دیروز چند ساعتی نِت گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی حالت پرواز...کتاب خوندم، خوابیدم، ظرفها رو شستم( دیروز تا شب تنها خونه بودم) و سعی کردم خودمو مشغول کنم...نزدیک ساعت پنج و نیم بود که دیگه حوصله کتاب و موسیقی هم نداشتم، تلویزیون رو روشن کردم...یه فیلم سینمایی به اسم" فاصله" از شبکه نمایش پخش میشد...خانم شاکردوست داشت به آقای فرامرز قریبیان(که یه پیرمرد بود) ابراز علاقه می کرد و اون هم میگفت تو همسن دختر منی!...جالب بود و یک ساعت باقی مونده فیلم رو دیدم( البته کلا هدف خانوم شاکردوست چیز دیگه ای بود)
+ به یاد فیلم قدیمی "شام آخر" افتادم که اونجا آقای گلزار به خانوم ریاحی که استادشون بود و دخترش همسن این آقا بود ، علاقمند میشه و ...
++ اینکه آدم ها چه زمانی همدیگه رو ببینن؛ اینکه در چه وضعیت سنی، روحی ، اقتصادی و اجتماعی و...باشند چقدر داستان عجیب و اسرار آمیزیه...
+++دیشب آقای استاد م پی ام فرستاده بودن و یک کتاب فلسفه هم معرفی کردن...همیشه من رو شرمنده محبتشون میکنن و زبانم قاصر میشه در جواب دادن به الطافشون
++++متوجه هستم که متوجه شدی اما تصمیم دارم خلافش عمل کنم! انشاالله که بتونم...

+++++ آقای دکتر خ چهارتا کتاب هدیه برام فرستادن که سه تاشون به نام های:

آغاز جهان

چرا جهان وجود دارد؟

چرا طبیعت قانون دارد؟

هستند...فعلا اولین کتاب رو "چرا جهان وجود دارد؟"شروع کردم...بسیار جذاب و قابل تامل هست مخصوصا برای کسانی که اطلاعات کمی از فیزیک داشته باشن...زبان ساده و ترجمه بسیار روانی داره