و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

از جهت معنا

همه تشنه لبیم

ساقی کجایی

 


گرفتار شبیم،

ساقی کجایی

 


اگه سبو شکست،

عمر تو باقی 

 


که اعتبار می

 تویی تو، ساقی

 

+بعد از این همه سال شنیدنِ گذرایی،  امروز "گوش کردم" و فکر کردم عجب ترانه ای

++البته که این سبک موسیقی اصلا سلیقه من نیست و اصولا گوش نمیکنم، امروز هم یک فیلم ۵۰ ثانیه ای در یک کانال تلگرامی با تصاویری از چای و طبیعت و... توجهم رو جلب کرد که این ترانه زمینه اش بود و  به متنش دقت کردم‌...

در انتظار برف

سرم درد میکنه و دارم به گوی موزیکال بابانوئل که هدیه کریسمس ن بود، نگاه میکنم...  گوی شیشه ای به رنگهای مختلف در میاد و من سعی میکنم بینشون زیبا ترین رنگ رو انتخاب کنم....آبی فیروزه ای، آبی پررنگ، بنفش، صورتی، سبز... به بارش برف روی سر بابانویل که یک بسته هدیه دستشه و کنار یک ادم برفی ایستاده نگاه میکنم و فکر میکنم اگر امشب برف بباره چقدر ذوق میکنم...

هواشناسی باعث شده دیگه کمتر انتظار برف رو بکشم و گاه و بیگاه به امید دیدن برف یا بارون از پشت پنجره سرک بکشم...اینکه میدونی مثلا تو این هفته بارندگی نیست خودش یک حس نا امدیه و لذت امید و انتظار رو ازت میگیره... قبلا که بچه تر بودم و با هواشناسی و اخبار کار نداشتم، هرشب با امید و آرزو به اسمون نگاه میکردم و این خودش یک لذت بود ... اتفاق های خوب همینطوری هستن، همینکه منتظرشون باشی و به اتفاق افتادنشون امید داشته باشی کلی نشاط ایجاد میکنن تا اینکه هیچ امیدی نباشه....و فکر میکنم که از آدم ها نباید "امید" رو گرفت، حتی امید الکی... امید باعث میشه آدم ها بتونن دوام بیارن و ادامه بدن...

هرازگاهی گوش کنم تا یادم نره

گوش کردنی

 

اوصیکم و اوصی نفسی... به گوش سپردن به این فایل

آهنگ


گوش کردنی



خواندنی

 

+ امروز در راه برگشت از سرکار ، از رادیو شنیدمش

++ صدای فوق العاده جناب قربانی

+++ معنیش رو نمیفهمیدم ولی به خوبی حسش رو گرفتم... بعدا جستجو کردم و متن بالا رو درموردش پیدا کردم

رولت

دیشب یه کلیپ کوتاه به بابا نشون دادم که طرز تهیه رولت هندونه ای برای شب یلدا بود... تجربه پختن نون خامه ای رو داریم اما رولت نه

امروز عصر وقتی برگشت خونه یک جعبه شیرینی که نصفش رولته، خریده بود و همونجور دم در ایستاده بود و به مامان میگفت پگاه کجاست بگو بیاد ، از اتاق رفتم میبینم شیرینی دستشه و داره میخنده... بهش گفتم که دلم رولت نخواسته بود عزیزدلم 

 

 

 

+باید تمرین کرد....تمرین صبر.... و باید به خود سخت گرفت برای تربیت و پرورش روح... تصمیم گرفتم فردا رو روزه بگیرم...روزه از خیلی چیزها از جمله خوردن ... اگر حضرت حاضر اجازه بدن البته

تربیت بدنی

امروز ده دقیقه آخر برای انجام دوتا آزمایش اصل برنولی  بچه ها رو بردم حیاط...‌  یه دایره بزرگ اون وسط تشکیل دادن و با حداکثر فاصله ممکن ایستاده بودیم...خودمم تا میتونستم فریاااد میزدم که صدام با دوتا ماسک و از اون فاصله بهشون برسه :)
انقدر خندیدیم و انقدر مسخره بازی دراوردن که کلی بهمون خوش گذشت و معاونها و مدیر هم که سر و صدامونو شنیده بودن از پشت پنجره مشغول تهیه عکس و مستندات و تعریف و تمجید بودن! 

بعد از اینکه زنگ خورد رفتم دفتر ، همکارا میگفتن تو حیاط دیدیمت گفتیم فلانی از فیزیک خسته شده رفته تو کار تربیت بدنی :)

+حس و انرژی کلاس، رابطه مستقیم داره با حال خودم. روزهایی که زیاد انرژی میذارم بچه ها هم خوشحالن و کلا کلاس انرژی داره و وقتی از کلاس میام بیرون انرژی خودمم دو چندان شده...اما روزهایی که خودم بی حوصله ام بچه ها  و جو کلاس هم شاد نیست متاسفانه...... این یک اصل مهم در معلمیه که احساسات خودتو کنترل کنی و استرس هیجان یا ناراحتیتو به بچه ها انتقال ندی.... و بنظرم نه تنها معلم که هر بزرگتری تا حدی این نقش رو داره، مثلا پدرومادرها نسبت به فرزندان باید مراقب باشند

 

++الحمدلله بابت امروز... خوش گذشت بهمون:)

حس بد ِ ماندنِ خستگی

معمولا عادت دارم بعدازظهر ها کمی بخوابم، با این کار هم از سردرد آخر روز کم میشه و هم اینکه وقتی بیدار میشم خستگیم در رفته و میتونم از باقی ساعات روز استفاده مفیدتری کنم... اما امان از روزهایی که این خواب کوتاه ظهر رو ندارم ، مثل حالا...‌ از دو ساعت پیش اومدم که بخوابم اما فکر اتفاقات و گفتگوها و کارهای امروز و همچنین فکرکارهایی که باید برای فردا و پس فردا آماده کنم و همینطور برنامه ریزی برای امتحانات بعدی بچه ها همگی باعث شدن که ذهنم خیلی شلوغ بشه و نتونم به اون سکوت ذهنی موردنیاز برای خواب برسم....

حالا انقدر غلت زدم روی تخت بیشتر خسته شدم و همه خستگی صبح تا ظهر هم که سرپا بودم و مدام حرف زدم مونده تو تنم، همینطور از همین حالا یه سردرد خفیفی هم احساس میکنم که اینم تا یکی دو ساعت دیگه شدید میشه... حالا این همه کار رو با این همه خستگی و کسلی کی انجام بده :(

 

+اگر اپشن خواب برای ادمیزاد وجود نداشت چقدر بد میشد!

++راستی شما چطوری ذهنتونو ساکت میکنید؟

جات خالیه

امروز وقتی ع داشت با آب و تاب ازم تعریف میکرد و با اون لفظ از روی محبت خطابم میکرد، داشتم فکر میکردم اگر اون لحظه اونجا بودی چه حسی پیدا میکردی ... شاید شبیه همون حسی که من تجربه میکنم وقتی قربون صدقه رفتنای بقیه برات و میشنوم...

 

+این روزها مثل خیلی روزهای دیگه جات خالیه

اگر هم بهترین نباشه، جزء خیلی خوب هاست

نوشته بود:

‏اولین بار چی شد که آدمیزاد فهمید میتونه یکی دیگه رو بغل کنه؟ 

به نظرم این بهترین کشف انسان در طول حیات بشریت بود .

 

 

آشپزی در طبیعت

دیدن آشپزی و مراحل پخت غذا برای من خیلی جذاب و دوست داشتنی هست. و فرقی هم نداره مستند باشه، اموزش اشپزی باشه، سریال ، انیمیشن یا فیلم کوتاه باشه... 

حالا جذابیت چند برابر میشه اگر این آشپزی در طبیعت و روی آتش هیزمی و ... باشه . اخیرا این فیلم های کوتاه اشپزی در طبیعت زیاد شده و دیدنشون کلی حس خوب داره

 

+چقدر بد که پاییز داره تموم میشه بدون هیچ استفاده ویژه ای از این همه زیبایی

میخوام تقلب کنن

امروز قرار بود از یک کلاس امتحان بگیرم و گفته بودم که از همه امتحان میگیریم. هرکس بیاد مدرسه حضوری و هرکس خونه باشه مجازی. تقریبا نصفشون اومده بودن و نصفشون هم مجازی بودن...

در حین امتحان که نشسته بودم و داشتن امتحان میدادن دلم براشون سوخت و فکر کردم اونایی که خونه هستن طبیعتا درحال تقلبن ولی اینا که اکثرا هم بچه های قوی بودن، هیچ راه تقلبی ندارن

بدون اینکه چیزی بگم از کلاس خارج شدم و رفتم نشستم تو دفتر حدود ده  دقیقه، برای اینکه به اینها هم فرصت معاشرت و تقلب بدم و خیلی ضرر نکرده باشن از حضوری اومدنشون

البته وقتی برگشتم هرکس نشسته بود داشت مینوشت و هیچ خبری از تقلب نبود! یک ربع بعد، بهشون گفتم من دارم میرم دفتر کار دارم و تا ده دقیقه دیگه نمیام... و باز از کلاس خارج شدم به امید اینکه اینبار خیالشون راحت باشه زود بر نمیگردم! 

 

+البته سوالات و بارم بندی امتحان حضوری ها با مجازی ها فرق داشت.

++و چقدر معاون ها از این کارم خندیدن و گفتن از شما که انقدر به اینا سخت میگیری این مهربونی بعیده، و گفتم که نمیخوام در حق اینا که با پای خودشون اومدن امتحان بدن نامردی بشه و اینکه توی ده دقیقه در درسی مثل فیزیک چقدر میشه تقلب کرد مگه! :)

ایده خلاق

این وسیله رو یکی دو ماه پیش خریدم ولی ازش استفاده نکرده بودم چون اکثرا کتابهای pdf میخونم تا کاغذی... اما چیزی که درمورد این وسیله برام جذابه، ایده ساختش هست و اینکه کسی بهش فکر کرده ...

+مخصوصا وقتی دراز کشیده میخوای کتاب بخونی خیلی بیشتر کاربرد داره

++سرم درد میکنه

آرام جان

یک لیوان دمنوش گل گاو زبان

سه بار خوندن سوره انشراح درحالی که دست راست روی قلبه

تعطیل کردن همه کارها و نشستن جلو تلویزیون

 

امیدوارم اینا کمک کنه و کمی از این تپش قلب و دل نگرانی بی دلیل که چند روز دچارش شدم، کم کنه

 

+ با این عنوان یاد ترانه ای از محمد معتمدی افتادم: آرام ِ من...

حرف خوب

یک لحظه از شبکه چهار گذر کردم و این جمله را شنیدم، من اسمش را تصادف نمیگذارم بلکه بنظرم رزق آن لحظه بوده و "قرار بوده" که بشنوم...

:کلام واضح و روشن، نشان دهنده فکر واضح است. کسی که واضح حرف میزند، واضح فکر میکند

 

واقعا تازه فهمیدم که خیلی اوقات واضح فکر نمیکنم! ... شما واضح فکر میکنید؟

 

+دکتر دینانی

کدها