به دریا نگاه میکنم و نمیبینمت...او را میبینم و خیالش...فیزیک را میبینم و موج را... از این بیشتر چگونه میتوانستی مجازاتم کنی؟...خودت را نمایاندی و پس گرفتی؟...پس من در هجوم بی رحم این امواج وهم انگیز و وسوسه انگیز چه کنم؟...میبینی حالم را؟ میخوانی خطم را؟...درد من درد نخندیدن توست...درد نداشتن تو...درد نداشتن درد تو...میبینی به کجا رسیده ایم؟...حاضرم این سکون را که پس از مدتها بدست آمد بدهم و برگردیم به آغاز آشفتگی ها... به آنجا که هر لحظه دردی می افزودی و مطمئنم میکردی که کششی هست...مرا با درد بیخبری و بی خیالی رها مکن...
+در این متن بطور استثنا (برخلاف تمام نوشته های وبلاگ) جای "او" و "تو" عوض شده است