در این تاریکی و بیخبری
در این قفسِ جسمانی که محدودمان کرده به زمان و مکان
و در این حیرانی ها
نگاهمان به چراغ وجود شماست
ما به شما نگاه میکنیم
و یقین داریم شما که به گذشته و آینده خبیرید
بهترین مسیر را برایمان انتخاب میکنید
و با نورِ وجودی خودتان راه را به قدر فهم و توانِ درکمان ذره ذره روشن می کنید...
اما نگرانی و بی اعتمادی از جانب خودمان است نه ساحت مقدس شما
در این مسیر
مبادا چراغ های رنگی و کوچک بین راه حواسمان را پرت کند و به بیراهه برویم
مبادا انقدر تاریکی ها به خود مشغولمان کند که نتوانیم نور ِ حقیقت ِ وجودتان را تاب بیاوریم و چشم ببندیم بر درخشندگی بی نهایتتان
مبادا...
مبادا آنی نشویم که خواسته اید...که دوست دارید بشویم...
البته تجربه من از چشیدن طعمِ شیرین ِمهربانی ِمادر میگوید دلت قرص باشد
آخر میدانید، من مهربانیِ مادر را شبیه ترین چیز به شما در کل این جهان هستی میدانم
چطور ممکن است مادری ببیند فرزندش به بیراهه میرود و غرق خواهد شد اما به سمتش ندود و دستش را نگیرد؟!
یقین من به مهربانیِ بیکرانتان می گوید
هرگز نمیشود که حضرت رحمن
صدای بنده ای که در تاریکی ها گم شده و هادی میطلبد را ناشنیده بگیرد و بی جواب بگذارد
او حتما
حتما
و حتما خواهد آمد...با آغوش گرم و زیباترین لبخند هستی...
+ دیدن دو صحنه همیشه مرا بیش از حد تحت تاثیر قرار میدهد:
اول: کودکی که آسیبی می بیند و با گریه به آغوش مادرش پناه میبرد
دوم: کودکی که بخاطر اینکه مادرش او را دعوا کرده گریه میکند اما باز هم به آغوش همان مادر پناه میبرد
اینها دقیقا مرا به یاد رابطه مان با "او" می اندازد...