و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

یکی تولدم، یکی تولدت

من خیلی ماگ و کلا لیوان دوست دارم و تعداد زیادی هم لیوان به شکلهای مختلف دارم که خیلی هاشونو اهل خونه از اینور و اونور دیدن و برام خریدن. اخرینش ماگ رجینال بزرگی بود که مهر ماه و روز تولدم خواهرم برام خرید و خیلی زیاد خوشحال شدم ... همون موقع قرار گذاشتیم که از این به بعد یدونه روز تولدش و یدونه روز تولدم برام لیوان بخره ...و من در این شش ماه این قرار رو فراموش کرده بودم. امروز تولدش بود و ما دیشب براش تولد گرفتیم و هدیه هاش رو دادیم . 

امروز از سر کار که برگشت یه جعبه کوچولو دستش بود و با لبخند گرفت سمتم گفت: یکی تولدت، یکی تولدم :)

تازه ماجرا یادم افتاد و کلی ذوق زده شدم...اینم یه ماگ‌رجیناله که نصف قبلیه ست و حکم بچه اونو داره :)

 

+البته من قبلا هم تجربه هدیه گرفتن از کسی که تولدشه رو دارم :))

مهمونی

من از طرفداران "آقای مجری" و این سریالهای نوروزی چندسال اخیرش هستم و عاشق عروسکهایی مثل فامیل دور و بچه و ببعی و دیبی و پسرخاله

حالا این چند روز تکه های کوتاه از "بچه" و "مگس" در سریال جدید مهمونی رو دیدم و عاشقشون شدم...مخصوصا بچه... آخه چقدر تو شیرینی کوچولو ...مخصوصا وقتی میگه "توروخدا فلان کارو بکن" :)

+باید بعدا که سرم خلوت تر شد اشتراک نماوا بگیرم و کامل ببینم 

ما مثل هم نیستیم

نشسته بودم تو دفتر و مشغول ورق زدن جزوه ها بودم که دبیر ادبیات مدرسه وارد شد. با همه سلام علیک کرد و اومد سمت کمدش که کنار صندلی من بود که کتاب برداره ، گفت چرا امروز ناراحتی؟ چشماتم قرمزه... گفتم نه چیزی نیست، و واقعا هم خودم حس ناراحت بودن نداشتم اما چون خیلی اصرار داشت گفتم خسته ام و شبهای ماه مبارک خوابم خیلی کم میشه ... امسال ۲۹مین سال خدمتش هست البته چون خیلی به ظاهرش میرسه و عمل های زیبایی متعدد انجام میده ظاهر خیلی جوانی داره و کلا هم خوش صحبت و پر انرژی هست. گفت من سالهای اول  خدمتم از شنبه تا پنجشنبه هر روز کلاس برداشته بودم و هم ادبیات درس میدادم هم عربی و جمعه ها هم از صبح میرفتم اموزشگاه تا شب کلاس خصوصی داشتم ... کلی ماشاالله براش گفتم و ذوق کردم از اینکه فهمیدم عربی هم میتونه درس بده ، چون در ادبیات که خیلی معلم خوبی هست. و اخر حرفهاش که همه اش با صدای با انرژی و خنده بود ، سرشو اورد کنار گوشم و اروم گفت البته آخرش شوهرم (سالهاست جدا شده و تنها زندگی میکنه) همه اون پولهارو خورد و یه آبم روش... ناراحت شدم چون میدونم پولی که از تدریس درمیاد چقدر براش زحمت و انرژی و زمان و استرس و هزینه جسمی و روحی گذاشته شده ... خلاصه زنگ خورد و هر کدوممون رفتیم سراغ کلاسهامون

از پله ها که بالا میرفتم فکر میکردم که واقعا چرا من انقدر خسته ام و مثل اینا نیستم؟ تو این سالها خیلی از معلم های با سابقه دیگه هم برام خاطرات مشابهی از کارکردن دو شیفت و کلاسهای اضافه و خستگی ناپذیری  در سالهای اول خدمت تعریف کردن اما من فقط ۲۴ ساعت ِموظفم اون هم با سختی کلاس دارم

+ من عاشق این شغلم اما از نظر جسمی و همینطور روحی و البته حجم کارهایی که برای همین ۲۴ساعت در هفته دارم، اصلا نمیتونم بیشتر کار کنم و این برای یک معلم "جوان" خوب نیست.... شاید دارم بیش از حد انرژی برای کلاسهای مدرسه صرف میکنم 

++ بعد از ماه مبارک ان شاالله باید باز روی بیارم به ورزش‌... کاش کرونا نبود و میشد باشگاه رفت :(

در باب امید

باید چیزی باشد، کسی باشد، انگیزه ای باشد تا ادامه داد... البته بدون اینها هم میتوان زندگی کرد اما لذت را نمیتوان تجربه کرد...

+ هفته آینده ان شاالله قرار شده ن را ببینم و همین دلیل موجه و مکفی است برای اینکه این روزها خوشرنگ تر باشند

++ کلی حرف میخواستم بزنم اما نمیدانم چرا انقدر تنبل شده ام در نوشتن :(

کدها