و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

لطفا به هند سفر نکنید!

با وجود فعالیت زیادی که امروز داشتم و علیرغم تصور خودم ، امشب هم خواب به سراغم نیامد و با گوش کردن به پادکستی با این نام، این دقایق را میگذرانم تا از ضربه های امواج ِ افکارم در امان بمانم.

پادکستی با صدای شاهین شرافتی و اسماعیل باستانی.

اقای شرافتی که دانشجوی دکتری روانشناسی است اخیرا به هند سفر کرده برای آشنایی و شرکت در یکی از دوره های مراقبه و از خاطرات و فضای کشور هند میگوید... خیلی ها مخصوصا در این سالهای اخیر از همه جای دنیا جذب این فضاهای معنوی و دوره های خاص هند میشوند و یکی از جاهایی که اطلاعات مختصری در این مورد میتوان خواند همان رمان "درمان شوپنهاور" هست ...و این جاذبه خیلی خوبی برای گردشگران این کشور هم هست

خب من تا همین لحظه اصلا به اینکه شخصا بخواهم چنین تجربه ای داشته باشم فکر نکرده بودم اما حالا فکر میکنم واقعا چقدر جهان از دیدگاه های مختلف میتواند رنگها و اشکال مختلفی داشته باشد و با سفر کردن فرصت پیدا میکنی تا از زوایای مختلف نگاه کنی و وسعت و عمق نگاهت بیشتر شود... شاید در این بین خودت را هم بیشتر شناختی و رسالتت را پیدا کردی

+ از کانال تلگرامی "رادیو صدای زمین" پادکستهای این دو گوینده را میتوانید دنبال کنید

++ ...

برای متولد مهر

توکجایی؟
در گستره ی بی مرز این جهان ، تو کجایی؟

من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام ؛ کنار تو .

تو کجایی؟
در گستره ی ناپاک این جهان، تو کجایی ؟

___________

+شعرخوانی های آقای فرخ نعمتی چقدر دلنشین و گوش نواز هستند.

تولید

رفته بودم برای ن کاکائو بخرم. همینطور توی مغازهه مشغول بررسی و انتخاب بودم که گفتگوی خانم فروشنده با دوتا از مشتری هارو میشنیدم. میگفت الان اکراین یک کشور درگیر جنگه اما شکلاتهایی که برای ما میاد به تاریخ همین ماه و کاملا بروز هستند از اونطرف شرکتهای داخلی شکلاتهایی میفرستن که تولیدشون مال برج ۱۱ هست...

+ من جزء آدمهایی هستم که میگم اگر اوضاع مساعد نیست بخاطر اینه که تک تک ماها درست عمل نمیکنیم و همه اش منتظریم یه کشور گل و بلبل بهمون تحویل بدن اما اینم میگم که لازمه اینکه تک تک افراد جامعه در هر شغل و هر وضعیتی که هستند بتونن مفید واقع بشن خیلی چیزهاهست، مثلا انگیزه و امید و وطن پرستی و همینطور داشتن یک نقشه راه واضح که دقیقا مشخص کنه که باید هر فرد چیکار کنه... کاش یک برنامه مدون ِ توسعه داشته باشیم که وظیفه هر بخش و هر شغل و هر فرد توش مشخص باشه و همه هم راستا و درجهت همون هدف قدم برداریم تا از این وضعیت خارج بشیم

کار اداری

خداروشکر

خواندن بیشتر..

درون یا بیرون؟

چند درصد از حال روحی ما از درون کنترل میشه و چقدرش تحت تاثیر دنیای بیرونه؟

یادمه یه زمانی موقع موسیقی گوش کردن یا شعر خوندن گوشیم رو از خودم دور نگه میداشتم :)

+ به پیشنهاد کسی، تکه هایی از یک سریال کره ای رو دیدم و حالا حالم اصلا خوب نیست! البته از قبل هم مجموعه ای از عوامل مختلف گوشه های ذهنم بودن و شاید همونا جرقه خوردن و کار دستم دادن!

آنچه میدانیم و آنچه احساس میکنیم

من از تعزیه میترسم‌. نه فقط از نقشهای منفی ِ نمایش ، که از کل ماجرا و کل شخصیت ها. برای خودم هم عجیبه که چرا این ترس توی وجودم هست. شاید به کودکی برمیگرده ، شاید اونموقع نمیتونستم درک کنم که این فقط یک نمایشه و واقعا باورش کردم و ترسش توی روحم مونده . اما حالا که میدونم فقط یک اجرای نمایشیه، چرا هنوز این ترس وجود داره. چرا فاصله هست بین اون چیزی که بهش علم دارم با چیزی که احساس میکنم؟

ن قهر کرده و مثل همه دفعات پیش انگار چیزی روی قلبم سنگینی میکنه. میدونم که قهر واقعی نیست مثل همه دفعات پیش.اما غمی که احساس میکنم متناسب با این آگاهی نیست و خیلی بیشتره، مثل دفعات پیش. چرا نمیتونم این دوتا رو منطبق کنم؟

صبح ها

صبح هایی که میخوام خواهرم رو برسونم به سرویس اداره بعد از نماز صبح دیگه خوابم نمیبره و همینجور خواب و بیدارم تا حدود ساعت ۶ که بریم. فاصله زیادی هم نیست و شاید یک ربع رانندگی باشه اما قبل و بعدش خواب آدم بهم میریزه...حالا نه انقدر انرژی دارم که به کارهام برسم نه انقدر خوابم میاد که خوابم ببره...

باید کم کم تمرین کنم صبح ها رو نخوابم، مثل گذشته

قصه

یک علاقه قبلی و شاید یکطرفه بینشون بوده.
 برام تعریف میکرد که وقتی سالهای اول خدمتم بوده برامون یک مینی بوس به عنوان سرویس گذاشته بودن و بین راه همکارا سوار میشدن. من تقریبا آخرای مسیر سوار میشدم و اکثر اوقات جای خالی نبود، اونوقت آقای د که خودش هم تقریبا هم سن من و جوون  بود بلند میشد و جاش رو بهم میداد منم بدون تعارف مینشستم. تا اینکه بعد از اون سال تحصیلی ، اومد خواستگاری و منم رد کردم. میخندید میگفت پیش خودم فکر میکردم الان چقدر پشیمونه از اینکه اون همه روز سر پا ایستاد و جاش رو به من داد.
حالا دیگه سنی از هر دو تاشون گذشته و تقریبا در شرف بازنشستگی هستند اما کارشون بهم مرتبطه و هرازگاهی تلفنی یا حضوری یا در جلسه و... همدیگه رو میبینن. رابطشون برای آدم هایی که از این علاقه قبلی بی اطلاع هستند شاید ساده بنظر بیاد اما من که موضوع رو میدونم میتونم  تحسین ِ آقا رو نسبت به خانم توی صورتش ببینم و از اون طرف رفتار خانم در برابرش همراه با اعتماد به نفسی ویژه هست که میتونه از همون ماجرای گذشته و ناز ِ زنانه ی دوران جوانی باشه

+ زندگی آدم ها چقدر "قصه" داره و در جهان های موازی هر آدمی پیرو انتخابهای متفاوت چقدر میتونه تجربه های متفاوت داشته باشه

++اصلا دلم نمیخواد از این داستان حتی ذره ای برداشت غیر اخلاقی بشه چون هر دو نفر واقعا انسانهای شریف و درستکاری هستند . اما گذشته و علاقه قبلی و ... رو که نمیشه از ذهن آدمها پاک کرد.

دوری

یادم نمیاد آخرین بار کی مسجد رفتم . کرونا نعمتهای زیادی رو ازمون گرفت که یکی از مهم ترین هاش همین هیئت و مسجد رفتن دهه اول محرم بود و حالا دلتنگیش مونده به دلم...

تند خوانی

میگم اخیرا یه وبینار تندخوانی شرکت کردم

همه شون با تعجب نگاهم میکنن و خواهرم میگه از این تندتر؟! 

و همه با هم میزنیم زیر خنده :))

 

+ تازه این در حالیه که من بخاطر شغلم، مدت هاست که سعی کردم سرعت حرف زدنم رو بیارم پایین اما خب هنوز از نظر بقیه به اندازه کافی پایین نیومده :)

 

فاینمَن

او به مدت ده سال مسئله برهم کنش اتم با تابش را که با اصل نسبیت انشتین سازگاری داشته باشد در ذهن خود نگهداشت و هرگز آن را رها نکرد تا اینکه توانست بالاخره آن‌ را حل کند. من خوش شانس بودم که در آخرین سال از ده سالی که فاینمن داشت  با اتم ها و تابش کلنجار میرفت با او آشنا شدم. او را در آن آخرین سال می دیدم که هنوز با انبوه معادلات ریاضی ور میرود و در دالان های کور فیزیک سرگردان است و به جای اینکه خوشحال باشد بیشتر ناامید است.

پاسخ از مسیری دشوار برای او حاصل آمد، نه بر اثر بارقه ی نبوغ بلکه در پگاه کند ِ درک، در پس آن شبهای درازِ تلاش سخت.

 

 

از کتاب"همه ی ماجراهای ریچارد فاینمن"

 

 

+ این دوتا اضافه تشبیهی خیییلی ظریف بودن : بارقه نبوغ و بعد هم پگاه ِ کند درک 

حرف حساب

میگه: حال امروزِ تو ، نتیجه داده هاییه که دریافت کردی.

 

میگه: از الان باید یکسری زیرساخت هارو اماده کنی که اگر یه روز یک راهی برات پیدا شد و جرقه ای زد خواستی بری توی یه مسیری، پیش نیازهاشو داشته باشی.

 

میگه: اگر یک انقلاب و  یک حادثه بزرگ و یک رویای روشن رو در آینده برای خودت متصور باشی اینطوری نمیشه، اگر زندگیت رو روی یک ریل ثابت ببینی بی انگیزه میشی و روزبه روز کاراییت کم میشه

غربت

اگر زمستان بگويد: بهار در قلب من است، چه كسى زمستان را باور مى‌كند؟

 

+ از کتاب ماسه و کف

کدها