پیرو همون سرماخوردگی، دیشب که از دانشگاه برمیگشتم کمی تب داشتم و صبح امروز ترجیح دادم خونه بمونم و دانشگاه نرم.
صبح یک ساعتی مشغول لکه گیری فصل دوم فیزیک دهم شدم (لکه گیری یعنی اینکه یک فصل تموم شده و یکبار صفحه به صفحه کل فصل رو چک میکنم که نکته ای ، نموداری، عکسی، آزمایشی چیزی جانمونده باشه 🙃) و بقیه اش استراحت کردم و نتونستم برگه ها رو تصحیح کنم :(
ساعت ۲ ونیم رفتم خیاطی و مانتوشلوار اداری که تازه خریدم رو دادم به خیاط که شلوارش رو اندازه کنه، بعد رفتم ارایشگاه . وارد که شدم یه دختره اومد استقبال و منم لبخند زدم و رد شدم رفتم لاینی که سحرجون هست، همینطور دختره بهم نگاه میکرد و آخرش پرسید شما خانم فلانی نیستین؟ با تعجب گفتم بله ، یهو دوید اومد سمتم و خودشو انداخت توی بغلم گفت وااای خااانوممم.... منم همینطور مبهوت بغلش کرده بودم که گفت من فلان مدرسه شاگردتون بودم، رو به بقیه گفت بهههتربن معلم دنیااااا... منم که تازه فهمیده بودم قضیه رو ابراز خوشحالی کردم از دیدنش ولی اصلا یادم نمیومد این بچه رو ، اسمش رو پرسیدم ولی بازم یادم نیومد🙈 از احوالش پرسیدم گفت من ادمین اینجام و ترم ۵ مهندسی صنایعم :)
خلاصه که دخترام بزرگ شدن و توی جامعه مشغول کار و بار شدن![]()
بعد از اونجا رفتم دنبال خواهرم که بریم خرید، قصد داشت پالتو و پوتین بخره... تا همین نیم ساعت پیش بیرون بودیم و همه اش به خوردن گذشت؛ باقالی داغ، ذرت مکزیکی، چایی، اسنک 😅 در نهایت هم آنقدر ایراد گرفت هیچی نخرید :/ اما من که قصد خرید نداشتم یه دستبند خوشگل خریدم، با دوتا جوراب و یک لاک سرخابی :)