اولین بار از تو بود که شنیدم" آدمها سنشان که بالا میرود، خوابشان کمتر میشود"...بماند که چقدر از دستت دلخور شدم و چقدر دلیل و برهان آوردم که ثابت کنم هنوز جوانی! اما آن موقع درک چندانی از این حرف نداشتم تا اینکه در یک ماه اخیر متوجه شده ام مادرم چقدر خوابش کمتر شده...از صبح زود که بیدار می شود مشغول فعالیت است، پیاده روی و ورزش می کند، کارهای خانه را انجام میدهد و... که اگر من یک پنجم کارهایش را انجام دهم نیاز به یک روز کامل استراحت و چندین ساعت خواب دارم! اما او حتی خواب کوتاه بعدازظهر هم ندارد...پیرو همین شرایط، بعدازظهر ها که اهل خانه استراحت می کنند او تلویزیون می بیند( شبکه نمایش هرروز ساعت ۱۵ یک فیلم سینمایی هندی پخش می کند)...مادر من هم که از سالهای دور عاشق بازیگران و فیلمهای هندی ست و همینطور اشکش دَم مشکش است! به خوبی با آنها ارتباط برقرار می کند! ... گاهی از خواب عصر گاهی که بیدار میشوم و از اتاق خارج میشوم تا به آشپزخانه بروم و چایی بریزم ، می بینمش که دارد جلوی تلویزیون اشک میریزد، میخندم و می گویم با همین فرمان پیش بروی تا آخر تابستان افسردگی می گیری! این فیلم هندی بازی ها را درنیاور خب!...میخندد...
در این چند هفته فکر میکنم فقط یکی از فیلمها را همراهش دیدم تا امروز که یک مورد دیگر هم اتفاق افتاد...
چون امروز خیلی زود به امر خطیر!خواب ظهرگاهی پرداختم، وقتی بیدار شدم و طبق عادت همیشگی برای خودم چایی ریختم تازه ساعت ۱۵ شده بود و چند دقیقه ای از شروع فیلم هندی سهمیه امروز مادرم می گذشت. چایی ام را برداشتم و رفتم کنارش ، روی مبل جلوی تلویزیون نشستم...طبق برنامه ریزی قبلی باید چایی ام را میخوردم و به اتاقم میرفتم برای نوشتن ادامه جزوه فیزیک...اما در همان چند دقیقه ی چایی خوردن، که تلویزیون هم می دیدم پسر بچه ای بسیار بامزه و پر شیطنت که فیلم حول او و کارهایش می گذشت توجهم را جلب کرد، مهرش به دلم نشست! انقدری که چایی تمام شد، یک ربع هم گذشت و من همچنان مشغول تماشای فیلم بودم...غرق ماجرای جذاب فیلم شده بودم...به مادرم میگفتم کلی کار دارم ، باید بروم سراغشان اما همچنان نشسته و زل زده بودم به تلویزیون! و هیچ اقدامی در راستای رسیدن به مشغله هایم انجام نمیدادم... خلاصه کل فیلم را دیدم...این فیلم هم رسالت هندی بودن خودش را به جا آورد و علیرغم تمام خنده هایی که در طول ماجرا از ما گرفت، در آخر چند قطره ای هم اشکمان را در آورد...
نام فیلم " عمو بوت نات" بود...فیلمی که ارتباط یک پسر بچه با روح ِپیرمردی که صاحب قبلی خانه ی انها بود را روایت می کرد...ارتباطی که خیلی زود به یک رابطه ی عاطفی عمیق بین آن دو بدل شد...
در جایی از فیلم، پسر بچه از عمو بوت نات( روح پیرمرد) می پرسد که آیا همچون پدربزرگ مرحومش او را تنها خواهد گذاشت؟ و روح به او می گوید هرگز...چقدر نیاز داریم از این "هرگز" ها ، از این جوابهای قطعی برای ماندن و نرفتن از عزیزانمان بشنویم...
++چند وقت پیش داستان صوتی با صدای آقای شاهین شرافتی گوش میکردم راجع به نیاز انسانها به تخیلهای فیلم های هندی...امروز حرفش را بیشتر درک کردم.( شاید آن داستان کوتاه هم یک وقتی در اینجا نوشتم)