نزدیک مدرسه یه میدونی هست که کنارش چند تا صندلی گذاشتن و معمولا پیرمردها اونجا میشینن.
اخیرا شهرداری اومده یه صندلی همونجا گذاشته؛ روش مجسمه پیرمرد و پیرزنی ساخته شده که کنار هم نشستن و هر دو خوشحال اند و جلوشون هم یک جعبه میوه روی زمین هست.
اون روز ظهر داشتم میدون رو دور میزدم که توجهم به این صحنه جلب شد. اون طرف پیرمردها در حالی که گوشه لب هاشون به طرف پایین اومده بود و به عصاهاشون تکیه داده بودن کنار هم ودر سکوت نشسته بودن و اون طرف اون دوتا مجسمه با لبهای خندان نگاه عاشقانه بهم میکردن... اولش از این تناقض خنده م گرفت اما بعد با فکر اینکه زندگی واقعی چقدر میتونه تلخ و متفاوت از دنیای قصه ها و آرمان ها باشه غمگین شدم.