فیلمی که امروز غروب دیدم.

ماجرای زندگی سه زوج که در شب تولد یکی از آنها دور هم جمع شده اند و هرکدام مشکلات خودشان را دارند...در نقدی نوشته بود در فیلم به غذای چینی، محصولات چینی، موبایل چینی و...اشاره می‌شود و می توان آن را ربط داد به اینکه روابط بین آدمها هم مثل اجناس چینی بی کیفیت، دروغی و سست شده است. فیلم از نوع روایت یک داستان با آغاز و پایان مشخص نیست، بلکه یک برش از زندگی است در یک مهمانی که گوشه هایی از رفتارهای شخصیت‌ها را می بینیم و از چیزهایی که تعریف می‌کنند آنها و گذشته شان را می شناسیم. مثلا می فهمیم بهرام (شوهر تهمینه) در جوانی عاشق یاسی( زن محسن) بوده و هنوز هم با حسرت به او‌ نگاه می کند. بخش بزرگی از فیلم مربوط به دروغی است که لاله به شوهرش علی گفته و‌ دو زن دیگر هم به او کمک کرده اند؛ بنظر خودشان بنا به جبر زمانه وضعیت اشتغال لاله و رفتارهای متعصبانه علی و... این کار را کرده اند اما به هرحال کارشان قابل توجیه نیست...

حین دیدن فیلم اول فکر کردم "زن" ها چقدر گناه دارند و مجبور می شوند چه تصمیم هایی بگیرند ...کمی که گذشت فکر کردم گاهی "مرد" ها چقدر می توانند بی دفاع باشند در مقابل دروغ هایی که زنان ممکن است به انها بگویند. یاد سوال تو افتادم که یک شب بعد از اینکه از حال بدمان به هم گفتیم در چشمانم نگاه کردی و پرسیدی: بنظرت دختر بودن سخت تره یا پسر بودن؟ کمی فکر کردم و گفتم: کلا "آدم" بودن سخته.

+ سعادت ؟ ... سعادت در چیست و کجاست؟

++ درست موقعی که فکر میکنی حداقل یک سوم فیلم باقی مانده تا به جمع بندی برسد و سرنوشت آدم ها و ماجراها روشن شود فیلم تمام می شود!! ... اما در مجموع فیلم بدی نبود و از دیدنش پشیمان نیستم.

++ در جایی از فیلم این آهنگ را همخوانی کردند و ترانه بسیار بسیار لطیفش توجهم را جلب کرد. به متن ترانه دقت کنید :)