ساعت ۷و پنج دقیقه آقای اسنپی که دیروز هماهنگ کرده بودیم اومد دنبالمون. یه پسر حدودا ۳۷ ساله با لهجه ملایم شیرازی، خیلی خوش صحبت و شوخ؛ خودش میگفت فکر میکردین یه شیرازی ساعت ۷صبح بیدار بشه ؟:) بنده خدا خیلی محبت داشت و گفت: براتون توی کلمن آب یخ هم درست کردم اوردم، این ماشین رو ماشین خودتون بدونید و هر کجا خواستید بایستیم یا هرچیزی اصلا تعارف نکنید من وقتم آزاد آزاده. شغل اصلیش دکوراسیون داخلی و نصب موکت بود و با پدر و مادرش زندگی می کرد.
تخت جمشید در شهرستان مرودشت در فاصله ۷۰ کیلومتری شیراز قرار داره. وقتی رسیدیم حدودا ساعت ۸ بود، هوا خیلی گرم نبود اما آفتاب همه جا پهن شده بود. پله های کوتاه و معروف ورودی رو بالا رفتیم و دیدیم یه آقای راهنمای گردشگری داره شروع میکنه برای یک خانواده توضیح بده، ازشون اجازه گرفتیم و با یه خانواده دیگه بهشون اضافه شدیم.در کل ۱۴ نفر بودیم. قسمت به قسمت توضیح میداد و هر لحظه بیشتر شگفت زده میشدم؛ واقعا زیبا و عجیبه. اینکه در اون زمان این میزان هنر و دقت و عظمت و ظرافت و...داشتن آدم رو حیرت زده و غرور ایرانی رو زنده میکنه. یه گوشه ای بصورت پلکانی و شبیه ورزشگاه ۲۰۰تا صندلی گذاشته بودن و راهنما گفت که در شبهای نوروز و همینطور پنجشنبه جمعه های تابستان مردم اینجا میشینن و قسمت به قسمت فضا روشن میشه و از زبان پادشاه های مربوط به همون کاخ ، داستان مربوط بهش روایت میشه. و گفت که دیشب اولین شبش بوده و ما کلی افسوس خوردیم از اینکه اطلاع نداشتیم و از دست دادیمش.
میگفت در زمان احمدشاه فرانسوی ها اومدن برای کاوش در اینجا و گفتن هرچی طلا پیدا کردیم برای شما و کتیبه ها و چیزای دیگه مال ما، ایرانی ها هم ذوق کردن و خوشحال شدن از این معامله اما غافل بودن که در حمله اسکندر و جنگهای بعدی همه طلاها غارت شده و فرانسوی ها با علم به این موضوع این قرارداد رو بستن.
میگفت طبق آیین اون موقع ترسیم نقش زنان و خدایان ممنوع بوده به همین خاطر تصویری از اونا نمیبینیم اما در کتیبه های کاوش شده اومده که در معماری و ساخت کاخ ها و همینطور کارهای درباری زنان وجود داشتند و حقوقی برابر با مردان میگرفتند. میگفت کنده کاری ها توسط مردها انجام میشده و کارهایی مثل صیقل دادن سنگها با چرم و پشم و...توسط زنان چون ظرافت میخواسته. یه چیز خیلی جالب دیگه در نقش ها استفاده از تکنیک قرینه بود؛ به این شکل که در سمت راست ورودی یک کاخ تصویر نیمرخ ۱۰ تا سرباز رو حک کردن و در سمت چپ همون دروازه، یعنی درست روبروی اونا، همون ۱۰ تا سرباز حک شدن اما طرف دیگه بدنشون نشون داده شده:)
خلاصه کلی چیزای جالب و قشنگ دیدیم و شنیدیم بطوری که بعد از گذشت ۲ساعت و ۴۰ دقیقه وقتی راهنما شعر پایانی رو خوند باورم نمیشد تموم شده و وقتی همه از خستگی و کمردرد ناله میکردن من تازه متوجه شدم چند ساعته سر پا جلوی آفتابم! در نهایت آقای راهنما گفت هزینه راهنماییش ۱و۵۰۰ شده که هر خونواده ۵۰۰ تومنش رو داد.
وقتی اومدیم، آقای اسنپی آب معدنی خنک برامون گرفته بود و کولر هم روشن کرده بود که حسابی حالمون جا اومد. از اونجا حدود ۶کیلومتر دور شدیم تا رسیدیم به "نقش رستم". یه بخشی از بیابون بی آب و علف خدا که روی کوهش چندتا نقش و چندتا دخمه که قبر داریوش و چندتا شاه دیگه داخلش هستن ، قرار داشت. ده دقیقه هم اونجا نموندیم و راهی پاسارگاد شدیم. یعنی ۷۰ کیلومتر دیگه هم از شیراز دور شدیم و بین راه فکر میکردیم این چه کار بیهوده ای بود! آقای اسنپی گفت من خودم تاحالا پاسارگاد(مقبره کوروش) نرفتم و با ما اومد داخل که برای جبران لطفش یه بلیت هم برای اون گرفتیم. همون عکسی که همه از مقبره کوروش دیدین رو دیدیم و پیمودن این همه راه برای صرفا دیدن یه قبر که هیچ چیز دیگه ای نداشت واقعا کار عبث و وقت تلف کنی بود!
*پیشنهاد گردشگری: هنگام رفتن به تخت جمشید حتما چتر همراهتون ببرید و حتما هم با راهنما وارد بشید وگرنه جز چندتا تخته سنگ چیزی نمیبینید و حسی درونتون برانگیخته نمیشه_ به هیج وجه نقش رسم و مخصوصا پاسارگاد نرید.
ساعت ۲و ربع رسیدیم شیراز و بازم رفتیم رستوران صوفی. بعد از ناهار در حالی که هر چهار نفرمون پخش روی زمین بودیم و کلی خاک و خلی شده بودیم (مخصوصا من) برگشتیم و هرکدوم یه طرفی بیهوش شدیم. ساعت ۵ونیم با صدای مامان و خواهرم از خواب بیدار شدم و در حالی که بدنم کوفته و خسته بودم باز آماده شدیم رفتیم مجموعه زندیه.
اول رفتیم ارگ کریم خان که بیرونش خیلی زیبا بود اما داخلش نه؛ بعدش باغ نظر که هم موزه بود و هم مقبره کریم خان اونجا بود.
از اونجا توی خیابون سنگ فرش و پیاده راه مسیرمون رو ادامه دادیم به طرف حمام وکیل؛ اولش دلم نمیخواست برم اما واقعا جذاب و بامزه بود؛ همه جای حمام مجسمه هایی شبیه انسانهای واقعی گذاشته بودن و کنار هر کدوم شغلشون رو نوشته بودن. اون مجسمه "حمال" که این روزا توی تلگرام باهاش جوک میسازن هم اینجا بود و تا دیدمش گفتم من اینو میشناسم! :) یکی از کارای خوبی که کرده بودن صداگذاری بود، مثلا از کنار "دخل دار" که در خروجی حمام بود رد میشدی صدایی پخش می شد که می گفت: عافیت باشه کاکو! چی داشتین؟ آب گرم؟ حجامت ؟ ... :)
دیوار به دیوار ِحمام، مسجد زیبای وکیل قرار داست. وارد که شدیم آسمون داشت سرمه ای میشد و صدای قرائت قرآن ِقبل از اذان مغرب توی حیاط پیچیده بود؛ خیلی زیاد آرامش و حس مثبت داشت این مسجد (برعکس مسجد نصیرالملک). فضای داخلی مسجد تعداد خیلی زیادی ستون مارپیچی داشت که فضای مسجد رو فوق العاده زیبا و خاص کرده بود. دلم میخواست همونجا نماز مغرب رو بخونم اما وضو نداشتم و نشد :(
به سختی از مسجد ِ روح نواز وکیل دل کندم و به بازار وکیل که چسبیده به مسجد بود رفتیم. مغازه های فرش فروشی، پارچه فروشی و ظروف مسی که با دیدن رنگ و لعاب و زیباییشون یاد عکسهای کارت پستالی میفتی این بازار رو زیبا کرده. برای خرید چیز خاصی نداره اما برای لذت بصری و کیف کردن توی محیط بازار سنتی خیلی خوبه. جلوی یه مغازه سوغاتی فروشی یه سینی گذاشته بودن که داخلش لایه لایه چیزای خوشمزه بود، مثلا یه لایه پودر نارگیل، یه لایه مغز پسته، یه لایه کنجد و... که همگی با عسل ترکیب شده بودن و چیز منسجمی مثل حلوا حاصل شده بود، خود فروشنده گفت اسمش معجونه که یک کیلو ازش خریدم تا با چای بخورم. مزه اش به اندازه عطر و ظاهرش خاص نیست اما بدم نیست.
و بالاخره ساعت ۹ با اوووج خستگی برگشتیم به محل اقامت :)
+ امشب یکی از بچه هایی که پارسال دوازدهم بود زنگ زد و کللی ازم تعریف کرد و گفت من اصلا معلمی رو دوست ندارم اما بخاطر شما این مدت به عنوان یه گزینه بهش فکر میکردم. قلبم اکلیلی شد از محبتش . گفت دوباره کنکور دادم و خیلی راضی بود، امیدوارم اون چیزی که میخواد امسال قبول بشه.