روز بعد از عمل وقتی توی آینه بینیمو دیدم اصلا ازش خوشم نیومد و شدیدا حس افسردگی و پشیمونی می کردم مخصوصا که همیشه همه بهم میگفتن بینیت خوبه بهش دست نزن (حتی جلوی در اتاق عمل یه خانومه به پرنسا که نمیدونست خواهر ماست گفته بود دوتا خواهره اومدن عمل کنن خیلی خوشگلن نمیدونم چرا اومدن اصن :/ و پرنسا گفته بود اره خواهرامن). بنظرم مهسا بهتر از من شده بود و مدام با خودم میگفتم کاش اون لحظه که گفتم نیمه فانتزی میخوام یکی زده بود توی دهنم و منم مثل مهسا طبیعی انتخاب می کردم. بارها اون روز مشاوره رو مرور می کردم و به اون لحظه ای که مدل بینی رو انتخاب کرده بودم لعنت می فرستادم.

____

چند روز بعد توی اون چند دقیقه که زیر فشار دستهای دکتر دست و پا میزدم حاضر بودم هرکاری کنم فقط دیگه ادامه نده و دستاشو از روی صورتم برداره اما اون با جدیت و حتی چندتا تهدید و تشر به کارش ادامه می داد و به ناله و داد و فریاد من توجه نمی کرد.

____

چند ساعت بعد وقتی توی آینه بینیمو نگاه می کردم که بعد از اون ماساژ چقدر تغییر کرد و دوست‌داشتنی شد با خودم گفتم دستش درد نکنه، خوب شد به حرفام توجه نکرد! و چه خوب شد که این مدلی انتخاب کردم! انگار که یهو معجزه شده بود.

_____

دارم به دردهایی که توی زندگی متحمل میشیم فکر میکنم. دردهایی که خدا داره میبینه چقدر تحملشون برامون سخته و چطوری داریم دست و پا می‌زنیم اما ادامه پیدا می کنن. نارضایتی هایی که از شرایط پیش اومده داریم و دلمون میخواد میتونستیم به عقب میرفتیم و انتخاب دیگه ای می کردیم، حس سنگینی قلب ناشی از پشیمانی.....

اما اگر کل طول زندگی رو در نظر بگیریم و به "زمان" اجازه بدیم متوجه میشیم که برای رسیدن به یکسری نتایج مثبت تحمل اون روزها لازم بوده و خدا مثل اون دکتر دقیقا در همون لحظه های پر از درد و ناامیدی کنار ما و توی تیم ما بوده و داشته هر ثانیه با مهربونی که شاید نمودش بی رحمی بوده، کمکمون میکرده تا گذر کنیم از اون مراحل.

____

مهربانا !

ببخش که گاهی از شدت درد به وجود لطیفت گله می کنیم. ببخش که فراموشکاریم و هنگام عمل این حرفها را فراموش می کنیم.

دلهامان مرهمی از جنس خودت می‌خواهد:

نزدیک، بی خطر، بخشنده، گرم و بی‌منت.....