از سجایای اخلاقی اینجانب اینکه وقتی جسمی یا روحی خوب نیستم خود به خود زبونم بند میاد! یعنی دلم نمیخواد دهنم رو باز کنم و حرف بزنم. این روزها چند باری اومدم که بنویسم اما بعد از چندتا کلمه شدت بی حوصلگی پشیمانم کرد و‌ رفتم.

کلاسهای اون بنیاد خیریه بسیار وقت و انرژی ازم میگیره و سه روز در هفته بعد از مدرسه که به خونه میام فقط یک ساعت فرصت دارم که نماز بخونم، نیم ساعت دراز بکشم و باز لباس بپوشم برم اونجا و تا برمیگردم افطاره... دیروز خود اون آقای خیر با همسرش که غیرایرانی بود اومده بودن ایران و سری هم به کلاسهای ما زدن... مترجم ها و مشاورهاشون حرف زندند اما در نهایت که خیلی همه تشکر کردند خود اون بنده خدا که تقریبا ۶۵ تا ۷۰ ساله هست چندتا جمله گفت مبنی بر اینکه از خدا تشکر کنید نه من و هرچه هست از او و برای اوست....نگاه توحیدی و وطن پرستانه اش واقعا جذاب و تاثیرگذار بود. به مامانم میگم خدا تا این چنین بنده های خوبی داره مارو میخواد چیکار...

امروز فکر میکردم بچه ها مدرسه نیان اما از هر کلاس ۷، ۸ نفر اومده بودن و این وضعیت کلاس ها واقعا بیخوده...اما درس دادم چون درسهام عقبه :/

این ترانه چقدر قشنگه :

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد