰کیلومتر است و پس حالا فرض کن فلان ستاره که می گویی، مثلا به اندازه ۲۰تا فاصله تا مشهد است و این گونه شبکه های عصبی مغزم را گسترده و فعال میکرد بدون اینکه هیچ کداممان بدانیم! این را خودم حالا که کمی علوم شناختی خوانده ام میدانم...بگذریم.
حدود ۸ و پنج دقیقه رسیدم و تقریبا ۱۵ نفر از همکاران خانم در دفتر نشسته بودند، با همه دست دادم و نشستم. کمی از اوضاع مدارس یکدیگر خبر گرفتیم تا یکی از مدرسین دوره آمد و گفت بیاید شروع کنیم. همگی به آزمایشگاه فیزیک رفتیم. فکر میکنم ۲۲ نفری بودیم که ۴ نفر آقا بودند؛ عموما آقایان در این جلسات شرکت نمی کنند و اینها که آمده بودند معلم های جوان مدارس خاص بودند که انگیزه یادگیری داشتند و یکی از آنها همسر خواهرم بود :)
دو مدرس خانم مسئول برگزاری کارگاه بودند که چند آزمایش را آن وسط انجام دادند و همه دیدیم و بعد تقسیم شدیم به دو گروه در دو میز جداگانه که هر مدرس یکسری آزمایشهای کتاب را اجرا میکرد. در بخش اول مدرس گروه ما خانم سین ، معلم سوم دبیرستانم، بود. و دقیقا در همان زمان دانش آموزی برخی از این آزمایش های مغناطیس را در کلاس برای ما انجام داده بود و امروز گفتم آن زمان فکر نمیکردم سالها بعد دوباره قرار است در چنین موقعیتی برایم این آزمایشها را انجام و توضیح دهید :) . چقدر عمر کوتاه است و در این مدت کوتاه نقش ها با چه سرعتی تغییر می کنند، آنچه تغییر نمی کند حسی است که از خود در وجود دیگران به جا می گذاریم.
+ همیشه در کلاس که آزمایش انجام میدهیم بچه ها ذوق می کنند و کلاس شلوغ میشود و جالب بود که امروز در جمع ما هم که همه معلم بودیم و همه قبلا آزمایش ها را دیده بودیم دقیقا همین اتفاق افتاد و همه ذوق میکردیم از انجام آزمایش ها :))
++تصمیم گرفتم وقت بیشتری در کلاسها برای آزمایش بگذارم و برای این کار باید چند وسیله را بیاورم به پدرم بدهم که ببرد مغازه های لوازم الکتریکی به حساب خودش تعمیر کند:)