توی راه برگشت از دانشگاه هستم و ربنای روح بخش جناب شجریان رو گوش میکنم. دلم پر میکشه برای ماه مبارک و بغض ِ ناخوداگاهم رو قورت میدم. کمی هم گرسنه ام و فکر میکنم کاش الان روزه بودم و منتظر افطار و حال و هوای شبهای پرنور ماه رمضان...
+ امروز اولین باری بود که توی دانشگاه با بچه ها رفتم و غذای سلف رو خوردم اما بیشتر از روزهای دیگه که ناهار نمیخوردم و بیسکوییت و ابمیوه و...میخوردم گرسنه ام شد! :/
++بعد از ۴۰ روز که از فوت دایی گذشت، دیشب مامان رو برگردوندیم خونه و راضی نشد لباس مشکی هاشو دربیاره. من نظرم اینه که بهش زیاد اصرار نکنیم و بذاریم باز هم زمان بگذره چون فکر میکنم آدم بعد از مرگ یک عزیز اونم اگر برادرش باشه انقدر غم سنگینی روی قلبشه که دلش میخواد همه دنیا رو بده اونو دوباره ببینه ولی دستش از زمین و اسمون کوتاهه و این مشکی پوشیدن تنها چیزیه که میتونه بهش این حس رو بده که بالاخره یه کاری میکنه 💔 اما خواهرا میگن نه باید اصرار کنیم دربیاره وگرنه افسردگی میگیره و... از صبح زود هم من اومدم دانشگاه و تا برم خونه حدود ساعت۸ میشه، دلم میخواد کنارش توی خونه باشم. هم بخاطر اینکه خودم خیییلیییی دلم براش تنگ شده و سیر ندیدمش این مدت و هم بخاطر اینکه شاید بتونم با موضوعات مختلف فکرشو مشغول کنم