وقتی از قطار پیاده شدیم توی ایستگاه صدای اذان ظهر پخش می شد. هوا گرم بود اما نه گرمای آزار دهنده و این یکی از نگرانی هام رو برطرف می کرد.
موقع پیاده شدن یه نفر از آقای مهماندار پرسید این قطار بعد از ما کجا میره؟ و اون جواب داد: والا ما خوردیم به دیفال و خندید. راست می گفت، این اولین بار بود که می دیدم در یک ایستگاه ، ریل ادامه نداره و جلوی قطار دیواره. این خط ریلی در شیراز تموم میشه و به بن بست میرسه، اینجا آخر خطه.
عجیبه اما اینجا خیلی سخت اسنپ پیدا میشه البته وقتی پیدا میشه یه راننده مهربون با لهجه فوق العاده قشنگ میاد دنبالتون، یعنی تجربه ۴تا اسنپ امروز ما اینطور بود. و همه شون هم دوست داشتن ضمن رانندگی اطلاعات گردشگري بهمون بدن مثلا اینجا بافت تاریخیه، اینجا قبلا پل زمان قاجار بوده، اینجا کوچه قهر و آشتیه و.... و چون لحن اروم، خسته و‌ مهربونی دارن ادم کیف میکنه :)
اول اومدیم چمدونها رو گذاشتیم توی محل اقامت و بعد یه اسنپ گرفتیم به سمت شاهچراغ. بابا ازش پرسید رستوران خوب این حوالی هست؟ و ایشون هم که آدم شوخ و خوش مشربی بود رستوران صوفی رو پیشنهاد کرد. یه رستوران در فضای باز با دکوراسیون سنتی؛ وسطش یه حوض خیلی بزرگ داشت که اطرافش میز و‌ صندلی ها زیر سایبون ها چیده شده بودن. با مه پاش نسیم مرطوب خنک تولید می‌شد و ذره ای احساس گرما نمی‌شد، همونجا یه تنور سنتی بود که یه آقایی نون تازه می پخت و بوی عطر نون داغ هم فضا رو معطر می کرد. کلم پلو و کوبیده انتخابمون برای ناهار اول بود که باید بگم علیرغم تصورم کلم پلو با اون گوشت‌های قلقلی ریز خوشمزه و گوگولی بود.
بعد از ناهار رفتیم برای نماز و زیارت. فضای معنوی شاهچراغ من رو به یاد امامزاده حسین قزوین انداخت و بسیار زیاد دوست داشتنی بود.
ساعت حدود ۴ از اونجا اومدیم بیرون و به پیشنهاد بابا رفتیم سمت سعدیه. جایی که همیشه حس خاصی بهش داشته ام . گنبد آبی مقبره از بیرون معلوم بود و هر لحظه هیجان زده تر میشدم تا بالاخره بلیت خریدیم و وارد شدیم. حس مثبت خیلی زیادی توی اون فضا بود که بنظرم جدای از علاقه شخصی من به سعدی، وابسته به محیط طبیعی و سروها و درختهای خوشگل اونجا هم بود؛ به نحوی که از هر زاویه ای به آسمون آبی و سروها و نخل های سبز و گلها و حوض آبی و ستونهای ارامگاه نگاه میکردی انگار عکس کارت پستالی میدیدی. از طرفی اهنگهایی با صدای اقای ناظری و شجریان که اشعارشون از سعدی بود توی محوطه پخش میشد و حال همه رو منقلب کرده بود.‌ چندتا مغازه اونجا بودن که کتاب و مجسمه و زیورآلات و...میفروختن. رفتم سراغ یکیشون و بالاخره کتاب غزلیات سعدی رو خریدم. یه کتاب با جلد قهوه ای نفیس در قطع وزیری و با کاغذهای نسبتا گلاسه و خط نستعلیق. انقدررر دوسش دارم که دلم میخواد مستقیم بذارمش توی قلبم.
بعد از خوردن آب هویج بستنی توی کافه ارامگاه، همگی احساس خستگی کردیم و تصمیم گرفتیم بالاخره برگردیم و استراحت کنیم.

+ خیلی حرف دارم اما واقعا خسته ام و چشمام داره بسته میشه :)
++فردا ان شاالله میام میخونمتون🙏