این روزها غمی در دلم احساس میکنم که هر آن چشمام رو تر و نفس کشیدن رو‌ سخت می کنه. دیروز عصر به امید بهبود اوضاع رفتم باشگاه اما حتی وقتی آهنگهای خیلی شاد پخش می‌شد باز من بغض می کردم! چندتا از تمرین ها رو نصفه نیمه انجام دادم و مدام توی آینه به خودم میگفتم آخه چرا؟ به من بگو چی شده که انقدر غصه داری؟ و آدم توی آینه فقط با چشمای اشکی نگاهم می کرد.
تمرین ها رو ول کردم و از باشگاه اومدم بیرون، نمیخواستم با اون حال برگردم خونه در نتیجه بی هدف رفتم توی بازار اطراف باشگاه قدم زدم. احساس می‌کردم سقف آسمون کوتاه شده .... حدود ۴۵ دقیقه ای راه رفتم و ادم ها و جنب و جوششون رو نگاه کردم تا رسیدم به شیرینی فروشی محبوبم. برای اینکه دل خودمو بدست بیارم رفتم یک کیلو‌ شیرینی خامه ای خریدم اما برعکس همیشه از دیدن شیرینی ها و انتخاب کردنشون ذوق نمیکردم. وقتی با جعبه شیرینی از مغازه اومدم بیرون انگار یه جعبه خالی دستم بود و هیچ حسی بهش نداشتم در حالیکه من بابت جعبه شیرینی حاضرم جونمم بدم و همیشه عاشقانه بغلش می کنم. هنوز شرایط خونه رفتن نداشتم و در نتیجه به راه رفتن ادامه دادم. یکم بعد یه کیف اسپرت و ساده دیدم که بنظرم برای مدرسه و‌ دانشگاه مناسب بود ، خریدمش و اسنپ گرفتم به طرف خونه. توی راه آقای اسنپی از بیماری دخترش و هزینه داروها گفت تا دلیل مضاعفی بشه بر حال بد خودم.