و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

آخرین نفس های بهار

بهار هم گذشت...

پر از ماجرا و تجربیات عجیب...

آخرین بهار دانشجویی

بهاری که میتونستیم با هم باشیم اما ... نشد

 

+الحمدلله علی کل حال

++اصلا حس نمیکنم تابستون داره شروع میشه...از بعد از ایام مدرسه دیگه تابستون برام معنای سابقشو نداره...راضیم البته

+++احتمالا آخرین پیام بود...آ خ ر ی ن 

کنسرت بهنام بانی

بعد از اون داستانهای صبح تا ظهر دیروز (خانم پ و آقای خ)

اون سردرد بعدازظهر و نگرانی هاش

شب با اهل خونه باید میرفتم به کنسرتی که از هفته پیش بلیتهاشو خریده بودن... کنسرت بهنام بانی

فکر نمیکردم بازهم لحظه ای پیش بیاد که اینطوری دلم بخوادت ولی پیش اومد...دیشب ...

+فضای شاد و پر انرژی ای داشت و درجمع خوش گذشت، برای اون حال دیروز من یه اتفاق بسیار به موقع بود

++از صبح به مامان میگم پاشیم این هفته هم بریم کنسرت...کلی تعجب کرده که تو همینو به اجبار ما اومدی حالا خودت پیشنهاد کنسرت میدی!

 

سه شنبه

سه شنبه...

تنها در خانه!

از دیروز  که مامان چند روز رفته سفر پیش مامان جون همه ظرفها رو هم جمع شدن تا امشب ... عصر که رفتم بیرون خوراکی و پنیر پیتزا خریدم و از شب که رسیدم تو آشپزخونه بودم تا الان...شستن ظرفا و درست کردن لازانیا...سردرد و کمردرد هم که حسابی اذیت میکنه

+چقدر کارام زیادن...کارای استاد م و امتحانا

++امروز برای یک اردوی علمی دو روزه ثبتنام کردم...اگر اتفاق بیفته خیلی هیجان انگیره

+++تصمیم گرفتم جشن فارغ التحصیلی رو نرم...حوصله اون جو رو ندارم

 

باز هم اومدی

کراوات...!! 

دیگه نمیخوام توی خوابهام ببینمت...

فقط توکل

بعضی مواقع توی زندگی هست که به معنای واقعی کلمه هیچ کاری نمیتونی بکنی و فقط باید صبر کنی تا ببینی خدا برات چی می خواد...

الان دقیقا در چنین وضعیتی هستم و جز توکل و البته توسل کاری ازم برنمیاد...

البته من مطمئنم الخیر فی ما وقع و به همین خاطر در عین نگرانی و استرس امیدوارم هستم

+امروز یکی از مقاله ها تقریبا تموم شد اما بطور ناگهانی حال بدی که دلیل روشنی هم نداره به سراغم اومد و هیچ کاری نمی تونم بکنم...بغض عجیبی گلومو فشار میده

++اشعار آقای شفیعی کدکنی چقدر زیبا هستن...یه مدتی بود ازشون چیزی نخونده بودم تا اینکه دیشب فرصتش پیش اومد...به همه دوستانم پیشنهاد می کنم

...همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

+++دعای کمیل...هر جمله ای در وصف زیباییش بگم کمه...حتما حتما حتما بهش رجوع کنید و به معنیش توجه کنید...فکر کنید مولا بخوان با خدا حرف بزنن ...نتیجه روشنه دیگه...

کنکور ارشد

آخر این هفته کنکور ارشد برگزار میشه و من تصمیم گرفتم که نرم.به چند دلیل:

یکی اینکه وقت ندارم و باید تا جمعه شب دو تا مقاله به استاد م تحویل بدم و شنبه هم که امتحان دارم

دوم اینکه اگر برم و مثلا قبول هم بشم باز نمیخوام امسالو درس بخونم اونم به دو دلیل: یکی شرایط کاری سختیه که پیش رو دارم و دلیل دیگه که از همه مهم تره اینه که مطمئن نیستم که بخوام همین رشته رو ادامه بدم...شاید رفتم به سمت فلسفه یا عرفان یا نمیدونم!...باید فکر کنم و به خودم زمان بدم

+ثبتنامش هم به اجبار اهل خونه و تو انجام دادم وگرنه از اول برنامه ام همین بود

ما همه با هم هستیم

مثلا برای عوض شدن روحیه اهل خونه گفتن بریم سینما و این فیلم جدید رو ببینیم...هرچقدر از بیخود و مسخره بودنش بگم بازم حق مطلب ادا نمیشه

+توصیه می کنم به هیچ وجه وقتتون رو برای دیدنش هدر ندید و گول تعدد بازیگرهاش رو نخورید...هر کدومشون کمتر از پنج دقیقه دیالوگ دارند اون هم بسیار کم و بی معنی

خانه موزه انیشتین

یه عکس و یه فیلم فرستاده از خانه موزه انیشتین...توی فیلم هم خودش داره با من ِ غایب مونولوگ میکنه!

میدونستم ایران نیست اما نمیدونستم رفته سوئیس

+فکر میکنم که آدمها به هر درجه ای توی رشته خودشون برسن باز هم ممکنه حسرت رشته های دیگه رو داشته باشن...مثالش هم این استاد...بعد از تالیف اون همه کتاب رفرنس و سخنرانی و مقاله و...توی رشته خودش باز هم دلش گاهی میاد به این سمت...

سیانور

فیلم سینمایی سیانور ...فیلمی راجع به شهید مجید شریف واقفی... شهیدی که دانشگاه شریف به نامشونه

+دیشب بخشی از فیلم رو دیدم...انشاالله فرصت بشه کامل ببینمش

++تیتراژ این فیلم رو آقای محمد معتمدی خوندن ، آهنگی به نام "سیانور"

+++ محمد معتمدی، خواننده ای که صدا و چهره اش شدیدا تو رو به خاطرم میاره...

ای حال نامعلوم...آروم...آروم...

دمنوش گل گاو زبان رو میریزم توی لیوان...میام میشینم روی مبل جلوی تلویزیون...دستمو حلقه میکنم دور لیوان داغ و خیره به تلویزیون...

+به این فکر میکنم که هر کدوم از ما در طول زندگیمون چقدر احساسات متفاوتی رو تجربه می کنیم...شاید اگه دو سال پیش کسی بهم میگفت ممکنه چنین حسی رو با این آدم تجربه کنی محال بود باور کنم ولی حالا... و خب شاید همین فرآیندهاست که آدمها بهش میگن "بزرگ شدن"... چقدر دردناکه این بزرگ شدن!!

++صبح بیحوصله نشسته بودم پشت میز آشپزخونه و با خوراکی ها بازی میکردم که مامان شروع کرد به تعریف کردن.گفت زندایی گفته علیرضا رو از پوشک گرفتم ! و دیگه خودش میره به سمت سرویس بهداشتی...به این فکر میکردم که در مسیر زندگی بعضی سختی هارو باید تنهایی تحمل کنی و هیچ گریزی ازش نیست، حتی مادر که مهربونترینه نسبت به بچه اش، یه روز ازش شیرش رو دریغ میکنه،یه روز پوشک، یه روز عروسک و... و این بخاطر بیرحم بودن اون مادر نیست، بلکه بخش گریز ناپذیری از زندگیه...تنهایی...از دست دادن...دل کندن...عادت نکردن...درد...و...

روز عید!!!

در اوج بی حوصلگی و در حالیکه درد پیچیده توی تنت باید پاشی و برای حفظ آبروی خانواده در مهمونی شرکت کنی... دلم میخواست یه مدت میرفتم یه جایی پیش خودم...بدون دیدن کسی...امیدوارم بتونم در حد یه آدم معمولی جمعشونو تحمل کنم

+ آدم میتونه به شنیدن صدای افراد هم معتاد بشه!

++شنبه شاید بمونم که صحبت کنیم...اما چی باید بهت بگم؟...

+++هر روز فقط چند دقیقه به حجم کارهای نکرده و زمانی که داره میگذره فکر میکنم و بازم همون روال قبل رو پیش می گیرم!

پایان ماه مبارک۹۸

مطربان رفتند و صوفی در سماع...

وقتی پای تو درمیون باشه

اینکه گاهی اتفاقی جایی فال مربوط به ماه تولدم رو ببینم میخونم اما طبیعتا بهش اعتقادی ندارم و بلافاصله هم فراموش میکنم... مگر اینکه پای یه اتفاق یا آدم خاص درمیون باشه...مثل حالا که پای تو درمیونه... مثل حالا که در نهایت خرافاتی بودن دلمو خوش کردم به فال امروز متولدین ماه مهر!...گفته داری فکر میکنی و باید بهت فرصت بدم... و من در نهایت جبر، انتخاب می کنم! که بهت فرصت بدم و صبوری کنم...

+یادمه یه شب که با هم حرف میزدیم گفتی که قهر میکنی و منم کلی منت کشی کردم که قهر نکن! صبح اون روز بازم خرافاتی شده بودم که فال ماه تولدم رو که می گفت قهر به آشتی تبدیل میشه برات فرستادم و واقعا هم کارگر بود...اون موقع هم پای تو درمیون بود استاد

++وقتی پای تو درمیون باشه حتی ساعت ۶:۶صبح که مطمئنم خوابی خاص میشه! چه برسه به ۱۰:۱۰ و ۱۱:۱۱...اینجا هم پای تو درمیونه که باز خرافاتی شدم...حواست هست که؟

+++یادت هست که امروز اولین سه شنبه ست که باهات کلاس نداریم؟؟

درس آخرین سحر۹۸

از همون سحرهای ابتدایی ماه مبارک بود که مجری و سبک برنامه سحوری از شبکه چهار توجهمو جلب کرد...آقایی با موهای سفید اما چهره ای مهربون که با صدای دلنشینی از کتابهایی که روی میزشون چیده شده بود شعر و نثر میخوندن و شرح و توضیحی ضمیمه می کردن... برام جالب بود که ایشون دقیقا چه کاره هستند، چون تابحال به عنوان مجری ندیده بودمشون و از طرفی هم فرد صاحب دانش و فضلی به نظر میرسیدن...با یه سرچ ساده رسیدم به اسم ساعد باقری ، سراینده سرود ملی فعلی...موضوعی که تا اون موقع بهش فکر نکرده بودم! و حالا برام جالب بود که واقعا سراینده سرود ملی این آدمه!

این سحر درمورد اراء عرفانی اخلاقی و حکمی امام خمینی صحبت کردند و دو تا مطلب جالب گفتند؛ اول اینکه ایشون معتقد بودن هر حکم اخلاقی یا عرفانی رو باید با توجه به اون فرد خاص که موردنظره صادر کرد و بخاطر تفاوتهای فردی ادمها از یک فرد به فرد دیگه شرایط متفاوته و اضافه کردن هیچ کس بهتر از خود آدم به این شناخت از آدم نمیرسه. نکته دوم اینکه برای دونستن این مطلب که آیا یک فعل ما در مسیر درست و در جهت هدایت بوده یا نه باید ببینیم آیا زمینه فضائل بعدی رو فراهم کرده یا نه.چون فضائل جذب کننده فضائل هستند

+احتمالا مثالهایی رو به این پست اضافه کنم

++وقتی راجع به "پاسبانی حریم دل" حرف میزدن فقط تونستم اشک بریزم و به حال و روز خودم تاسف بخورم

 

تو

انتظار...تعلیق...چشم به راهی...نگرانی...بیخبری و سکوت...

+چند دقیقه هم آروم نشدم حتی توی خواب...مدام با نگرانی و دلشوره بیدار میشدم

...نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری

++اما برای چند لحظه توی خواب دیدمت

+++توی این مدت این دومین باره که این اتفاق میفته...تحمل این شرایط واقعا خیلی بیشتر از توان منه

چند روز رهایی در دل روستا

نمیدونم اسم این احساساتی که دارم تجربه می کنم چیه اما اصلا خوشایند نیستن...از صبح که چشمامو باز کردم کلی اتفاق و پیام رو مرور کردم و حال بلند شدن از روی تختم هم ندارم... نمیدونم وقتی همه شواهد و دلایل عقلانی بر پذیرش وضع موجود و علیه توئه،چرا در عمل باز اوضاع اینطوریه...

+دیگه تحمل روزه داری خیلی زیاد برام سخت شده و کوچکترین فعالیت مفیدی نمیتونم انجام بدم

++ایام مثلا فرجه! داره سپری میشه و من همه ذهن و روحم جای دیگه درگیره...

+++ اصولا با سفر رفتن و بطور کلی دور از خونه بودن زیاد میانه ای ندارم اما اخیرا تجربه سفر به یک روستای بسیار بکر و زیبا در نزدیکی رامسر به نام جواهرده نظرم رو عوض کرد...زندگی توی یه خونه روستایی( به سبک خونه های جذاب شمالی) :

خونه ای کوچیک که پنجره اش رو به حیاط پشتی باز میشد و در پشت اون هم کوه بلند و سبزی بود که از حدود ساعت دو و نیم ظهر به بعد کم کم مه روشو می پوشوند و تا نماز مغرب دیگه همه روستا غرق در مه بود...از در خونه تا در حیاط بزرگ مسیر طولانی بود و درست مقابل اون در، مسجد روستا واقع بود...انقدر نزدیک و جذاب بود که برای خوندن نمازها بلافاصله وضو بگیری و با همون چادر رنگی که میخوای نماز بخونی از خونه تا مسجد رو بری...بدون هیچ قیدی، رها و آروم...از توصیف فضای فوق العاده داخل مسجد که بگذرم باز میرسم به حیاط خونه که بابا وسط اون همه مه مشغول درست کردن بلال ها و چایی آتیشیه و تو رو که می بینه با همون چادر رنگی بغلت میکنه و میگه بیا کنار آتیش خودتو گرم کن و تو براش از مسجد و معماری اونجا میگی که میدونی چون مرتبط با رشته اش هست خیلی براش جذابه...بعد از مدتی میری داخل خونه که بوی ِ نفت و بخاری نفتی فضاشو پر کرده( من عاشق استشمام اینچنین هوایی هستم برعکس خیلی ها) و از پنجره به مقابل نگاه میکنی و جز بخشی از باغچه و مه غلیظ چیزی نمیبینی و باورت نمیشه پشت این مه چه کوه پر صلابتی مخفی شده...صبح باصدای خروس و گاو و گوسفندها چشماتو باز میکنی و پیرزن همسایه که از اون شالهای رنگی شمالی به کمرش بسته وسط حیاط و مشغول سبزی چیدنه میبینی و صبحونه رو با نون داغ و تخم مرغ های محلی که براتون فرستاده تجربه میکنی......سه روز رو تو این فضا زندگی کردیم و هر لحظه اش تجربه احساسات ناب و فوق العاده جذابی بود که با کلام قابل توصیف نیست، ازخوردن آش در بازار محلی روستا تا لواشک خوردن کنار آبشار ده و کلی اتفاق شیرین دیگه.....توی اون چند روز به کلی فراموش کرده بودم که اصلا کی ام و چی کاره ام و زندگی روزمره با  دغدغه هاش چه شکلیه......دلم فضای اون شکلی میخواد برای رهایی که فعلا فرصتش فراهم نیست بخاطر امتحانای من و بقیه کارهای اهل خونه...توی شهر ها از زندگی برای خودمون زندان ساختیم و هیج جوری هم راضی نیستیم دست ازش بکشیم!! 

رفتن به این روستا رو به همه دوستانم پیشنهاد می کنم...البته اگر اون سمتها رفتین ، به رستوران خاور خانم که توی یه روستای دیگه بین چابکسر و رامسر هست هم حتما سر بزنید...چشم انداز فوق العاده و البته غذای بسیار با کیفیتی داره ...با سرچ کردن گوگل اطلاعات تکمیلی رو براتون میاره

خواندن بیشتر..

خوش به حالم!

به من میگه خوش بحالت

چه جوابی باید بهش بدم جز یه لبخند ...آخه تو چه میدونی از حال من

 

+بعد از مدتها دارم نسکافه میخورم...نمیشه که خیالت نیاد  و اینجا پیشم نشینه

عمر تباه ما را...

از ابرها بپرسید احوال ماه ما را
ای کاش دیده باشد از دور آه ما را

یک ماه با نگاهش شب تا سحر نشستیم
رفت و به خون نشانده حالا نگاه ما را

یک ماه با لبی خشک، افطار گریه کردیم
ای کاش شسته باشد باران گناه ما را

شب های قدر مویش، یلدای عاشقی بود
صبحی نبود ای کاش شام سیاه ما را

در عید فطر چشمش از توبه توبه کردیم
خط هلال ابروش کج کرد راه ما را

عشقش سپید کرد و معنای تازه ای داد
بخت سیاه ما را عمر تباه ما را

-قاسم اردکانی-

 

+ ۲۷ شب گذشت و ۲۷ آه برای من موند...حتی شنیدن و خوندن این شعر هم شرمنده ام می کنه...خدایا بگیر دستمونو

عادت

تو و باده

من و عادت به مستی...

 

+این ترانه رو آقای زندوکیلی خوندن

دوستی با مولانا

از افراد مختلفی شنیدم و درمواردی به چشم دیدم که  مولانا خوندن تا چه حد به تعالی روحیشون کمک کرده ... 

برای من هم مثل خیلی ها پیش اومده که تک بیت هایی از دیوان شمس یا مثنوی بخونم یا در قالب یک موسیقی سنتی بشنوم و لذت ببرم یا مثلا ملت عشق الیف شافاک یا پله پله تا ملاقات خدای دکتر زرین کوب رو دوست داشته باشم...اما متاسفانه هیچوقت نتونستم خیلی به اشعار مولانا نزدیک بشم و از دریای معرفتش بهره ببرم...انگار که نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و از این بابت ناراحتم...گاهی فکر میکنم شاید چون بیشتر در قالب داستانهای متعدد حکمت ها رو گفته و میخواد بطور مستقیم موعظه بکنه نمیتونم باهاش احساس نزدیکی کنم و مثلا اینکه تا این حد حافظ رو دوست دارم بخاطر اینه که حس نمیکنی داره برات قصه میگه که به خوبی ها دعوتت کنه، مضامین کلی ای رو میگه و تو هرطور که بخواهی میتونی برداشت کنی و ازش حال خوب و درسهای متفاوتی رو به جانت تزریق کنی...همینطوره بسیاری از اشعار جناب سعدی

+به هرحال حس میکنم نباید این گنجینه معرفت رو به هردلیلی ، از دست بدم و بهش بی توجه باشم... اگر راهی یا کتابی یا شرحی یا هرچیزی برای آشتی با مولانا می شناسید ، مشتاقم که بشنوم

++ درس مثنوی دکتر حداد عادل از رادیو معارف رو میشنوم و همین باعث شد اینجا این مطلب رو بنویسم

+++امشب تنها افطار کردم و اهل خونه رفتن مهمونی افطاری...خوشحالم که پذیرفتن من همراهشون نمیرم و اینجور مجالس خارج از حوصله ام هست و زیاد بهم اصرار نمیکنن

 

*جوابیه لطف شما:

بابت معرفی کتاب و همینطور دوره های شرح مثنوی و بازخوانی مقالات شمس ازتون خیلی ممنونم. انشاالله به عنوان برنامه دراز مدت طی چند ماه آینده بهشون رجوع می کنم. فعلا درگیر امتحانات و پروژه های پایان ترم و بعد از اون دفاع نهایی کارم در اواسط مرداد ماه هستم.

آدمهاش

میگه از دانشگاه دیگه خلاص شدی

میگم بابتش ناراحتم...فکر نمیکردم یه روزی انقدر بهش وابسته بشم!

میگه به دانشگاه

یا ادمهاش

یا...

میگم دومیشه احتمالا

میگه آدمهاشو میشه دید

و...

تا نگاه میکنی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود

شاید...
اما بی فایده....
حتی شاید مضر...
ولی آخه...
البته خودم هم...
حتی تو هم...
.
.
.
آه ای دریغ و حسرت همیشگی...
.
.
.
ولی واقعا شاید هم...
.
.
.
...اینا جملاتی هستند که مدام توی ذهنم میاد...چقدر تلخه این اما و اگر و شایدها...نشخوار ذهنی متاسفانه..‌

+یافته برهانیدن صعب تر از به نایافته رسیدن؛
از بهر آنکه هر که نیافته است، نداند چه رهانیده است
و هر که یافته برهاند داند که چه رهانیده است

مرور

وقتی کتابای امتحان فرداتو رها کردی ، 

 از هجوم خیالش به تختت پناه آوردی تا خوابت ببره ولی پیامهاشو مرور میکنی و فکر...

+یاد ترم چهار می افتم که جلسات دفاع در سالن کنفرانس دانشکده برگزار میشد و تو جزء اساتید بودی...من توی اون سالن داشتم برای امتحانی آماده میشدم و تو رو میدیدم اما کی فکرشو میکرد قراره روزی انقدر بهت وابسته بشم...چه فرصتهایی رو برای با هم بودن از دست دادیم

با عقل آب عشق به يک جو نمي رود/ بيچاره من که ساخته از آب و آتشم

نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل آفرین دل مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر بر گشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدادل
درون سینه آهی هم ندارم
ستمکش دل پریشان دل گدادل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل
تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو
حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

+این همون تصنیفی هست که در پست قبلی قولش رو داده بودم!

++بسیار سرم شلوغه بابت امتحان فردا و حالمم که بقول یکی از ترانه های آقای عقیلی :چه بگویم ...نگفته هم پیداست...

+++دستم رو بگیر...من نابلدم.... 

مناجات "باروی سیاه" از آقای محمود کریمی...به همه دوستانم گوش کردنش رو توصیه می کنم(لطفا قضاوتهای شخصیتون راجع به آقای مداح مانع از فیض بردنتون از متن و حال این مناجات نشه! حیفه)

++++التماس دعا

بهمم ریخته است گیسویی

کلافگی و بیحالی عجیبی رو دارم تجربه میکنم...سعی میکنم بخوابم ، دمنوش گل گاوزبان بخورم ، تلویزیون ببینم ، با اهل خونه حرف بزنم ، مداحی گوش کنم و...بلکه تغییری حاصل بشه اما نمیشه...

از اون خواب دیروز به بعد حالم اینجوری شد...همون موقع که بیدار شدم راجع بهش باهات حرف زدم، گفتی" نگرانم میکنی" و گفتی که" چیزی هست که ازش میترسی"... گفتم همینطوره...میدونی ترسم از چیه اما نمیخوام تو رو واردش کنم...بزرگی چند ماه پیش بهم گفتن که تو استقلال تضعیف کننده داری! ...راست میگفتن، این همه فشار رو شاید نباید تنهایی تحمل میکردم و شاید حداقل دیروز که اون همه هم اصرار داشتی باید بهت اجازه ورود میدادم...اما مسئله اینه که نمیخوام با بودنت حلش کنم، میخوام از حالا که قراره کلاسهات تموم بشه ، حضورت هم تموم کنم...هرچند نتیجه اش میشه این حال بد

+وسط این اوضاع خراب سه شنبه امتحان ترم یکی از درسهامون هم هست و من حتی پنج دقیقه نمیتونم روی یه مطلب تمرکز کنم...فردا هم دفاع یکی دیگه از درسهاست و هنوز آماده نیست

++نمیدونم با آقای پناهیان آشنا هستید یا خیر، گوش کردن به صحبتهاشونو به دوستان ِ اهل علم و تفکرم پیشنهاد میکنم... شبهای قدر در مصلی هستند و از شبکه دو هم پخش میشه...حرفهاشون عقل و منطق آدم رو مخاطب قرار میده و شما اصلا حس نمیکنی یک نفر روحانی قراره فقط موعظه های دینی تکراری رو برات مرور کنه...جواب خیلی از سوالها و حال دلت رو از زبونش میشنوی

+++دیشب جایی روضه دو خطی از حضرت رقیه شنیدم که منو به یاد بزرگواری انداخت که همینجا باهاشون آشنا شدم، و در دعاها هرچند که قابل نیستم، یادی کردم از ایشون و همینطور همه دوستانی که از طریق این وب میشناسم

++++تصنیفی از آقای عقیلی دیروز در تیتراژ پایانی برنامه افطار شبکه یک شنیدم که بسیار زیبا بود...انشاالله متنش رو در اینجا خواهم گذاشت

تلخ

واقع بینی.... نباید چشمامو ببندم به روی این واقعیت ، هرچند تلخ... این واقعیت تلخ حکم همون قهوه ی تلخی رو داره که خوابو از سرم میپرونه و بیدار نگهم میداره... میتونم نادیده بگیرمش و ادامه بدم و تو هم انقدری مهربون هستی که همراهم بیای اما نتیجه اش فقط نابود شدن خودمه، بیشتر از اینکه هستم...

+دیشب باز حالتو پرسیدم و گفتی که خوبی اما من بعید میدونم به این سرعت اوضاع مسمومیتت روبراه بشه...توان ادامه دادن بیشتر هم نداشتم و به "خوبم"گفتن خودت اکتفا کردم

++دارم به سه شنبه فکر میکنم و راههای پیش رو...

۱۹ ماه

یه مطلب عجیب... اتفاقی الان شنیدم که خرمشهر ۱۹ماه تحت اشغال بوده!...نمیدونم قبلا هم اینو شنیده و فراموش کرده بودم یا نه اما امشب برام خیلی عجیب و قابل تامل بود

+من چقدر میتونم مقاومت کنم؟! چقدر باید تلاش کرد تا شرمنده اونهایی که اون ماهها رو تجربه کردن نشد؟

بنده های خالص خدا

از دو هفته پیش یکی از کارهامو داده بودم به استاد"س" که ببینه و بهم بازخورد بده، الان سه ترمی هست که دیگه باهاش کلاس نداریم اما من بسیار ارادت دارم بهش و میدونستم نظراتش کمکم میکنه. دیروز بعدازظهر توی دانشگاه قرار گذاشتیم و دو ساعت باهم حرف زدیم، انقدر از عمق قلبش باهام حرف میزد که یه جاهایی اشک توی چشماش جمع میشد و حال منم منقلب میکرد...اصلا از اون آدم هاییه که حالِ دلش خیلی خوبه و مجالست و هم صحبتی باهاش حال آدمو خوب میکنه...سه ترم پشت سر هم، هر هفته باهاش کلاس داشتم و هم اون خیلی خوب منو میشناسه و هم من اون و خانواده اش رو...استاد دیگه ای که دوست صمیمی اش بود رو بهم معرفی کرد، شماره اش رو بهم داد و همونجا بهش زنگ  زد و از قول من یه قرار برای عصر همون دیروز هماهنگ کرد...گفت کتاب خوندن خیلی خوبه اما سعی کن به آدمهای خوب بیشتر اجازه نزدیک شدن به خودت رو بدی و از هم نشینی باهاشون خیلی چیزها به زندگیت اضافه میشه...من اصلا قصد نداشتم امسال نمایشگاه قرآن برم اما اون استاد اونجا بودن و سبب خیر شدن که من هم دعوت بشم ...از ساعت پنج تا هفت رو درکنارشون بودم و با وجود اینکه اولین بار بود همدیگه رو میدیدیم، خیلی تونستیم با هم دوست بشیم و کلی نکته خوب بهم یاددادن...دیروز از اون روزهایی بود که خدا دو تا از بنده های خوبشو بهم نشون داد و اجازه داد پای صحبتهاشون بشینم، منی که در همه گفتگوها بیشتر از نصف بحث رو پیش میبرم ، در برابر این دو نفر تقریبا سکوت کرده بودم و ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه میزد، در حالی که حرفهای هردوشون تخصصی و راجع به حرفه ما بود!...کاملا شفافیت رو توی نگاه و کلامشون میشد حس کرد و این حجم از خوبی هرکسی رو منقلب میکرد...نکات زیادی رو هر دو بزرگوار گفتن که خیلی هاشونو خودم هم میدونستم یا از دیگران شنیده بودم اما انقدر نفس حق و قلب شفافی داشتن که تک تکشون برام مثل قطه های بارون بودن که بر روحم مینشستن... هرچقدر اینها رو میدیدم بیشتر به حالشون غبطه و به حال خودم تاسف میخورم

+ همه نکاتی که گفتند رو دیشب یادداشت کردم که فراموششون نکنم

++دیشب فهمیدم که مسموم شدی و سرکار هم نتونستی بری...هی من بگم مراقب خودت باش و هی توجه نکن!

کدها