سالی که دیگه داره نفس های آخرش رو میکشه پر از اتفاقات مختلف بود اما چهار ماه آخرش خیلی متفاوت گذشت،انگار که اتفاقاتش از یه جنس دیگه بودن...شاید بتونی اسمش رو بذاری امتحان الهی اما من میگم نگاه ویژه خدا ؛ در مسیر زندگی برای پخته شدن و رشد کردن چیزهای زیادی هست که باید تجربه کرد و این اتفاقات اخیر از این دست بودن...تجربیاتی که زوایای پنهانی از وجودم رو آشکار کردن که برای خودم هم ناشناخته بودن، تجربیاتی که میگفتن حقیقت ِ زندگی شاید متفاوت از چیزی باشه که تصور میکردم ، چقدر ضعف و چقدر راهِ نرفته دارم ...
اما حضور خدا رو در قدم به قدم و لحظه به لحظه سپری کردن این روزها حس میکنم (اصلا قصد ندارم رابطه معنوی بین خالق و مخلوق رو به روابط انسانی مانند کنم اما برای روشنتر شدن درک خودم از این رابطه این تشبیه رو استفاده میکنم) شبیه پدری که با فاصله از فرزند بازیگوشش داره مسیری رو طی میکنه و کاملا حواسش هست که خطری فرزند رو تهدید نکنه و آسیبی بهش نرسه اما اون رو تا جایی که خطر جدی نیست آزاد گذاشته و اجازه میده خودش تجربه کنه، مثلا اجازه میده گلبرگی که از گلهای باغچه کَنده داخل دهانش بذاره و بعد از اینکه مزه تلخش رو چشید به شناختی جدید برسه و این جزئی از مراحل رشد اون بچه ست، در واقع این تجربه باید اتفاق بیفته و گریزی ازش نیست و پدر فقط میتونه مراقبت کنه و اگر فرزند از تلخی این تجربه ناراحت شد و یا گریه کرد با آغوش مهربونش آرومش کنه و بگه نگران نباش من پیشتم...حس من نسبت به این شرایط چنین چیزیه.در این مسیر بدون اینکه خودم انتخاب کرده باشم وارد شدم و تجربه کردم، گاهی خندیدم و لذت بردم ، گاهی دلم شکست و گریه کردم، گاهی خودم هم شرایط رو درک نمیکردم و اعتراض کردم اما پایان هر کدوم از ماجرا ها آغوش مهربونش بود و هدیه هایی که برام میفرستاد(البته که همچنان این داستان ادامه داره)...آشنایی با جناب استاد از طریق این وب و راهنمایی هاشون، سفر هفته گذشته که سرشار از آرامش و تامل بود و پیام های تو؛همگی نمونه هایی از این هدیه ها هستند...خدایا ممنونم بابت سال۹۷ و معذرت میخوام بابت بیتابی ها و بی صبری هایی که از سر ناپختگی و نادانی هستند
+نوشته زیبایی از خانم عرفان نظر آهاری در رابطه با بهار در ادامه...
بسم الله
بعد از چندین و چند سال خواننده بودن در فضای بلاگفا ،وبگردی ها و گذراندن لحظات خوب در آن ، بسیار ناگهانی تصمیم گرفتم کمی هم نگارنده باشم ...
طبق رسوم همیشگی وقتی به خانه ی جدیدت میروی اول از همه قرآن و آینه و شاید کاسه ای آب به همراه میبری...خدایا در این خانه جدید نگاهت و حضورت را پیش از بودن ِخودم حس میکنم و همین کافی است تا بدون اوردن آینه و کاسه ی آب هم دلم روشن باشد ...به امید خودت