و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

ماجرای کلمه "علاف"


اخیرا  چند جایی این واژه را دیدم که گاهی الاف و گاهی علاف نوشته شده بود ؛ بهانه ای شد تا  ماجرایی که چند سال پیش از استادی راجع به پیدایش این واژه و دلیل استفاده آن برای افراد بیکار شنیده بودم را اینجا نقل کنم:

در بازارهای قدیمیِ گذشته ، فروشندگان هر کالایی برای خودشان یک راسته داشتند...مثلا راسته فرش فروش ها، راسته کفاش ها و... یک راسته هم بود به اسم راسته علاف ها، اینها علف و گیاهان خوراکی چهارپایان را می فروختند‌ . به مرور که ماشین ها وارد شهرهای قدیمی شدند و دیگر از چهارپا برای جابه جایی و زندگی روزانه استفاده نمیشد، فروشندگان این راسته بیکار شدند... و در بازار هرکسی از فروشندگان این صنف را میدیدند میگفتند فلانی علاف است و همه میفهمیدند که کارو بارش تعطیل شده و بیکار است. کم کم این واژه بصورت مَجاز معنای بیکار در لفظ عامیانه را پیدا کرد...
+من خودم برای اینکه املای این واژه یادم بماند هرگاه میشنوم علاف در ذهنم علف فروش تداعی میشود و یادم می آید که باید با عین بنویسم مثل عَلَف!

آخرینی که نمیدانیم آخرین است

زمانی می‌رسد که آخرین مسواکتان را می زنید، برای آخرین بار موهایتان را کوتاه می‌کنید، برای آخرین بار سوار ماشینتان می‌شوید، برای آخرین بار چمن باغچه‌هایتان را می‌زنید یا لی‌لی بازی می‌کنید.
زمانی خواهد رسید که برای آخرین بار صدای بارش باران را می‌شنوید، به بالا آمدن ماه نگاه می‌کنید، بوی ذرت بوداده به مشامتان می‌خورد، گرمای تن کودکی را که در آغوشتان خوابیده حس می‌کنید و زمانی می‌رسد که برای آخرین بار عاشق می‌شوید. روزی از همین روزها، برای آخرین بار غذا می‌خورید و اندکی پس از آن آخرین دم زندگیتان را فرو می‌دهید... .

با فکر کردن به سرشت ناپایدار این جهان، ناگزیر در می‌یابیم که هربار دست به کاری می‌زنیم، ممکن است آخرین بارمان باشد. پی‌بردن به این موضوع، اهمیت و شور و حرارتی به آن کار می‌دهد که در غیر این صورت هرگز حسش نمی کردیم... .

غذایی که برای آخرین بار در این رستوران می‌خوریم بهترین غذایی خواهد بود که تا به حال در آنجا خورده‌ایم و بوسه خداحافظی، یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی مان را رقم خواهد زد.

فلسفه‌ای برای زندگی
ویلیام_اروین


+امام علی علیه السلام: نَفَسُ المَرءِ خُطاهُ اِلی اَجَلِهِ؛
نفس کشیدن انسان گام های او به سوی اجل اوست

++قابل تامل است

+++در یکی از کانالهای تلگرامی این متن را خواندم

در دنیا خبری نیست


محبوب من
در دنیا جز شما خبری نیست
شما تنها خبرِ خوش این عالمید...

محبوب من
سرنوشت ما کنار شماست

"محمد صالح علا"

+چند بار باید یقین پیدا کنیم و باز برگردیم سر جای اولمان؟ تا کجای این دنیا قرار است آدمی نامش "انسان" و خُلقش "نسیان" باشد؟
+برف بهاری
 

رادیو جوان

سوال برنامه دیشب: شادی شما به چی بستگی داره؟
یه پسر بچه شیرین زبون زنگ زده میگه: شادی ما به خوراکی های کابینت بستگی داره 

همینقدر ساده، همینقدر جذاب و شیرین

 

+دو شب پیش سوال جالبی رو مطرح کردن که واقعا جای فکر داره: جوونی کردن یعنی چی؟

رادیو...


همراه مهربانی که همیشه خودش را با حال دلت یکرنگ میکند تا بیشتر با او احساس صمیمیت کنی...یک رسانه اختصاصی برای خودِ آدم!
ساعت هایی از این روزها و شبها را با این دوست سپری میکنم...
عصرها حدود ساعت ۱۸ آقای ضابطیان برنامه فرش بنفشه را بر روی امواج رادیو ایران اجرا میکنند...
منصور ضابطیان از آن آدم هایی ست که می توانم بگویم تقریبا هر کاری که بسازد، بنویسد، اجرا کند، تایید کند، معرفی کند یا خلاصه دخلی در آن داشته باشد می پسندم...چیزی شبیه به داشتن سلیقه مشترک...
میدانی بعضی آدم ها نوع نگاهشان به زندگی، احوالاتشان آدم را می برد به جایی دور از هجوم سردی های جهان مدرن! جایی که فقط انسانیت هست، "حال" هست، آرامش هست، خودت هستی....حد اعلای چنین چیزی را در اقوال و نوشته ها و صدای جناب صالح علا می توان یافت...در "محبوب من" گفتن های پر حزنشان...
و فکر کن دیروز عصر عجب لحظات شیرینی فراهم شد  که مهمان تلفنی ِ برنامه ی فرش بنفشه، آقای صالح علای نازنین بودند..‌.

اقای ضابطیان سوال کردند: آقای صالح علا نظرتان درمورد این روزهای قرنطینه چیست؟
با سکونی که همیشه در کلام دارند پاسخ دادند: بنظرم جهان به تعمیرات اساسی نیاز داشت. تازه دارم طعم تنهایی را می چشم و دارد به ذائقه تبدیل می شود.
....
خوب است که اعضای خانواده ها کنار یکدیگر هستند، در این روزها عشق را مرمت می کنند، محبت را مرمت می کنند...جهان به تعمیرات اساسی نیاز داشت


+دوستی حالم را پرسیده بودند، متشکرم و باید بگویم: حال من خوب است اما...

++از کامنتهای محبت آمیز دوستانم سپاسگزارم 

موقت

عذرخواهی میکنم از دوستانی که کامنتهاشان بی پاسخ مانده، حقیقت اینکه کمی بی حوصله ام و کمی بیشتر غمگین

اما کامنتها را میخوانم و از دیدنشان خوشحال میشوم، انشاالله پاسخ خواهم داد

+آهنگ وبلاگ دوستی که مانند زمینه وبش زرشکی طور است را روی دور تکرار گوش میکنم...

جنگل نروژی

بالاخره و در همین لحظه تمام شد...

+ به شرط حیات و حوصله ، فردا از این کتاب که صوت ان را گوش کردم خواهم نوشت:

-------------------------------


من بخاطر ن ( بنا به دلایل قبلی) مشتاق شدم که بخوانمش. صوت آن حدود ۳۵ قسمت ۲۵ دقیقه ای بود که شبها قبل از خواب گوش میکردم. یکی از اشکالات کتابهای صوتی همین است که برای گوش کردنشان باید شرایط نسبتا ارامی فراهم شود تا بتوانم روی حرفهای گوینده تمرکز کنم به همین خاطر کمتر در طول روز میتوانم گوش کنم و شب را انتخاب می کنم؛ اما کتابی که خودم میخوانم اینطور نیست، در همه جا مثلا جلوی تلویزیون ، وسط شلوغی های خانه، در حال گوش کردن به موسیقی و...هم می توانم خواندنش را ادامه دهم و مشکلی نداشته باشم.
اشکال دیگر این است که مجبوری تک تک کلمات و جمله های کتاب را گوش کنی و برایشان وقت بگذاری در حالی که من وقتی خودم رمان میخوانم بعضی خط های حاشیه ای و غیر مهم را نمیخوانم و در نتیجه کتاب خواندن حوصله سر بر نمیشود.
به هرحال گوش کردم...این اولین و احتمالا آخرین کتابی بود که از هاروکی موراکامی خواندم. داستان اتفاقات و تجربیات زندگی یک پسر دبیرستانی را روایت میکرد که به مرور بزرگ شد و به جوانی رسید. البته بیشتر رشد یک بعد از شخصیت او مورد توجه نویسنده بود.
در طول داستان ، موضوعات مختلفی به عنوان خوراک فکری برای ذهن خواننده فراهم میشود، در رابطه با درد بزرگ شدن، درد زندگی کردن و... اما متاسفانه این بخش هم در سایه همان بُعد، قرار می گیرد و کمتر بطور مستقیم به آن پرداخته میشود.

بطور کلی اگر بخواهم حسم را راجع به این کتاب در کلمه ها بگویم:
فاجعه- گاهی خسته کننده اما در مجموع پر کشش- جالب- اگر ممیزی های نداشته را داشتیم یا باید کلا ترجمه و چاپ نمیشد یا نیمی از آن حذف میشد- خوراک فکری درمورد خیلی موضوعات را فراهم می کند- به کسی خواندن آن را پیشنهاد نمیکنم- اگر کسی در حال مطالعه روانشناسی در رابطه با جوانان و رشد آدمی است شاید از خواندن این کتاب نکاتی دستگیرش بشود
(میدانم خیلی متناقض هستند اما واقعا نمیتوانم یک تصمیم خیلی قطعی درمورد این کتاب بگیرم!)

+ بعد از خواندن این کتاب ، مثل ناتور دشت و لبه تیغ باز هم فکر کردم چقدر زندگی نوجوانان ایرانی متفاوت از هم سن و سالهایشان در فرهنگ های غیر مسلمان است. این فکر گاهی به اینجا میرسد که خب راهکار کنترل غرایز و احساسات بچه های این سن در چیست؟ اصلا باید کنترل شود مثل فرهنگ ما یا آنها را ازاد گذاشت مانند ماجرای این کتاب؟ ... به بچه هایم فکر میکنم و در پاسخ درمانده میشوم

هویگنس و ریدبرگ

برای اینکه اطلاعات بچه ها کمی بیشتر بشه درمورد بحثمون، اسم چند تا دانشمند مرتبط هم گفتم که یکیشون هویگنس بود‌...
بچه ها از حجم مطالب سخت داشتن حرص میخوردن و قبلش درمورد خاصیت موجی - ذره ای نور و ازمایش یانگ بحث کرده بودیم. تا اسم هویگنس رو گفتم  یکیشون خیلی جدی و با غصه گفت: این اصلا از اسمش معلومه چی کاره ست!
من شروع کردم به خندیدن
یکی دیگه گفت : اینو مامانش تو خونه میخواسته صدا کنه میگفته هوی...
با هم دیگه کلی خندیدیم

امروز عصر که داشتم معادله "رید بِرگ" رو برای ارائه محتوا آماده میکردم خنده ام گرفت که چقدر میخوان از اسم این بنده خدا داستان دربیارن این شیطونا :))

مقایسه ای بین نگرش حضرت حافظ و جناب سعدی

+معشوقِ سعدی محبوب یک جماعت است و شمع انجمن هاست؛ سعدی از این اتفاق ناراحت نیست و بلکه به او افتخار میکند:
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم

یا

ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم

+اما حافظ این طور نیست. او معشوق را در خلوت و تنها برای خودش میخواهد:

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

+سعدی معتقد است معشوق هر جفایی بکند ، عاشق همچنان فدایی اوست و هیچ اعتراضی ندارد:

حاش لله که من از تیر بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان می‌آید

یا

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

یا

اگرم حیات‌ بخشی و گرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی

+اما حافظ تا یک جایی ناز معشوق را می کشد. او گاهی با معشوق سر گران میدارد و در اینجا حتی میبینیم که برای او مامور اورده! :

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

+بعد از حافظ ، بحث و جدال با معشوق در شعر فارسی وارد میشود و روابط واقعی تر و زنده تر میان انها در شعرها دیده میشود.

×خلاصه ای از صحبتهای دکتر کاکاوند.نوشتم که یادم بماند.مقایسه جالبی ست بین دو شاعر محبوبم در دو قرن مختلف.( سعدی قرن۷. حافظ قرن۸)

سرخ پوست

نه بازیگران مورد علاقه ام در این فیلم بودند  و نه فضای کلی  فیلم مطابق سلیقه ی عمومی من بود اما نمیدانم چه شد که نشستم و دیدم...
فوق العاده غافلگیر کننده بود! اصلا انتظار این حجم از نوگرایی و جذابیت را نداشتم ...
من از ان دسته افرادی هستم که از تکرار بیشتر از تنوع استقبال میکنم...جایی چیزی با این مضمون میخواندم که "عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس با تکرار جان می گیرد"...به هرحال پذیرش تغییر ها برایم کار آسان و دلبخواهی نیست و اینکه این فیلم با وجود جدید بودنش توانست مرا انقدر جذب کند حتما نقاط قوت فراوانی داشته!

+ پخش موسیقی در فضای زندان بخاطر اینکه "او"یی بشنود...شکستن غرور در فضای خشک کاری بخاطر "او"...

++ خیلی قبلتر ها اینطوری بود که یکی برای دیگری پیامی میفرستاد و دیگری پاسخ کوتاهی میداد و هر کدام غرق در محتوای آن پیام و در سکوت به روزمرگی هایشان برمیگشتند...مدتی بعد دیگر اینطور نبود و ساعتها با گفتگو درمورد آن پیام سپری میشد...امروز دوباره برگشتیم به شیوه قدیمی...شاید لازم بود که در اوج احساس سکوت کنیم و هرکدام به تنهایی به آن بپردازیم
 مدیریت روابط این چنینی خیلی مهم است برای تداوم داشتنشان

+++هوای ابری و گاهی بارانی امروز چقدر زیبا و به موقع بود!

صبح امروز

با سردرد بیدار شدم، سری به تلگرام زدم:
+کسی برایم آهنگ "مهربان منی" از آقای حجت اشرف زاده را فرستاده....
+دکتر خ ۱۸ تا پیام فرستاده اند که هنوز بازشان نکرده ام
+به ن پیامی فرستادم و هنوز جواب نداده و نگرانش هستم ...این روزها شغلمان شده نگرانی برای عزیزانمان!
+هندزفری در گوشم گذاشتم و آهنگ را گوش میکنم، زیباست


×+امیدوارم امروز بتوانم کمی کارهایم را پیش ببرم

 

×+درمورد فیلم تختی اتفاق جالبی افتاد و آن هم اینکه  دو نفر از دوستان گفتند فیلم را همزمان دیده اند...گاهی برای هماهنگی و همزمانی یک اتفاق کلی اطلاع رسانی و برنامه ریزی میکنیم اما نمیشود که نمیشود، گاهی هم اینطوری خودبه خودی میشود :)

غلامرضا تختی

درمورد تاریخ معاصر متاسفانه چیز زیادی نمیدانم اما همیشه درمورد بعضی اسم ها و اشخاص کنجکاو هستم...یکی از آنها غلامرضا تختی ست، همواره برایم عجیب بوده که چرا این آدم انقدر بزرگ شده و از پدرم یا دیگران درموردش سوالهایی پرسیده ام...
هنگامی که متوجه شدم فیلمی به این نام در سینما اکران میشود مشتاق شدم که ببینمش اما متاسفانه برنامه های فشرده من از یکطرف و گزینشی بودن سینماهایی که این فیلم را روی پرده داشتند از طرف دیگر سبب شد تا این اتفاق رخ ندهد.
امروز بعد ازظهر خیلی اتفاقی کنترل تلویزیون را در دست گرفتم و شبکه ها را از پایین به بالا گز میکردم  که دیدم شبکه۳ "غلامرضا تختی" را پخش میکند...مشتاقانه مشغول تماشا شدم...
فیلم خوش ساخت و جالبی بود، تصویر جذابی از زندگی این آقا ترسیم کرد و خوشحالم از دیدنش

+کاش روزی برسد که تاریخ معاصر خوانده باشم و بتوانم قضاوت کنم آنچه از آن روزگار میشنوم
++شخصیتی که در فیلم دیدم واقعا لیاقت این حجم از شهرت و محبوبیت را دارد

کدها