از اواسط اردیبهشت بطور مرتب هرهفته یکشنبه ها به دیدن استاد راهنما میرفتم و هر تکلیفی میداد انجام می دادم. هفته قبل از عید غدیر قرار بود دوتا مقاله مروری بخونم و برم بهش ارائه بدم که اگه یادتون باشه استاد گفت نیستم و بذاریم برای هفته بعد که خب هفته بعدش هم اوضاع جنگی شد و دیگه نه ما نه استاد دانشگاه نرفتیم. البته تو همون شرایط و روزای اول بهش پیام دادم گفت فعلا صبر کنیم. دو هفته بعد یه طرح تحقیق آماده کردم و براش ایمیل کردم که چک کنه و ببینه اگه قطعیه شروع کنیم. بعد از این همه وقت، دیروز ایمیلش رو چک کرد و اس ام اس زد که چرا نوشتی تحلیل محتوا؟؟ باید سنتزپژوهی باشه. چرا نوشتی پرسشنامه، باید بری اجرا کنی. و گفته بود اگه لازم داشتی بگو جلسه مجازی بذاریم. منم گفتم چشم و کلی تشکر کردم و آخرشم گفتم پس من میرم سنتزپژوهی رو یاد میگیریم بعد اگه میشه یه جلسه بذاریم که باهاتون چک کنم ببینید اگر درست متوجه شدم همون روش رو اجرا کنم. یهو یادش افتاد گفت تو اصلا قرار بود مقاله ارائه بدی داری کم کاری می کنی:/ گفتم بله من آماده بودم و دیگه روم نشد بهش بگم خودت نبودی که بیام. گفت برام ایمیل کن ترجمه دقیق و پاور رو. میخواست مچ بگیره. حالا فرض کنید نزدیک ساعت 3 و برق هم قطع بود. از طرفی داشتم آماده میشدم برم لیزر. راس ساعت 3 برق میاد اما مجبور شدم دروغ بگم و گفتم استاد الان برق قطعه و ساعت 5 که بیاد براتون ارسال میکنم.
رفتم نشستم توی مرکز لیزر که نوبتم بشه یهو پیام داد "همین حالا تماس بگیرید". حالا اونجا صدای آهنگش تا هفت تا کوچه اونورتر هم میرفت و اگه استاد میشنید تا ابد بلاکم میکرد :/ فک میکرد رفتم عروسی و پایان نامه رو ول کردم :/
رفتم توی راهرو یه جایی که صدای آهنگ کمتر باشه و بهش زنگ زدم. گفتم: سلام استاد خوبید؟ گفت سلام. من خیییلی ازت عصبانی ام و با لحن تند و صدای جیغ طور شروع کرد به سرزنش. و من در سکوت فقط گوش میکردم. از اینکه فکر میکرد خواستم بپیچونمش یا از زیر کار در برم واقعا ناراحت شدم و از طرفی چون اخلاقش رو میدونم که اینجور مواقع گوشش بسته است و حرف زدن باهاش بیهوده است توضیح چندانی ندادم و فقط گوش کردم تا تخلیه بشه آخرش خودش متوجه شده بود و سعی کرد ازم تعریف کنه و مثلا دلمو بدست بیاره. به شدت بغض کرده بودم و فقط میخواستم قطع کنم. چند دقیقه بعدش اس ام اس زد و گفت ببخشید اینطوری حرف زدم و فلان... منم باز گفتم خواهش میکنم استاد و تمومش کردم. واقعا هم گله ای نکردم که بخواد متوجه بشه، خودش یهو فهمید چقدر بد رفتار کرده.
البته که من این روزا خیلی اشکم دم مشکم هست و کم حوصله و بی تاب و خسته ام ، شاید اگه حالت عادی بود به این اندازه بغضی نمیشدم . از pms و گرمای هوا و اون آهنگهای کذایی که درحال پخش بود و توی قلبم چنگ میزد هم دیگه نگم.
+ این سری خیلی نسبت به تحمل دمای لیزر هم کم طاقت بودم و تا نزدیکم میکرد جیغ میزدم! تو این مدت هیچوقت اینطور نشده بودم.
++ یه مهمون برامون یه بسته گز مظفری آورده بود که جعبه اش خیلی خوشگل و جذابه. خواستم عکس بگیرم بهتون نشون بدم که دیدم حوصله آپلود عکس ندارم. لینکش رو از توی سایتش پیدا کردم که ببینید شاید یه وقت خواستید کادو بدید . جعبه ما سبز رنگ هست:)
+++ دکتر خ میگه به شدت در معرض نهیلیسم و پوچ گرایی هستی. اگر بذاری شغلت یا چیزهای دیگه توی ذهنت برات بی معنا بشه دیگه سخت میشه درستش کرد.