نشسته بودم تو دفتر و مشغول ورق زدن جزوه ها بودم که دبیر ادبیات مدرسه وارد شد. با همه سلام علیک کرد و اومد سمت کمدش که کنار صندلی من بود که کتاب برداره ، گفت چرا امروز ناراحتی؟ چشماتم قرمزه... گفتم نه چیزی نیست، و واقعا هم خودم حس ناراحت بودن نداشتم اما چون خیلی اصرار داشت گفتم خسته ام و شبهای ماه مبارک خوابم خیلی کم میشه ... امسال ۲۹مین سال خدمتش هست البته چون خیلی به ظاهرش میرسه و عمل های زیبایی متعدد انجام میده ظاهر خیلی جوانی داره و کلا هم خوش صحبت و پر انرژی هست. گفت من سالهای اول خدمتم از شنبه تا پنجشنبه هر روز کلاس برداشته بودم و هم ادبیات درس میدادم هم عربی و جمعه ها هم از صبح میرفتم اموزشگاه تا شب کلاس خصوصی داشتم ... کلی ماشاالله براش گفتم و ذوق کردم از اینکه فهمیدم عربی هم میتونه درس بده ، چون در ادبیات که خیلی معلم خوبی هست. و اخر حرفهاش که همه اش با صدای با انرژی و خنده بود ، سرشو اورد کنار گوشم و اروم گفت البته آخرش شوهرم (سالهاست جدا شده و تنها زندگی میکنه) همه اون پولهارو خورد و یه آبم روش... ناراحت شدم چون میدونم پولی که از تدریس درمیاد چقدر براش زحمت و انرژی و زمان و استرس و هزینه جسمی و روحی گذاشته شده ... خلاصه زنگ خورد و هر کدوممون رفتیم سراغ کلاسهامون
از پله ها که بالا میرفتم فکر میکردم که واقعا چرا من انقدر خسته ام و مثل اینا نیستم؟ تو این سالها خیلی از معلم های با سابقه دیگه هم برام خاطرات مشابهی از کارکردن دو شیفت و کلاسهای اضافه و خستگی ناپذیری در سالهای اول خدمت تعریف کردن اما من فقط ۲۴ ساعت ِموظفم اون هم با سختی کلاس دارم
+ من عاشق این شغلم اما از نظر جسمی و همینطور روحی و البته حجم کارهایی که برای همین ۲۴ساعت در هفته دارم، اصلا نمیتونم بیشتر کار کنم و این برای یک معلم "جوان" خوب نیست.... شاید دارم بیش از حد انرژی برای کلاسهای مدرسه صرف میکنم
++ بعد از ماه مبارک ان شاالله باید باز روی بیارم به ورزش... کاش کرونا نبود و میشد باشگاه رفت :(