کاش میشد ویس گذاشت اینجا :/ اومدم از این اپلیکیشن‌های تبدیل صوت به متن استفاده کنم که یهو همه کلمات از ذهنم رفت و یکی دو تا جمله بیشتر نتونستم بگم که اون بنویسه :/ چرا واقعا؟!!

***

صبح با استاد راهنمام قرار داشتم. کتابی که سفارش داده بود از نمایشگاه براش بخرم بهش دادم و کارهایی که توی این هفته انجام داده بودم ارائه دادم . شکر خدا بالاخره یه لبخند رضایتی زد.

تا ظهر دانشگاه بودم و یک ربع به ۳ رسیدم خونه. در حالی که ساعت ۳ مراسم سوم دایی همسر مهسا توی مسجد شروع میشد. فقط رسیدم لباس مشکی بپوشم و سرپا چند قاشق غذا بخورم.

تا رسیدیم اونجا یه ربع به چهار بود و نگم که مداحه چقدر اشکمونو دراورد. وقتی میخوند داشتم فکر میکردم چطوری همه مداح هایی که توی ختم ها میخونن لحن و صداشون شبیه همدیگه است! این بنده خدایی که فوت شده، ۴۲ سال پیش وقتی فقط چند روزش بوده توی سبدی رها شده بوده و پدر بزرگ همسر مهسا اونو میبینه و میاره خونه و مثل بقیه بچه هاشون بزرگش میکنن و حالا که در اثر بیماری و انقدر زود از دست رفت، مادرش و خواهراش طوری دارن براش عزاداری میکنن که لحظه ای فکر نمیکنی نسبت خونی ندارند و دل همه کباب میشه ...داستان زندگی آدم ها هرکدوم به نوعی منحصر بفرده و از نظر من همه شون تراژیکن! جز حضرت خالق چه کسی میتونه اینطوری سرنوشت ها رو به هم گره بزنه و داستان در دل داستان خلق کنه.

ساعت ۵و ربع برگشتیم، سریع رفتم دوش گرفتم و لباس عوض کردم و با مامان دوباره رفتیم بیرون برای انجام کاری.

حالا که برگشتیم من دیگه از خستگی و سردرد حتی نمیدونم چطوری باید بخوابم! یدونه استامینوفن خوردم و منتظرم اثر کنه.

+ مامان و بابا باز لباس مشکی پوشیدن و همراه چندتا از اقوام که میخواستن برن برای تسلیت، رفتن خونه اونا🤦‍♀️

++ از طرفی مادر بزرگم همون موقع که ما شیراز بودیم با عمه ام اینا رفته شمال و خورده زمین و کمرش آسیب دیده، شبها خونه اش میخوابم و در طول شب همه اش هشیارم. این بد خوابی شبانه بیشتر اذیتم میکنه. حالا تنگی نفسش هم تشدید شده و قراره امشب یه دستگاه اکسیژن بیارن نصب کنن در نتیجه حالا حالا ها خواب کنسله 😭

+× گلی عزیز و خوش قلبم ممنونم که حواست هست و محبت داری❤️🙏