وقتی کلید را در قفل درِ آپارتمان چرخاندم که فقط چند دقیقه از اذان مغرب می گذشت...دو نفر از اهل خانه در سفرهای جداگانه هستند، یک نفر هم امشب شام را با کسی در بیرون از منزل میخورد...خانه تاریک بود و فقط باریکه نوری از اتاق جناب پدر بیرون می آمد...امشب تا دیر وقت فقط ما دو نفر خانه هستیم و یک نفر دیگر پس از صرف شام و احتمالا گذراندن چند ساعتی در پارکهای شهر، نیمه شب به خانه برخواهد گشت...
طبق عادت به طرف پنجره ها رفتم تا پرده ها را بیندازم و چراغ ها را روشن کنم که نسیم خنک و ملایمی صورتم را نوازش کرد...از ویژگی های مثبت این خانه پنجره های بزرگ و بسیارش است...یک ضلع خانه دیوار ندارد و از فاصله بیست سانتی کف تا سقف پنجره است...همین باعث میشود وقتی در پذیرایی می نشینی پهنه وسیعی از اسمان را هم ببینی...ماه را دیدم و گلدانهای داخل بالکن که با نسیم سماع می کردند...به یاد ماه ِقونیه افتادم...همان که در کتاب درموردش میخواندم و در پی تغییر ساختار جمله اش بودم...فضا بقدری زیبا و روح نواز بود که از انداختن پرده ها منصرف شوم و پنجره ها را هم نبندم...سجاده را همان جا جلوی پنجره پهن کردم ...
بعد از نیم ساعتی که از انجا بلند شدم، به بالکن رفتم و به گلدانهای پر گل و سرسبز مادرم که این روزها از مادرِ مهربانشان دور هستند، آب دادم...بوی خاک هم اضافه شد به بزم نسیم خنک و نور مهتاب و دل ِ حیران من...
مگر نه اینکه فلسفه و کتاب و عرفان و فیزیک و وبلاگ و استاد و... باید کمک کنند تا برسم به "او"...چقدر این هدف محقق شده؟...درد دارد وقتی میبینی همه زندگی که برای او و رسیدن به او می خواستی، خودش شده مانع... دلم برای حال ِ روزهایی که یک دهم الان کتاب نخوانده بودم و "دل" قطب نمایم بود تنگ شده...اصلا زندگی که با او نباشد برای چیست؟ مگر کار دیگری هم در این دنیا دارم جز پیدا کردن"او"...؟ چرا اینها را یادم میرود ؟ چرا هر روز از خودم سوال نمی کنم "برای چه اینجایم؟"... اگر همین روزها فرصتم تمام شود...وای بر من و غفلت هایم...