قسمت ۴۴ قهوه تلخ را دیدم. آنجا که نازخاتون کارت عروسی اش با برزو را به مستشار میدهد...آنجا که مستشار با روانپزشک حرف میزند...آنجا که با بلد و بلو حرف میزند...

از بغض مستشار ، بغض کردم و اشک ریختم! خودم تعجب کردم از خیس شدن گونه هایم و این سوال مهم به ذهنم آمد که : چرا؟! چه چیزی در ناخودآگاهم تحریک شد که اینطور شدم؟!

و هنوز جوابی پیدا نکردم

بعدا نوشت: شاید سردرگمی ، گمگشتگی و بی دفاع بودن مستشار در جهانی که از هیچ چیز آن سردرنمی آورد یادآور یک درد مشترک و عمیق انسانی است