امروز عصر خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم بخونمش ... حدودا سه ساعت طول کشید.
این اولین کتاب با قلم آقای ابراهیمی بود که خوندم. در متن جملات لطیف و زیبای زیادی وجود داره که حتی آدم دوست داره بعضی هاشونو یادداشت کنه و بعدا باز هم بهشون رجوع کنه. داستان در مورد عشق دختر و پسریه که از کودکی با هم بزرگ میشن و در جوانی بخاطر مخالفت سایرین برای ازدواجشون مدتی فرار میکنن...
داستان مدام بین زمان های مختلف و خاطره تعریف کردنهای مکرر در حرکته و این باعث میشه حس کنی یک متن گنگ داری میخونی که توالی داستانیش بیشتر میتونه آزارت بده تا روحت رو آروم و همراه خودش کنه...البته این نظر منه و اصلا نقدی بر قلم زیبای جناب ابراهیمی نیست. جایی میخوندم که باید این کتاب رو حداقل دو بار خوند تا فهمید داستان چیه! بار اول فقط با سبک نویسنده آشنا میشی و بار دوم و سوم میتونی وارد فضای داستان بشی.
+ دلم برای "چشمهایش" تنگ شد!
++ اسم دختر در این داستان "هلیا" ست و جالب اینکه نوشته اند اینجا اولین بار بوده که این اسم در زبان فارسی استفاده شده و جناب ابراهیمی با جابه جایی حروف واژه"الهی" خودشان آن را ساخته اند.
++خوشحالم که پسندیدید خانم میم....به خصوص که نگاه شما به عنوان یک نوازنده حتما تخصصی تر هست :) بابت کتاب هم ممنونم