و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

بهمن ِ پر مناسبت

اول بهمن( فردا شب) تولد باباست

۱۱ بهمن تولد دخترم باران

۱۵ بهمن روز مادر (مامان)  و روز زن( خواهرم)

 

+کیک تولد فردا شب رو امروز با مامان پختیم و انشاالله فردا خامه کشی

++این روزها مشغول تصحیح برگه و لیست نوشتن هستم فرصت نکردم کامنتهارو جواب بدم...عذر تقصیر

حد

"باغبان بلد به قدر تشنگی آب می دهد
باغبان نابلد اما اندازه شناس نیست

معلم‌ نابلد ، اندازه ی تشنگی محصل را در بیان تعلیم و تربیت رعایت نمیکند و فقط شور و شهوت بیان خود را ارضا میکند.

بی سواد که هیچ ، حتی هر باسوادی معلم خوبی نیست معلم باید اندازه ی تشنگی را خوب بفهمد .

حال و دلتان‌را به باغبان نابلد نسپرید..."

 

متن فوق را از یک کانال تلگرامی خواندم و فکرم را مشغول کرد.‌..."شهوت ِ بیان"....تابحال به شور معلمی ام  از این زاویه نگاه نکرده بودم...

رادیو۷

برنامه تلویزیونی جذابی که از سالهای دور مخاطبش هستم و دوستش دارم.

عوامل آن مدتی تحت عنوان برنامه"صدبرگ" از شبکه چهار برنامه مشابهی را اجرا میکردند که یادم هست ان هم بسیار دوست داشتم و زیاد ازش آموختم و لذت بردم

و پس از سالها عدم پخش، از ابتدای زمستان امسال باز هم از شبکه ۷ این برنامه محبوب روی آنتن میرود...ساعت۲۳ 

 

+آقای ضابطیان و جناب کاکاوند از مجریان فوق العاده این برنامه هستند.

++متاسفانه در این ایام زندگی ام این ساعت یا خواب هستم، یا سردرد دارم یا مشغول مطالعه...اما هروقت که بتوانم(مثل امشب) با رغبت و علاقه نگاه میکنم.

+++به دوستانم پیشنهاد میکنم دیدن این برنامه تلویزیونی را

Soul

اولین چیزی که درمورد انیمیشن های کمپانی دیزنی متحیرم میکند داستانها و سناریوهای آنهاست. چطور این حجم از خلاقیت و نوآوری  در داستان ممکن است به ذهن یک تیم خطور کند و در وهله دوم چطور ممکن است به این زیبایی و دقت و ظرافت و جذابیت تصویر شود؟!
"روح" انیمیشنی که امشب دیدم از کارهای جدید این کمپانی بود و همچون قبل در همان دقایق ابتدایی مرا به تحسین و هیجان وا داشت.
معلم سیاهپوستی که در یک مدرسه راهنمایی موسیقی تدریس میکند و آرزو دارد روزی روی صحنه اجرا کند( پیانو بنوازد). درست در روزی که خبر استخدام رسمی در مدرسه را میشنود و در یک مصاحبه برای اجرا روی صحنه قبول میشود و قرار میشود شب اجرا داشته باشد اتفاقی برایش رخ میدهد که روحش از بدنش جدا میشود و...
و اتفاقی که از اینجا به بعد داستان رخ میدهد واقعا جالب است، روایت دیزنی ها از عالمی که روح به ان وارد میشود...
روح ِ جو  گاردنر پس از جدا شدن از بدنش وارد فضای تاریکی میشود که در انتهای آن یک نورِ بی نهایت وجود دارد و روح های مختلف در مسیری به سمت آن نور در حرکت اند...این دقیقا مشابه چیزی است که در برنامه"زندگی پس از زندگی" افرادی که تجربه مرگ‌موقت را داشتند از آنچه دیده بودند تعریف میکردند...

و البته هدف اصلی داستان در رابطه با استعدادها و اهدافی که در زندگی داریم بسیار ارزشمند و زیبا و قابل تامل است...

+بیش از این اینجا داستان را تعریف نمیکنم که خودتان ببینید :)
++حتما به همه دوستانم پیشنهاد میکنم این انیمیشن زیبا را ببینند.
+++ دقایقی بعد از اولین اجرای جو و بعد از اتمام همه تشویق ها و تمجیدها و خالی شدن سالن ..‌. جو سوال میکند حالا بعد از این چه میشود؟ و رئیس گروه میگوید هیچی! فردا شب باز هم باید بیاییم و همین برنامه را اجرا کنیم...... جو به فکر فرو میرود. این چیزی بود که او سالها انتظارش را می کشید و آرزویش را داشت؟ همین؟!

سوال از شما : تابحال این حس پوچی، بُهت ، شک، غم... (نمیدانم هر چه!) بعد از رسیدن به هدفی یا چیزی یا کسی یا شغلی را تجربه کرده اید؟

این روزها

واقعا چرا این دندونپزشکا متوجه نیستن که وقتی دستشون تو دهن یک نفره نباید ازش سوال پاسخ بلند بپرسن و منتظر شنیدن جواب هم باشن؟! 

 

+ هنوز سردرد دارم و چشم درد هم بعضی ساعتها در طول روز بهش اضافه میشه....احتمالا چشمام ضعیف شدن و کسی چه میدونه! شاید عینک لازم هم بشم...

++ شدیدا از کار و زندگی و برنامه هام عقبم و در طول روز به همه کارهام نمیرسم...زمان چقدر سریع میگذره

+++قبل از خواب چند صفحه ای از کتاب "هفت عادت مردمان موثر" رو میخونم...معمولا کتابهای موفقیتی و انگیزشی توجهم رو جلب نمیکنن و نمیخونم اما این جالبه ؛ شاید خلاصه ای ازش اینجا بنویسم.

your name

انیمیشینی ژاپنی(انیمه) که امشب دیدم...پر از تصاویر فوق العاده زیبا و جذاب پر از جزئیات  از طبیعت، از آسمان، از شهر و... 

اما درمورد داستان......

بنظرم ماجرا واقعا گنگ است و این مخاطب را خسته و سردرگم می کند. شاید برای مخاطبان آشنا با فرهنگ و اعتقادات سنتی ژاپنی اوضاع کمی بهتر باشد اما بطور کلی این شیوه روایت داستان و طرح این همه سوال در ذهن مخاطب، برای همه جذاب نخواهد بود.

سه نقد مختلف راجع به آن خواندم و غالبا همه مجذوب این انیمیشن و ماجرای آن هستند و جز زیبایی محض چیزی ندیده اند! آنها پیام اصلی داستان را بی زمانی و بی مکانی عشق میدانند.

خرید کتاب

کرم مرطوب کننده دست مامان تموم شده و گفتم که براش اینترنتی سفارش میدم...امروز عصر اون کرم رو به همراه چندتا چیز غیرضروری و کوچک برای خودم و کتاب خداحافظ گاری کوپر سفارش دادم ...تعریف این کتاب از رومن گاری رو شنیدم و مشتاقم زودتر به دستم برسه

 

+"درمان شوپنهاور" از خرید قبلی هنوز باقی مونده و فکر میکنم اگر برم سراغش باعث میشه وقتی نیچه گریست رو فراموش کنم! کلا حافظه خوبی در بخاطر سپاری ندارم

++جناب ج آرزو میکنم روزهای خوب هرچه زودتر برسند و گرمایی لذت بخش به جانتون بنشینه برای فراموشی این سرمای ناجوانمردانه

امروز

بعضی روزها پر بسامد هستند و اتفاقات زیادی در خودشون دارن برعکس بعضی روزهای دیگه 

از صبح تعدادی از برگه های بچه ها رو تصحیح کردم 

بیو واتساپ ش رو دیدم و بهش گفتم که اشتباه تایپی داره و باعث شد کلی هم با اون حرف بزنم و درمورد موضوعی مربوط به کارش همفکری کنیم

دو بار تلفنی به مادر اقای مهندس توضیح دادم که نه و این خیلی سخت بود

بعداز مدتها بابت یک گردهمایی مجازیِ فیزیکی با استاد حرف زدم و خودش باب کلی بحث و حرف درمورد انتخاب رشته و مقاله و... رو باز کرد و تا حالا هم ادامه داره!

خواهرم ظهر اومد اینجا که کیک  تولد همسرش رو خامه کشی کنه و تا عصر با اون مشغول بودیم و فراموش کردم که ناهار نخورده بودم! بعدش برای خونه شیرینی تر برشی آماده کردیم 

غروب چای و شیرینی خوردم و چند صفحه ای کتاب خوندم و باز با استاد حرف زدم

حالا هم با سردرد و خستگی و کلی کارِ نکرده اومدم به اینجا سر بزنم

 

+جناب ج خوبید؟ در وبلاگتون امکان ثبت پیام نبود

روشن تر از خاموشی

روشن تر از خاموشي چراغي نديدم و سخني به از بي سخني نشنيدم.

+تذکره الاولیا

++گاهی پاسخ پرسشی که مدتها پیش برایت مطرح بوده و فراموشش کرده ای را، بطور اتفاقی و درحالی که کاملا بی توجه نسبت به آن موضوع هستی در جایی و یا از زبان کسی میشنوی.

+++روشنتر از خاموشی نام سریال فوق العاده زیبایی هم هست که قبلا درموردش نوشته ام.

بِلا تشبیه!

در این تاریکی و بیخبری 

در این قفسِ جسمانی که محدودمان کرده به زمان و مکان

و در این حیرانی ها

نگاهمان به چراغ وجود شماست 

ما به شما نگاه میکنیم

و یقین داریم شما که به گذشته و آینده خبیرید 

بهترین مسیر را برایمان انتخاب میکنید

و با نورِ وجودی خودتان راه را به قدر فهم و توانِ درکمان ذره ذره روشن می کنید...

اما نگرانی و بی اعتمادی از جانب خودمان است نه ساحت مقدس شما

در این مسیر

مبادا چراغ های رنگی و کوچک بین راه حواسمان را پرت کند و به بیراهه برویم

مبادا انقدر تاریکی ها به خود مشغولمان کند که نتوانیم نور ِ حقیقت ِ وجودتان را تاب بیاوریم و چشم ببندیم بر درخشندگی بی نهایتتان

مبادا...

مبادا آنی نشویم که خواسته اید...که دوست دارید بشویم...

البته تجربه من از چشیدن طعمِ شیرین ِمهربانی ِمادر میگوید دلت قرص باشد

آخر میدانید، من مهربانیِ مادر را شبیه ترین چیز به شما در کل این جهان هستی میدانم

چطور ممکن است مادری ببیند فرزندش به بیراهه میرود و غرق خواهد شد اما به سمتش ندود و دستش را نگیرد؟!

یقین من به مهربانیِ بیکرانتان  می گوید

هرگز نمیشود که حضرت رحمن

صدای بنده ای  که در تاریکی ها گم شده و هادی میطلبد را ناشنیده بگیرد و بی جواب بگذارد

او حتما 

حتما 

و حتما خواهد آمد...با آغوش گرم و زیباترین لبخند هستی...

 

 

+ دیدن دو صحنه همیشه مرا بیش از حد تحت تاثیر قرار میدهد:

اول: کودکی که آسیبی می بیند و با گریه به آغوش مادرش پناه میبرد

دوم: کودکی که بخاطر اینکه مادرش او را دعوا کرده گریه میکند اما باز هم به آغوش همان مادر پناه میبرد

اینها دقیقا مرا به یاد رابطه مان با "او" می اندازد...

گم گشته

ما بسي گم گشته، باز آورده ايم

ما، بسي بي توشه را پرورده ايم

 

ميهمان ماست، هر کس بينواست

آشنا با ماست، چون بي آشناست

 

ما بخوانيم، ار چه ما را رد کنند

عيب پوشيها کنيم، ار بد کنند

 

+خانم اعتصامی

رمز شب

یکی از بحثهایی که با مامان دارم اینه که چرا نماز صبح بیدارم نکردی و اونم میگه فکر کردم قبل من خوندی

حالا امشب قرار گذاشتیم که اگر بیدار شد و دید سجاده ام روی میزه یعنی خوندم  و اگر روی زمین بود یعنی نخوندم ...:)

 

 

خَیِر

خبر افتتاح یک مدرسه که توسط خیر ساخته شده را خواندم و فکر کردم چقدر خوب میشود که روزی بتوانم یک مدرسه بسازم...بعد بلافاصله به ذهنم آمد مردم به مراکز درمانی و بیمارستان بیشتر نیاز دارند، بهتر است بیمارستان بسازم!

 

+حالا از قضیه طنز ماجرا که بگذریم واقعا انگار باورمان نمیشود که اهمیت مدرسه و نهاد آموزشی چقدر میتواند باشد...

+کارهایی که توران خانم و امثال او کردند را نمیتوان ارزش گذاری کرد چون انسان سازی کردند....شاید اگر مدارس خوب داشته باشیم و آموزش و تربیت به درستی انجام شود خیلی از مراجعات به بیمارستان ها، بهزیستی، کمیته امداد، کلانتری ها، دادگاه ها و.... هم کمتر بشود.

+شما دوست دارید در چه حوزه ای خیر باشید؟ :)

کدها