روی کاناپه جلوی پنجره ی بزرگ پذیرایی نشسته بودم و با خواهرم صحبت میکردم که صدای اشنای برخورد چیزی به شیشه را شنیدم...(چون بالکن خانه خیلی سرسبز است و عکس اسمان بر روی شیشه های رفلکس می افتد ، گنجشککان ِ کم تجربه تر متوجه تقلبی بودن اسمان ِ درون شیشه ها نمیشوند و با همان سرعت که مشغول پرواز هستند با شیشه برخورد می کنند)
بلافاصله حرفم را قطع کردم و از پشت پنجره گنجشک بینوایی را دیدم که...
او بی گناه بود؛ فقط ساده دل بود و فریب عکس آسمان را خورده بود:(
بیشتر از نیم ساعت بی وقفه اشک ریختم و هنوز هم با تصورش چشمانم تر میشود...
+ قلبم عمیقا به درد آمده و بغضی در گلویم دارم...
++این پست خیلی توضحات و حرفهای دیگر هم دارد که از شدت غم انگیزی توان نوشتنشان را ندارم
+++عذر تقصیر بابت کامنتهای بی جواب مانده