به فکرم یدونه پلاک نقشه ایران بخرم که دائما گردنم باشه
النور و پارک
عاشقانه ای ساده، آرام و گرم...رمانی در وصف لذت لمس دستهای گرم محبوب...
+ اِلِنوُر دختری چاق و بدلباس با موهای قرمز است و پارک پسری زیبا و جذاب ...علاقه ای که بین این دو شکل میگیرد و مسیری که برای کشف هم طی می کنند در این کتاب وصف میشود...البته که پایان داستان باز است وهر طور دلتان بخواهد میتوانید آن را جمع کنید .من ترجیح میدهم در ادامه راهشان از هم جدا شود :)
++ مثل کتابهای ناطور دشت، جنگل نروژی و... با این کتاب هم به تفاوت سبک زندگی نوجوانان ایرانی و غیر ایرانی فکر میکنم. به نوع نگاه خانواده ها، اجازه هایی که بچه ها دارند، فضای مدارس، دغدغه های بچه ها و....
+++ خواندن این کتاب در این شبهای پاییزی و دوری و دلتنگی حس خوبی داشت و از آن داستانهایی بود که دوست نداشتم تمام شود. با النور و پارک میشد خیلی احساسات را مزمزه کرد و همراهشان شادی و غم و اضطراب و....را تجربه کرد.
یادت نره
اونا برای تو مشابه هم و زیادن
اما تو برای هر کدومشون منحصر بفردی
باید مراقب تک تکشون باشی و توجه به کلیت کافی نیست
هر حرف، هر نگاه، هر لبخند....باید مراقب همه جزئیات و همه آدم ها باشی
+چقدر احساس نیاز میکنم به کلاسهای دانشگاه. به دکتر م و استاد غ و استاد س که بشینم فقط گوش کنم به توصیه هاشون
++باید ازشون بپرسم ببینم چه روزایی دانشگاه کلاس دارن اگر چهارشنبه ها باشه خوبه چون خودم کلاس ندارم (البته امیدوارم استاد ع نباشه بعد از این همه مدت که ازش فرار کردم)
امروز
روز کاریم نبود اما بخاطر جلسه ای که با اولیا گذاشته بودم رفتم مدرسه. از ۲۵ نفر ، ۱۹ نفرشون اومده بودن که بعضی ها مادر بودن و بعضی ها پدر. بعد از اینکه حرفام تموم شد تک تک اومدن درمورد بچشون فردی سوال کردند و خیلی طول کشید. از ۹ونیم تا ۱۱. بندگان خدا خیلی تشکر کردند و اکثرا در برخورد با دخترا دچار چالش و درمانده اند! میگفتن بچه ها فکر میکنن ما (نسلهای قبلی) هیچی نمیفهمیم و فقط این دهه هشتادی ها میفهمن . بچهن دیگه :)
بعد از مدرسه رفتم اداره پیش خانم الف که معاون مدرسه راهنماییم بود و از همون موقع روابط دوستانه بیرون مدرسه ای داشتیم. البته سالهای دبیرستان و دانشگاه کمی از هم بیخبر شدیم تا اینکه از پارسال اومد اداره اینجا و گفت بیا ببینمت. و من امروز با شرمندگی از این همه تاخیر رفتم دیدنش. سر راه هم یک بسته از این کاکایوهای کادویی براش گرفتم که دلجویی بشه :) طبق عادت قدیمی بعد از سلام و علیک یه ذره نگاهم کرد و گفت میشه بغلت کنم؟ یادمه همون موقع هم که دانش اموزش بودم خیلی بغلم میکرد و بارها میشد که میومد دنبالم از تو حیاط و پیش دوستام جدام میکرد که برم دفتر پیشش یا تو همون حیاط با هم حرف میزدیم و جالب اینکه دختر خودش هم همسن من هست و اونموقع توی مدرسه بود. و البته که من خیلی چیزها رو مدیونش هستم و اثرات مثبت ماندگاری روم گذاشته. امروز داشتم بهش میگفتم معلمی همینش جذابه که من الان دارم سعی میکنم همون خوبی هایی که شما به من یاد دادی به دخترام یاد بدم و این یعنی اثرگذاری شما روی بچه های من بدون اینکه معلمشون باشی یا حتی ببینیشون. معلمی خیلی ابعاد گسترده ای داره و اثرات رفتارهای ادم تا همیشه روی این کره خاکی می مونه . تا ساعت دو اداره بودم و تمام مدت بی وقفه حرف میزدیم :) در نهایت هم گفت اگر اشکال نداره با هم عکس بگیریم.
+ توی همون دوره راهنمایی یه معلم تاریخ هم داشتیم که با اونم خیلی دوست بودم و ... تو این چندسال ازش بیخبر بودم تا اینکه شماره اش رو پیدا کردم و هفته پیش بهش زنگ زدم. قرار شد یبارم حضوری ایشونو ببینم :)
++الان که فکر میکنم در همه دوران تحصیل بعد از ابتدایی یعنی راهنمایی دبیرستان و دانشگاه حداقل دو تا معلم یا استاد بودن که باهاشون دوست شدم و قطعا وجود همین ادمهای نازنین خیلی تاثیر داشته در اینکه آرزوم بشه معلم شدن :)
+++و البته یک چیز دیگه هم هست و اونم اینکه اصولا با ادمهای بزرگتر از خودم ارتباط خوبی میگیرم و خیلی زیاد از مصاحبتشون لذت میبرم. گاهی حتی بیشتر از همسن و سالای خودم.
لازانیا
وسط کلاس میگه خانوم یه حرف غیردرسی بزنم؟ منم امروز از اون روزای خیلی خسته و کم حوصله ام بود، نگاش کردم با بی میلی سرمو تکون دادم که بگو. فکر کردم باز میخوان درمورد اینکه خانم شما چرا فیزیکو دوست دارین یا رتبه تون چند بود و...بپرسن. گفت خانم بابت اینکه برامون نارنگی اوردین یه چیزی براتون گذاشتم توی یخچال آبدارخونه... منم خیلی بی تفاوت و با عجله گفتم لازم نبود، اون نارنگی ها هم مربوط به آزمایش بود و بلافاصله شروع به حل مسیله ای که داده بودم کردم . زنگ تفریح خانم ابدارچی اومد گفت بیا اونجا ، رفتم میبینم یه بسته لازانیای کارخونه ایه گفت اینو یکی از بچه ها برات اورده. گفتم مرسی ولی من دیر میرم خونه ، بمونه برای خودتون....تشکر کرد گفت منم میدم به نوه ام
+حالا فکر میکنم که برخورد خوبی نبوده در جواب محبت بچه:/ باید ازش دوباره تشکر کنم
++نمیدونم چرا انقدر زود خسته و بیحال میشم. زنگ دوم و سوم به زور سر کلاس میرم. البته که سعی میکنم بچه ها متوجه نشن اما خب وقتی غالبا پرانرژی و پر جنب و جوش هستی سرکلاس، یه وقتی که خسته ای کاملا به چشم میاد و کلاس سرد میشه..... فکر کنم باید خوراکی های بیشتر با خودم مدرسه ببرم زنگای تفریح بخورم یا شبا زودتر بخوابم !
نارنگی
خواهرم میگه بچه ها (همکارهاش) گفتن بیای براشون آزمایش موز انجام بدی!
با تعجب میپرسم آزمایش موز؟! آزمایش موز کدومه؟!
میگه آره دیگه، آزمایش انواع میوه ها از جمله موز :)
تازه متوجه منظورش میشم و کلی میخندم :)
باران تویی
تو چقدر باید زیبا و لطیف باشی
که آبرسانی به زمین و زمینیان را
انقدر ظریف و هنرمندانه طراحی کردی
صدای رعد
نور برق
هوای نیمه تاریک
قطرات ریزی که از بی نهایت به ارامی (با تندی حدی!) فرو میریزند
بوی عطر خاک
صدای لطیف باران
اصلا انگار قبل از سیراب کردن زمین و ساکنانش به رفع عطشهای روحی و سیرابی احساس زمینیان فکر کرده ای
اگر تو را در این همه زیبایی نبینم پس دیگر کجا باید بیابمت؟