و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

این حق ساده دلی او نبود:(

روی کاناپه جلوی پنجره ی بزرگ پذیرایی نشسته بودم و با خواهرم صحبت میکردم که صدای اشنای برخورد چیزی به شیشه را شنیدم...(چون بالکن خانه خیلی سرسبز است و عکس اسمان بر روی شیشه های رفلکس می افتد ، گنجشککان ِ کم تجربه تر متوجه تقلبی بودن اسمان ِ درون شیشه ها نمیشوند و با همان سرعت که مشغول پرواز هستند  با شیشه برخورد می کنند)
بلافاصله حرفم را قطع کردم و از پشت پنجره گنجشک بینوایی را دیدم که...

او بی گناه بود؛ فقط ساده دل بود و فریب عکس آسمان را خورده بود:(
بیشتر از نیم ساعت بی وقفه اشک ریختم و هنوز هم با تصورش چشمانم تر میشود...

+ قلبم عمیقا به درد آمده و بغضی در گلویم دارم...
++این پست خیلی توضحات و حرفهای دیگر هم دارد که از شدت غم انگیزی توان نوشتنشان را ندارم
+++عذر تقصیر بابت کامنتهای بی جواب مانده

ثبت تجربه

این یادگاری بمونه از وبلاگ نویسی روی یونیت دندونپزشکی و حالا ! 

قهوه سرد آقای نویسنده

هفته گذشته با یکی از دوستان وبلاگی در رابطه با "تحریم های شخصی " حرف میزدیم...هر دو میگفتیم که بعضی نویسندگان، کتاب ها یا سبک ها را بدون داشتن دلیل روشنی برای خودمان تحریم کرده ایم و در برابر خواندن آثارشان مقاومت می کنیم...
برای من رمان های ایرانی جزء  تحریم ها هستن...یعنی بطور پیش فرض علاقه ای به خواندن رمان های نویسندگان هموطن ندارم ؛ البته بزرگان ادبیاتمان  مشمول این تحریم نیستند(بیشتر منظورم رمان های عاشقانه ی دهه هشتاد به بعد است)... مثلا رمان "چشمهایش" جناب بزرگ علوی یا "مدیر مدرسه" آقای آل احمد از کتابهایی هستند که خوانده ام و دوستشان دارم.
یکی دیگر از تحریم ها مربوط به کتابهایی است که با زبان گفتاری ( و نه نوشتاری) نوشته یا ترجمه شده اند...مثلا اگر کتابی را باز کنم و ببینم به جای "دیگر نمیتوانستم آنجا را تحمل کنم" نوشته "دیگه نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم" بلافاصله کتاب را می بندم و کنارش می گذارم.

اما چند وقتی بود که یک رمان ایرانی که اتفاقا مشمول هر دو تحریم فوق هم میشد در کتابفروشی ها به من چشمک میزد و هر بار در دستم میگرفتمش اما زور تحریم ها می چربید و زمین میگذاشتمش...راستش خودم هم دقیقا نمیدانم این رمان "قهوه سرد آقای نویسنده" از جناب روزبه معین چه چیزی داشت که اینطور مرا قلقلک میداد! شاید طراحی جلد، تعداد دفعات چاپ و  نام کتاب مرا جذب کرده بود...

دو هفته پیش که در کانال دانلود کتاب ، لینک پی دی افش را دیدم تصمیم گرفتم بالاخره سراغش بروم و یکبار برای همیشه این علاقه ی نصفه نیمه را پاسخ بدهم...
با خودم فکر کردم که اگر این کتاب را نخوانم هر بار نامش را جایی بشنوم یا خودش را ببینم در قلبم جای خالی اش را حس میکنم و فکر میکنم با نچشیدن طعم کلماتش چیزی را از دست داده ام...شاید یک لذت را ، شاید یک تجربه را، شاید...نمیدانم...شاید باید به بعضی علاقه ها و دلبستگی ها اجازه ابراز شدن بدهیم تا حتی اگر چیزی بدست نیاوردیم ، حسرتی نشوند در گوشه قلب و ذهنمان...


+ کتاب پُر است از داستان های کوتاه ، یعنی هر شخصیتی در قالب بیان خاطرات یا حالات درونی اش چندین داستان کوتاه تعریف میکند...و همچنین با خواندن کتاب حس میکنی نویسنده تمام تلاشش را می کند تا جملات ِ مفهومی  از جنس اینهایی که روزانه ده‌هاتایشان را در تلگرام و اینستاگرام و... به زور در حلقمان میکنند، بگوید...یعنی مثلا وقتی دو دوست با هم حرف میزنند ، یک گفتگوی کلیشه ای را می خوانیم که هر کدامشان سعی می کنن فیلسوف وار در رابطه با عشق و زندگی سخنانی بگویند و این باعث میشود تا حس تکرار جملات ِ زردی که در گفتگوهای واقعی میان دو دوست جای چندانی ندارند به خواننده القا شود...از طرفی توصیف صحنه هایی که داستان در انها روایت میشود دقیقا شبیه تمام فیلم های نه چندان خلاقانه ی ایرانی (چون فیلم های خلاقانه و خوب ایرانی هم داریم به هرحال) است...

اما با وجود همه این ها به مرور داستان بهتر پیش میرود و کشش پیدا می کند و خواننده دوست دارد بداند پایان این ماجرای پلیسی به کجا میرسد...صفحه پایانی رمان اما خلاقانه و جدید بود...
...یکی از شخصیت های داستان( سام) دارای لکنت بود و  به همین خاطر در طول داستان هر کجا نقل قولی از او میشد بعضی حروف تکرار میشد مثلا " یه کنسرت" نوشته میشد "ییه کنسرت" و... در صفحه پایانی ِداستان، شخصیتِ دیگری به شکل بسیار جالبی بیان می کند که هیچ یک از کلمات و حرف هایی که یک نویسنده استفاده می کند بی دلیل نیست : (( راز لکنت سام اینجاست؛ حروف بی دلیل تکرار نمیشن، اونها رو کنار هم بذار))
و در همینجا کتاب تمام میشود ...حالا ما به عنوان خواننده کنجکاو میشویم که این نویسنده ی مفقود ( چون رمان در رابطه با یک نویسنده است که مفقود شده و داستانی با دست خط او باقی مانده) با نوشتن حروف تکراری در دیالوگ های سام میخواسته چه چیزی را به دختری که دوستش داشته و میدانسته این داستان را خواهد خواند، بگوید...
دوباره بر گشتم به رمان و دیالوگهای سام را پیدا کردم و حروف تکرار شده را کنار هم گذاشتم تا به یک جمله رسیدم...چون ممکن است بعضی از دوستان بخواهند این رمان را بخوانند و خودشان جمله را کشف کنند آنرا در ادامه مینویسم...
جُدا از اینکه این جمله چقدر جالب یا تازه بود، شیوه پیدا کردنش توسط خواننده بنظرم بسیار جالب و جذاب بود که تابحال در رمانی ندیده بودم و این خودش ارزشمند است.
 

خواندن بیشتر..

جذب انرژی مثبت برای یه بچه

امروز فهمیدم که یکی از بچه هام کرونا گرفته....لطفا براش دعا کنید...این بچه خیلی بی گناه و مظلومه و داره قربانی فقر میشه...تنها با مادرش زندگی میکنه و در حالت عادی هم شرایط سختی برای امرار معاش داشتن ...حالا فقط خدا باید کمک کنه که بتونن از پس این سختی اقتصادی و روحی و جسمی بر بیان

 


+خواهش میکنم امشب که شب دلبری برای اهل آسمون و دل خیلی هاست ، براش دعا کنید

 

++ آخ...

کشیدن دو تا دندون

شنبه دو تا از دندونهامو همزمان کشیدم (که یکیش دندون عقل بود)...این چند روز ترکیبی از درد و خارش رو در جای این دوتا دندون احساس میکنم که کلافه کننده ست ، از طرفی نمیتونم چیز زیادی بخورم و گرسنگی هم باید تحمل کنم...
دکتر خ میگفتن که برخی از علمای مکتب شیخیه معتقد بودن که دندان درد فقط بر جسم مادی اثر نمیذاره و از جنس عذابهایی هست که در آخرت بر روح و جسم اخروی آدم نازل میشه!

+ یک غم عجیبی در دلم دارم که  علت مشخصی در بخش خوداگاه وجودم نداره اما باعث شده تا با هر حرف ساده ی ن اشک بریزم!...شاید دلیل عمده اش دلتنگی باشه ، نمیدونم
 

تماس ( contact)


" آیا در جهان هستی، جز زمینی ها موجودات دیگری هم وجود دارند؟"

مانند "بین ستاره ای" اینجا هم فیلم از ارتباط عاطفی یک پدر و دختر علاقمند به علم فیزیک شروع میشود، به بحث های علمی_تخیلی از سفر با سرعت نور پرداخته میشود و  به رابطه متافیزیکی بین این دو ( در جایی دور از زمین) ختم میشود...

در این فیلم پدر فوت میکند و دخترش که دانشمند شده و سالها تحقیق کرده تا سیگنالهایی از فرازمینی ها دریافت کند،  با سفر در زمان و تونل های سیاهچاله ای به جایی از کائنات میرسد که پدرش در انجا ساکن شده...

+دو نکته جالب در این فیلم برایم وجود داشت: اول اینکه این خانم دانشمند به صراحت بیان می کند که به وجود "خدا" در جهان اعتقادی ندارد و دیگری نحوه سفر در تونل زمان....
++...در فیلم های مشابه دیگر، برای سفر به سیاهچاله ها از فضاپیماهایی شبیه به ماهواره های معمولی که به اسمان پرتاب میشوند ،استفاده میشود...اما در این فیلم از تعدادی حلقه ی چرخان استفاده شده که میدان مغناطیسی قوی ای در مرکز خود ایجاد میکنند و شخصی که قرار است به این سفر برود در یک فضای کروی فلزی قرار می گیرد و به مرکز این حلقه های چرخان فرستاده میشود...یعنی از نظر فیزیکی فرد روی زمین قرار دارد اما وارد تونل هایی میشود که باعث انبساط زمان شده و او را به نقاطی نامعلوم از فضای هستی منتقل می کند...
+++مرز نامعلوم و باریکی بین فیزیکِ کیهان و فلسفه و متافیزیک وجود دارد که...

++++ دیالوگی از فیلم: جهان لایتناهی ، بی نهایت بزرگتر از چیزی است که فکرش را بکنی و اگر ما تنها موجودات آن باشیم، بخش خیلی زیادی هدر رفته!

+++++البته نقدهای دینی و فلسفی بسیاری به این فیلم وارد شده

کشتن مرغ مینا

امروز صبح ، رمان "کشتن مرغ مقلد" تمام شد...
فضای آرام ، ساده و خوبی داشت، بنظرم می تواند رمان مناسبی برای نوجوانان و وکلا  باشد.


+ برای انتخاب کتاب بعدی چه پیشنهادی دارید؟

اگر از احوالات ما خواسته باشید...

امروز وقتی به ن گفتم تا زمان نامعلومی نمیتونم ببینمش ، یه غم بزرگ به دلم راه دادم که حاصلش اشک ریختن طولانی مدته...
+ فکر نمیکردم شرایط کرونایی بتونه به این دوری مجبورم کنه ، اما مهم تر از هرچیزی سلامتی ن هست

++ سه شنبه و امروز به حوزه تصحیح رفتم و فضای اونجا بیشتر از همیشه دلتنگم کرد

+++همچنان بی حوصله هستم در نوشتار و سخن گفتن، ببخشید که کامنتها بی پاسخ موندن

++++خورشید گرفتگی امروز هم یک تلنگر بود برای من... باشد که درس بگیرم!

کدها