کلافگی و بیحالی عجیبی رو دارم تجربه میکنم...سعی میکنم بخوابم ، دمنوش گل گاوزبان بخورم ، تلویزیون ببینم ، با اهل خونه حرف بزنم ، مداحی گوش کنم و...بلکه تغییری حاصل بشه اما نمیشه...
از اون خواب دیروز به بعد حالم اینجوری شد...همون موقع که بیدار شدم راجع بهش باهات حرف زدم، گفتی" نگرانم میکنی" و گفتی که" چیزی هست که ازش میترسی"... گفتم همینطوره...میدونی ترسم از چیه اما نمیخوام تو رو واردش کنم...بزرگی چند ماه پیش بهم گفتن که تو استقلال تضعیف کننده داری! ...راست میگفتن، این همه فشار رو شاید نباید تنهایی تحمل میکردم و شاید حداقل دیروز که اون همه هم اصرار داشتی باید بهت اجازه ورود میدادم...اما مسئله اینه که نمیخوام با بودنت حلش کنم، میخوام از حالا که قراره کلاسهات تموم بشه ، حضورت هم تموم کنم...هرچند نتیجه اش میشه این حال بد
+وسط این اوضاع خراب سه شنبه امتحان ترم یکی از درسهامون هم هست و من حتی پنج دقیقه نمیتونم روی یه مطلب تمرکز کنم...فردا هم دفاع یکی دیگه از درسهاست و هنوز آماده نیست
++نمیدونم با آقای پناهیان آشنا هستید یا خیر، گوش کردن به صحبتهاشونو به دوستان ِ اهل علم و تفکرم پیشنهاد میکنم... شبهای قدر در مصلی هستند و از شبکه دو هم پخش میشه...حرفهاشون عقل و منطق آدم رو مخاطب قرار میده و شما اصلا حس نمیکنی یک نفر روحانی قراره فقط موعظه های دینی تکراری رو برات مرور کنه...جواب خیلی از سوالها و حال دلت رو از زبونش میشنوی
+++دیشب جایی روضه دو خطی از حضرت رقیه شنیدم که منو به یاد بزرگواری انداخت که همینجا باهاشون آشنا شدم، و در دعاها هرچند که قابل نیستم، یادی کردم از ایشون و همینطور همه دوستانی که از طریق این وب میشناسم
++++تصنیفی از آقای عقیلی دیروز در تیتراژ پایانی برنامه افطار شبکه یک شنیدم که بسیار زیبا بود...انشاالله متنش رو در اینجا خواهم گذاشت