و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

این وقت شب

بی خوابی؛

انتقامِ فکر های نکرده ست...!

 

+کارشناس رادیو الان این جمله رو گفت 

 

به بهانه روز حافظ عزیز


من و باد صبا مسکین دو سرگردانِ بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

(در اینجا گوش کنید با نوای موسیقی )

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

 

__________________

 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

( یک ویدیو هم اینجاست )

 

 

معجزه فیلم!

از دیروز تنها خونه ام و شبها با تلویزیون دیدن آماه خواب میشم. خندوانه رو میبینم...

دیشب علی سیلمانی وحمیدرضا صدر و امشب پرویز پورحسینی نازنین ...

"فیلم" چقدر چیز عجیبیه... چطور میشه باور کرد این آدمها که حالا دارن میخندن و حرف میزنن و از دنیای درونشون میگن ، الان در دنیای واقعی ِ بیرون تلویزیون دیگه وجود ندارن و هیچ کجای این دنیای بزرگ نمیشه پیداشون کرد؟.... 

 

+یکی از روایتهایی که درمورد عکاسی از ملاهادی سبزواری هست ، ماجرای جالبیه که در ادامه آوردم و حالا فکر میکنم بنده خدا حق داشته حیرت کنه .... البته روایتهای دیگه ای هم وجود داره درمورد این ماجرا

 

++ چقدر جناب پورحسینی دوستداشتنی بودن...روحشون شاد:(

 

+++واقعا الان کجان؟! ما کجاییم؟!

خواندن بیشتر..

پیش به سوی غربت!

حالا یک فیلم چند ثانیه ای دیدم از آقای ابتهاج که میگن:
 عیب عمر بیخودی دراز، غریبیه...

چقدر حس میکنم حرفشون برام قابل درکه، آدم ها به مرور زمان که سنشون بیشتر میشه و از جوانی فاصله میگیرن، کم کم نقش آفرینی خودشون و هم دوره ای هاشون توی جامعه کمرنگ میشه و به نوعی جامعه میفته دست نسل های بعدی با دنیا و طرز تفکر متفاوت ... اونوقت آدم بین اون جامعه و اون آدم ها و اون تکنولوژی ها حس غربت و بیگانگی بهش دست میده.
یادمه چند وقت پیش دکتر خ که هییت علمی یکی از دانشگاههای معروف بودن و ساعاتی در هفته هم تدریس داشتن، گفتن که تقاضای بازنشستگی دادم... سوال کردم چرا با این عجله ، هنوز که فرصت داری؟ و در جواب گفت دیگه درک دانشجوهای جوان برام سخت شده و متقابلا درک من و دنیای من هم برای اونا دشواره، دیگه نمیتونم بفهممشون و تحملشون کنم....
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

گفته بودم "هر"چیزی

... :)

 

+ لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت
گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای
زلفکم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
لحظه ی دیدار نزدیک است

خواندن بیشتر..

تولد ۲۵ سالگی

جشن تولد امسالم رو پنجشنبه یعنی شبِ ۱۶ ام و اول ربیع گرفتن چون فردا اهل خونه عازم سفر هستن و اگر امشب جشن میبود خواب و استراحتشون بهم میریخت. و خب پنجشنبه روز خوبی بود و با هدیه ها و مهربونی هایی که گرفتم کلی ذوق زده شدم.
هنوز تزیین ها روی در و دیوار هست و امشب هم مختصر عیش و خنده های از ته دلی رو با هم تجربه کردیم. و هدیه مجدد خواهرم که امروز با برگشتن از سر کار برام گرفته بود بیشتر از همه هدیه های قبلی سورپرایز و هیجان زده ام کرد. دو تا کاسه چینی خیلی کوچیک در حد یک و نیم بند انگشت با طراحی گلهای ریز و خاص که توی بازار به عنوان سوشی خوری شناخته میشن به اضافه یدونه ماگ رجینال بزررگ :)

و خب البته حسِ خاص ِ تبریک ن و محبتش هم مثل همیشه ناب و دلچسب و ویژه بود. مخصوصا که امشب برای اولین بار ازم یک هدیه خواست که البته هنوز بهش ندادم :)

+ اصولا اتفاقات خوب، قبل از رسیدن زمانشون جذاب و شیرین هستن . مثلا عیدنوروز که کل اسفند ماه رو زیبا میکنه اما وقتی خودش شروع میشه شور و حالها تموم میشن . یا روزهای نزدیک دیدن محبوب یا روزهای نزدیک تولد.... اینکه امسال دو روز زودتر تولدمو گرفتن باعث شد مدت زمان بیشتری حس مثبتش طول بکشه و البته چندبار هم هدیه بگیرم و مامانم برام غذاهای مورد علاقمو بپزه :)

 

++شاید فردا از روی دیگر سکه، یعنی اندوه ِ سالگرد پدیده ای به نام تولد هم نوشتم اما حالا نه!

ساختار ذهنی من متمایل به اجبار است تا اختیار

از یک جایی به بعد به این فکر افتادم که چرا نمیتوانم در سیستم دانشگاه حس خوبی داشته باشم و مثل دبیرستان نیست؟ یا مثلا چرا آن همه تلاش و زحمت شبانه روزی برای کنکور کارشناسی حالا رسیده به صفر مطلق برای کنکور ارشد؟

و خب جوابهای خیلی زیادی هم پیدا کردم. در بخشی از جوابها خودِ سیستم مدرسه را مقصر دانستم و در بعضی هایشان خانواده متهم میشدند که مرا در معرض زندگیِ واقعی ِ اجتماعی قرار نداده اند و همیشه خودشان نقش ضربه گیر را داشته اند و من در یک فضای رویایی و غیر واقعی از جامعه زندگی کرده ام و کلی جواب و متهم دیگر! اما راستش را بخواهید متهم ردیف اول و مقصر اصلی کسی جز خودم و ساختارهای ذهنی ام نبود و نیست... شاید اصلی ترین تفاوت مدارس ما با دانشگاههایمان همان تفاوت در جبر و اختیار است، در مدرسه یک برنامه مشخص میدهند دستت و چندین معلم نظارت میکنند بر کارت اما در دانشگاه چطور؟ هیچی! کلا کسی کاری به کارت ندارد، خواستی بخوان نخواستی هم نخوان! و این همان پاشنه آشیل و چشم اسفندیار این ماجراست!  ... اینکه انگار دموکراسی کمتر روی من اثر دارد تا دیکتاتوری.

 

+ نوشتن این پست و اعتراف به این واقعیت تلخ کار ساده ای نبود.

++در ادامه نوشته ای از آقای فهیم عطار را میاورم که عنوان پست و محتوای پست تحت تاثیر آن بود...

خواندن بیشتر..

بعد از یکسال دوری

دیروز صبح بعد از دقیقا یکسال بود که رفتم مدرسه سر کلاس حضوری... 

 

+تدریس فیزیک مثل یک مخدر در وجودم شعف و شادی و هیجان ایجاد میکنه ، ضمن اینکه از نظر جسمی واقعا بدنم رو خالی میکنه.

تختی یا یزدانی

یکی از سوالاتی که از کودکی تا حالا همراهم مانده راز محبوبیت و خاصیت (خاص بودن!) آقای تختی ست... و حالا فکر میکنم این حجم از محبوبیت آقای یزدانی هم سوال برانگیز است... چه میشود که کسی وارد قلب یک ملت و ماندگار میشود؟ چقدر تبلیغات موثر است؟ 

 

+ دیشب دقیقا همزمان با مسابقه ، مراسم خاموش کردن شمع تولد خواهرم بود و من هم داشتم فیلم میگرفتم .تلویزیون را هم روشن گذاشته بودم که یک چشمم به آنجا باشد و خب نتیجه این شد که نصفِ فیلم تولد شده فیلم از تلویزیون و مسابقه کشتی :)))

روز اول ِ سال ِ سوم

خب امروز اولین روز کاری ِ تمام وقت بود که هر چهار زنگ کلاسها تشکیل شد. صبح ساعت ۷ونیم مامان چای و پوره سیب زمینی و یک تیکه نون اورد گذاشت روی میزم توی اتاق و تا ساعت یک و چهل دقیقه ظهر فرصت نکردم که حتی دست بهشون بزنم و بماند که مامان چقدر عصبانی شد... و بعد از ناهار و مدت کوتاهی استراحت مشغول ضبط فیلم شدم برای کلاسهای فردا و حالا واژه ای برای توصیف میزان خستگی و سردردم به ذهنم نمیاد... به فردا فکر میکنم خستگیم بیشتر هم میشه . دوشنبه تولد خواهرمه و فردا شب قراره توی خونه خودش براش تولد بگیریم و طبق معمول پخت کیک هم با منه.

+کِی بشه این مسخره بازی و جنگ اعصاب تدریس مجازی تموم بشه :/ و :( 

 

++ قبلا از واتساپ و شاد که پر از گروه های کاری و پیامهای بچه ها بود به تلگرام پناه میبردم و از فراغت و آرامش گشتن توی کانالها استفاده میکردم اما حالا که سه تا از کلاسهام توی تلگرامن و به بچه ها تکلیف دادم که بفرستن پی وی اونجا هم دیگه محل امن و خلوت نیست :(

شاید تنها برای نوشتن

نشسته ام روی سنگ جلوی شومینه که پدرم برایم روشنش کرده و چند دقیقه ای به تلویزیون نگاه میکنم، حوصله اش را ندارم. دلم میخواهد بنویسم اما نمیدانم چه!!گوشی را دستم میگیرم و چند پیام واتساپی با خواهرم رد و بدل میکنم و میگویم این روزها فکر میکنم نمیشناسمت و آن آدم سابق نیستی، خودش هم اعتراف میکند و از استرس هایش میگوید، در مغزم زنگ خطر ِ نزدیک شدنش به وسواس فکری را میشنوم اما چیزی نمیگویم و گفتگو را خاتمه میدهم....‌ به سراغ کتابی که هفته پیش از طاقچه خریدم میروم ،" کتابخانه نیمه شب"...
هنگام خریدش نظرات ملت را خواندم و اکثرا تعریف و تمجیدهای بسیار کرده بودند یکی نوشته بود" کتابها در بهترین و مناسبترین زمان به سراغمان می آیند" و ادامه داده بود که درست به موقع این کتاب وارد زندگی اش شده و با خواندنش اثرات مثبتی پذیرفته. آن شب ذهنم مشغول این جمله شد و فکر کردم هیچ چیز این زندگی اتفاقی نیست و شاید واقعا کتابها هم مثل آدم ها طبق یک زمان بندی ِ طراحی شده سر راهمان قرار میگیرند. آن شب را خاطرم مانده چون اتفاق جالب دیگری هم افتاد. طبق عادت هندزفری را در گوشم گذاشتم و بعد از انتخاب رادیو جوان و کمی گوش کردن برنامه ی اینجا شب نیست، خوابم برده بود. اواسط شب و بعد از ساعت سه بود که اتفاقی بیدار شدم و دیدم همچنان هندزفری در گوشم است و صدای رادیو در گوشم . برنامه ی کافه رادیو شروع شده بود، چند دقیقه ای به رادیو گوش کردم تا دو باره خوابم بگیرد و آقای گوینده گفت: خب حالا میرویم سراغ میز "ادبیات جهان" و یک کتاب برایتان معرفی میکنم. حدس میزنید کتابی که معرفی کرد چه بود؟....کتابخانه نیمه شب!
توضیحات مختصری درمورد کتاب و نویسنده داد و یک صفحه ای هم از آن خواند و تمام.
واقعا عجیب بود، اینکه اتفاقی همان ساعت بیدار شوم و در همان لحظه گوینده کتاب معرفی کند و آن کتاب هم همان باشد که من قبل از خواب خریده بودم و به سوال "چرا حالا؟" درموردش فکر کرده بودم.

۳درصد از کتاب را میخوانم و باز این میلِ به نوشتن در دلم بیدار میشود. نمیدانم این چه حسی است که گاهی به سراغم می آید! حسی که فهمیدم مختص به من نیست و حداقل آقای فهیم عطار هم گاهی آن را تجربه میکند! البته بحثم قیاس نیست بلکه احساسات مشترک بشری ست. 
عکس این اتفاق هم زیاد پیش می آید، اوقاتی که حرف برای گفتن بسیار است اما اصلا دستم به نوشتن نمیرود...

سرما

از دو روز پیش به شدت احساس سرما میکنم و لباسهای بافتنی و پاپوش ها و سویشرتها را آورده ام جلوی دست و یکی یکی و روی هم روی هم میپوشمشان... حتی پریشب برای اولین بار در زندگی ام با سه پتو خوابیدم ! البته تجربه دو پتو را زیاد دارم اما سه تا... دیشب هم رفتم که شومینه را روشن کنم اما ظاهرا این همه وقت نادیده گرفته شدن کارش را ساخته و روشن نشد، بعد هم دلم به حال بقیه اهل بیت سوخت که با پیراهن و لباسهای تابستانی گرمشان بود و اگر شومینه هم روشن میشد احتمالا تبخیر میشدند، خلاصه اینکه به همان پتو ها اکتفا کردم...

خب اصلا دلیل دوست داشتن پاییز و زمستان همین سرماست و اینکه میتوانی بخزی زیر پتو و گرمای چای و دمنوش و آش و... را روی گونه ات لمس کنی اما حالا فرق میکند، حالا دومین سالی است که فرق میکند، حالا هر احساس سرمایی و  هر عطسه ای و هر آبریزش بینی ای ، فکرت را تا مراسم خاکسپاری ات میبرد و بر میگرداند...

 

+ این روزها نوشته های آقای فهیم عطار را در کانال تلگرامی اش میخوانم

فصلِ ما

خب از صبح انقدر در تمام پیامرسانها درمورد پاییز و عشق و ... خوندیم و شنیدم که بنظرم من دیگه چیزی نگم :) فقط اینکه رسیدیم به ماه تولدم...

+در این روزهای پایانیِ ۲۴سالگی احساس پیری میکنم و فکر میکنم واقعا سنم زیاد شده... حسی که قبلا بهش فکر نکرده بودم

++ امسال هم مثل سال گذشته نمیتونم اونطوری که دوست دارم از اومدن دو فصل مورد علاقه ام خوشحالی کنم و نگرانی از تشدید اوضاع کرونایی و بیمارشدن عزیزان توی دلم هست...

+++ولی دیشب چقدر لذتبخش بود که هوا زودتر از همیشه تاریک شد :) و البته من هم که صبحش مدرسه و خیلی خسته بودم ، تقریبا از ۷ونیم خوابیدم تا خودِ صبح :)

کدها