در تابستانها که روزها تا می توانند کِش  می آیند، بیشتر پیش می آید که غروب و آمدن شب را انتظار بکشم... حدودا چهل دقیقه مانده به رفتن خورشید، فضای خانه از نظر نورپردازی حالت ویژه ای پیدا می کند... در همین مواقع است که اگر فرصت کنم و دل مشغولی ها اجازه دهند، خودم را میرسانم به پشت این پنجره ی بزرگ تا وسعت آسمان تمام چشمم را پر کند... هنوز آسمان روشن است و خانه لحظه به لحظه کم نورتر میشود تا به تاریکی برسد... اغلب سکوت همراه تماشاست و گاهی نواهایی از موسیقی های سنتی یا اذکار... به آسمانت نگاه میکنم، به این گلها و سرسبزی های انبوه پشت پنجره... خیالم از زمین به آسمان و از آسمان به زمین پرواز میکند... آنقدر به تماشای خودم و خودتان مشغول میشوم که صدای موذن بلند میشود... به قول آقای صالح علا "اذان می گویند" که البته من همیشه فکر میکنم "از آن می گویند" درست تر است... راستی چقدر خوب است که روزی چندبار نام شما را در کوچه خیابانهای این شهرهای سنگی میشنویم... راستش وقتی در آن کتاب خواندم دختر مسیحی که به قول خودش دین خاصی نداشت، با شنیدن صوت موذن به حالت خلسه رفته ، یکه خوردم و بعد هم خجالت کشیدم و  دست آخر غمگین شدم. یاد صبح ها و روزها و شبهایی افتادم که چطور بی توجه به صدایی که "از شما" میگوید مشغول بازی های زندگی هستم و غافل...