دیروز چند ساعت مونده به افطار با خواهرم رفتیم سمت بازار بزرگ :) خب این اولین تجربه بود و قبلا هیچوقت این موقع از سال اونجا نرفته بودیم. اولویتمون هم تفریح و لذت از بازار عید بود نه خرید.

با مترو رفتیم و توی همون مترو خواهرم گفت بیا جوراب بخر (چون جورابام خیلی زود به زود سوراخ میشن و خانوادگی همیشه دغدغه جوراب منو داریم😅) گفتم نه الان حسش نیست، دوباره اصرار کرد و این بار جدی تر گفتم: نه دیگه! یه ذره نگام کرد و با حالت تاسف گفت : الاخلاقُ مِنَ الروزَه ....وای من انقدررر به این حدیث من درآوردی، انتخاب کلمات و لحنش خندیدم که نگم :)

از قبل انتظار شلوغ بودن بازار رو داشتیم اما خیییلییی شلوغ بود 🤦‍♀️ البته توی پاساژها بهتر بود و ما که پاساژ رضا رو دوست داریم حدود دو ساعتی اونجا چرخیدیم و خواهرم شلوار جین مورد نظرشو پیدا کرد و خرید. من هم دو تا شومیز سفید (یکی با آستین بلند کلوش و یکی آستین حلقه ای برای زیر کت) برای خودم و یه تاپ عروسکی برای خواهرم خریدم. از پاساژ اومدیم بیرون انتظار داشتیم نزدیک افطار باشه اما یک ساعت و نیم مونده بود، درنتیجه رفتیم توی بازار مسقف قدیمی اونجا هم بطری آب برای باشگاه و گلسر اویزدار برای مامان و‌ دستبند سیاه قلم برای خودم و یسری چیزای دیگه خریدیم و حدود یک ربع به ۶ رفتیم سمت "مسلم"... من فکر میکردم بخاطر ماه مبارک ساعت کاریشون از همین حدودا باشه تا ۹ و ۱۰ شب اما همون ۱۱ تا ۱۸ بود:/ گفتن که خود رستوران بسته شده اما میتونید از غذاهای بیرون بر بخرید و برید توی سالن غذاخوری بخورید. پک های افطار داشتن اما از تجربه پارسال که در رستوران ارکیده پک افطار گرفتیم و خوراکی های داخلش بی کیفیت بود و همه اش موند این بار شله زرد جدا گرفتیم با غذا. اما یه کار خوبی کرده بودن و اون سماور بزرگی بود که گذاشته بودن و چای هم می‌فروختن و کار خوب دیگه اینکه چای ها رو در لیوان های دسته دار شیشه ای میدادن نه یکبار مصرف. اینارو گرفتیم و رفتیم در سالن غذاخوری مسلم که انتهای همون کوچه بود نشستیم منتظر اذان...یک ربعی به این غذاهای خوشمزه نگاه کردیم تا صدای اذان پخش شد😍 و چه حس و حال قشنگی بود توی اون بافت قدیمی و کنار آدمهای دیگه که همه چای بدست وارد سالن میشدن افطار کردیم ... من چیزی از تاریخچه "مسلم" نمیدونم اما حال و هواش شبیه قدیمی های بازاره اما مستندی قبلا دیدم از "مرشد چلویی" که اونم توی بازار چلوکبابی داشته و آدم عارف مسلکی بوده و... بنظرم کلا کاسبهای قدیمی آدم های مشتی و بامرامی بودن و وقتی میرم مسلم اون صمیمیت و افتادگی و حال خوب ِ قدیم رو حس میکنم. یه چیزی که خیلی به حال معنوی اون لحظه ها کمک می‌کرد یه زنگ خیلی بزرگ زورخونه از جنس برنج بود که از سقف آویزون کرده بودن...ازش با زمینه صدای اذان برای بابا فیلم گرفتم و اومدیم خونه بهش نشون دادم؛ پرسید زنگو زدی؟:) گفتم نه ارتفاعش خیلی زیاد بود:)

وقتی از اونجا اومدیم بیرون حدود هفت و‌ربع بود و هوا تاریک شده بود اما خیابون بازار همونطور از جمعیت موج می‌زد و هر فروشنده از یکطرف داد میزد و چیزی رو تبلیغ میکرد:) تا رسیدیم خونه ساعت۹ونیم بود.

+ از اونجا که صبحش هم از ۸ونیم تا ۱۲ونیم کلاس داشتم شب که شد واقعا خسته بودم، فقط به مامان التماس میکردم سحر منو بیدار نکن بذار بخوابم اما بیدارم کرد🫠