بعد از تعطیلات عید اومده میگه توی این مدت ۳۰ بار خوابتونو دیدم....همه رو نوشتم که یادم نره

امروز میگه دیروز تولدم بود و شب سه بار خواب شمارو دیدم

میگم اینا خواب نیستن، کابوسن! این اوضاع اصلا خوب نیست! منطقی باش

میگم دلم نمیخواد باعث رنجت بشم، سعی کن به این احساساتت پر و بال ندی

میگه رنج؟ من غرق لذتم با عشق شما! فقط ازتون میخوام که باشید و از دور ببینمتون ، همین کافیه

نمیدونم چی بهش بگم، سری تکون میدم و "با اجازه" ای می گم و میرم توی دفتر

+وقتی داشت با هبجان و گاهی بغض خوابهاشو تعریف میکرد، سالن شلوغ بود و من شابد نصف جمله هاشو نمیشنیدم فقط لبخند میزدم و برامم مهم نبود که بگم دوباره بگو یا بلندتر بگو و همزمان داشتم فکر می کردم که : چند بار پیش اومده که من مثل این بچه تمام احساس و وجودم رو برای توضیح دادن و حرف زدن با کسی صرف کردم و فکر میکردم که طرف داره توجه میکنه اما اون توی دلش و ذهنش حتی ذره ای جا برای من نداشته!جالبه!

++ اما در کل نمیدونم چیکار باید کرد با این بچه :/