خیلی به بابا اصرار کردم که فردا با من و خواهرم بیاد دربند
با لبخند و ملایمت رد کرد و گفت شما برید خوش بگذره و فلان
ولی بعدش من هی حرف های ریز میزدم که بابا فردا کتونی سفیدتو بپوش ، کلاه افتابگیرت یادت نره و....

تو پذیرایی نشسته بودم که اومد کنار مبل ایستاد و در حالی که از پنجره بیرون رو‌نگاه می کرد گفت وقتی به سن من برسی میبینی که دیگه جسمت مثل سابق نیست، البته ایشالا شما اینطور نشین اما من دیگه بدنم اون بدن سابق نیست، با وجودی که امروز از صبح خونه بودم کمرم درد می کنه ...
گفتم آره میفهمم ولی تو هنوز به اون سن نرسیدی که عزیزم...

بغض گلومو گرفته... دلم نمیخواد پیرشدنشون رو‌ باور کنم، دلم نمیخواد ناتوانیشونو ببینم....تا بحال هیچوقت اینطوری اعتراف نکرده بود ...الهی بمیرم من