فشار مدرسه این روزها برام خیلی زیاد شده و گاهی احساس میکنم چقدر دارم از پس اوضاع بر نمیام. بچه ها مشکلات عجیب و غریب و لاینحلی دارن که از طریق مدیر در جریان قرار میگیرم ولی کاری ازم برنمیاد... امروز قرار بود بعد از مدرسه برم بیمارستان به یکیشون که از طرف پدر مورد آزار قرار گرفته و در بخش زنان بستری هست سر بزنم (البته شاگرد من نیست و نمیشناسمش ولی از بچه های مدرسه است) که عصر انقدر درگیر کارای دیگه شدم و دیر از مدرسه اومدم که نشد...

از اون طرف نیوشا حالش خیلی بده و‌ مدام از طرف مدیر و مشاور مدرسه به من هشدار خودکشی داده میشه و من اصلا دلم نمیخواد حتی یک لحظه بابت این موضوع وقت صرف کنم و راستش اصلا توان روحی هیچ ارتباطی رو ندارم. چند روز پیش مدیر به من زنگ زد که اگه میتونی همین امشب زنگ برن تلفنی باهاش حرف بزن که یه وقت کاری نکنه :/

دلم میخواد فقط میرفتم بدون اینکه چیزی بدونم، بدون اینکه با کسی ارتباط برقرار کنم و بدون اینکه مسئولیت آموزشی، اخلاقی، تربیتی، عاطفی و تاثیرگذاری ای داشته باشم ، درس میدادم میومدم....اما واقعیت اینکه که هر لحظه و برای هر چیز کوچک و‌ بزرگی کلی مسئولیت به گردنمه و من خسته ام و ناتوان

معلمی خیلی خیلی بیشتر از چیزی که تصور میشه دشوار و گاهی طاقت فرساست .... خدا باید کمک کنه

+ میدونم اینکه در موقعیتی باشی که بتونی به آدم ها کمک کنی لطف خداست و ناشکری نمیکنم فقط این روزها خسته ام و کار و بارم خیلی زیاد شده، از طرفی غصه بچه ها واقعا روحم رو‌ به درد اورده