پایان نامه اش رو داده یه آقایی که دانشجوی دکتری ست براش بنویسه....و دوشنبه جلسه دفاعه...
حالا همراهش اومدم پیش این آقای نویسنده که پاور جلسه دفاع رو با هم هماهنگ کنن...
رشته شون ریاضیه ، گرایش جبر خطی...
درمورد داورهای احتمالی حرف میزنن، و اینکه خودِ دکتر فلانی و فلانی اصلا سر در نمیارن از این معادله ها و کار نکردن...
یه تعدادی معادله و رَوِش رو بدون اینکه دانشجوی مدافع، نویسنده پایان نامه، استاد راهنما و داورها بدونن دقیقا چیه نوشتن (با ترجمه از مقاله های اورجینال) ... مدارک مختلف ارشد و دکتری در گرایش های مختلف این رشته رو هم گرفتن...
+×ایشون از دانشجوهای دانشگاههای خوب تهران هستن و اساتیدشون بعضا دانشمند رشته شون شناخته شدن !
+×علوم پایه فوق العاده زیبا هستن و البته بسیار دشوار...بنظر میرسه که هیچگاه نمیشه در اونها به یک منتهی رسید و اگر خیلی هنر کنی در گرایش محدود و خاص کمی حفظیات داری...
+×البته در رشتههایی مثل فیزیک اوضاع بهتر از ریاضیه و اساتیدی مثل دکتر بهمن آبادی تا حد زیادی تونستن به فهم واقعی از علم برسن...
+×یکی از اساتید میگفتن که امروز معتقدن فقط چهار نفر فیزیک مدرن رو فهمیدن که یکیشون اینشتین بوده
+×فیزیک یعنی علم شناخت طبیعت اما این علم هم مثل سایر علوم وقتی بطور دانشگاهی و آکادمیک مورد بررسی قرار میگیره میشه یک محتوای صرفا ریاضی که بسیاری از خودِ اساتید هم درکی از اون ( جز تعدادی فرمول انتزاعی) ندارن
+× این مدت خیلی فکر کردم که برای ارشد و دکتری باید فیزیک بخونم یا تغییر رو انتخاب کنم... انتخاب سختی بود چون فیزیک برای من فراتر از یک علم و شبیه یک رویا و عشق هست...اما وقتی خودم رو با مدرک دکتری این رشته تصور میکنم دیگه مثل گذشته قند در دلم آب نمیشه و فکر میکنم خب بعدش چی؟! قراره مثل این افراد مذکور فقط مدرکی داسته باشم که فقط بار روحی باشه؟
+× و حالا در مقابل این قضیه، خواهرم رو میبینم که یکی از رشته های علوم انسانی رو میخونه و داره برای مصاحبه دکتری اماده میشه...
+× به هرحال من باید همه جوانب رو درنظر میگرفتم و از همه مهم تر واقع بینی هست... بالاخره با دیدن یک فیلم کوتاه که دکتر م در کانالشون گذاشته بودن (خانمی درمورد دلیل موفق شدن افراد موفق صحبت میکردن و خودشون هم معلم بودن که بعدا روانشناسی خونده بودن) حس کردم در قلبم جرقه ای زده شد...وقتی خودم رو یک محقق آموزش و پرورش تطبیقی تصور کردم ، چشمهام برق زد....میدونی با این تصور تونستم یک آینده و رویا و لذت رو برای سالهای آینده عمرم متصور بشم که تا پیش از اون هیچ درکی ازش نداشتم...میدونی تا قبل از دیدن این فیلم و این جرقه ، هیچ رویا و هدف خاصی برای آیندم نداشتم
+× نه اینکه این فیلم چیز خاصی باشه ، چون بارها و بارها چیزهایی مشابه اش رو دیده بودم....اما با توجه به افکار و زمینه های قبلی ، این فیلم یک چراغ شد، یک راهنما....
+×هنوز فرصت و "حال" گفتن این مطلب رو به دکتر م پیدا نکردم اما حتما باید بهشون بگم که باز هم بدون اینکه بدونن منجی من شدن
+×حالا باید با دکتر م ، دکتر غ و دکتر الف درمورد این تصمیم حرف بزنم و بتونم قطعی اش کنم
+×خلاصه ، حضورم الان در این جلسه ی امادگی برای جلسه دفاع ارشد سبب خیر شد....این مدل درس خوندن و مدرک گرفتن اصلا نمیتونه روح منو نسبت به دانش سیراب کنه
فرشته های سیبیلو
آقای مجید خسرو اَنجُم را از کانال تلگرامی شان میشناسم...طراحی های بسیار خلاقانه و جالبی دارند که لبخند شیرینی به لب می نشانند...اگر دوست داشتید سری بزنید و پست های قبلی را ببینید
Khosroanjom_majid@
اخیرا در شبکه نسیم برنامه " با بابا" به کارگردانی ایشان پخش میشود...
در هر برنامه به منزل دو خانواده میروند و ماموریتی به پدر و فرزندش ابلاغ میشود( بدون حضور مادر)، مثلا پخت آش رشته، دوخت پیژامه و... و به پدر گفته میشود که ضمن انجام این ماموریت درمورد موضوع خاصی مثلا نیکوکاری، شجاعت و...بطور غیرمستقیم با فرزندش صحبت کند و نکاتی را در لفافه به او آموزش دهد.
و این همکاری پدرها و بچه ها در زمینه هایی که هیچکدام مهارت خاصی در آن ندارند، یک معجون بامزه میسازد که گاهی آدم را به یاد پت و مت میندازد! و جالبتر اینکه پدرها وقتی میخواهند در حین کار با بچه ها درمورد موضوعات مشخص شده صحبت کنند به گونه ای ناشیانه و تابلو! وارد بحث میشوند که هم بچه بنده خدا تعجب میکند و هم ما به عنوان مخاطب خنده مان میگیرد.
به یاد کودکی هایم و ارتباطم با پدر میفتم...این چند شب که این برنامه را دیدم فهمیدم که او دقیقا همین کار را با من میکرده و انقدر ماهرانه و دقیق ، که حالا پس از سالها بطور اتقاقی متوجه آن شده ام.... ما خیلی با هم ارتباط نزدیکی داشتیم و داریم. از اداره که برمیگشت چندین ساعت با هم فعالیت مشترک داشتیم....یا کارهای خانه و کارهای خودش بود مثل تعمیر بخش های مختلف خانه، بستن تاب در حیاط، نجاری های کوچک، درست کردن آتش و کباب و... که من هم کنارش می ایستادم و از هر دری حرف میزدیم و سعی میکرد نکاتی هم از ابزارها و کارهایی که انجام میداد به من بیاموزد، حتی گاهی کاملا وانمود میکرد که خودش هم چیزی نمیداند و به من فرصت کشف کردن خیلی چیزها و بعد هم آموزشش به پدر را میداد و متواضانه و صبورانه گوش میکرد و تایید میکرد و تشویق میکرد
گاهی هم کارهای من بود مثل ساخت کاردستی ها، انجام بعضی تکالیف مدرسه ، تعمیر دوچرخه و اسباب بازی هایم و...که با هم انجام میدادیم و ضمن اینکه خوش میگذراندیم او به لطیف ترین حالت ممکن مرا تحت اموزش و پرورش و تربیت قرار میداد...
+آقای خسرو انجم این برنامه را تقدیم کردن به "فرشته های سیبیلو" :)).....واقعا پدرها فرشته های زندگیمان هستند
++با آرزوی سلامتی برای همه پدرهای مهربان و دلسوز
الحمدلله

+باید ثبت میکردم اما کاملا درونی هست و بازنشر عمومی اش بی معنیه...عذرخواهی میکنم که رمز این پست رو فقط برای خودم نگه میدارم
آفتاب ِ جان
با هجوم افکار مختلف و حجم زیادی از دلتنگی چشمهامو باز کردم...
این بلاتکلیفی و سردرگمی
وابستگی زیاد به ن و دوری ازش
نداشتن و نبودنِ او
عمری که جلوی چشمم داره هدر میره
کمرنگ بودن حال ِ معنوی...
این روزها منتظر نشانه ام...منتظر راهنما...کسی یا چیزی که او برایم بفرستد...
این روزها دلم برای خودم که مال او بود بیشتر تنگ میشود...
این روزها به عجزی گرفتارم که نمیگذارد تصمیم بگیرم...
ن میگوید نباید منتظر باشی...شاید حق با اوست، شاید باید فقط مقدمات روحی را فراهم کنم و باقی را بسپارم به خودش...
اما مقدمات روحی...انگار از پسِ خودم برنمی آیم،این روح بیقرار...این را هم او باید بخواهد تا بتوانم...دور عجیبی ست...برای اینکه او نظر کند باید طالب و مهیا بشوم و برای اینکه طالب و مهیا بشوم او باید نظر کند...
سایه که باز میشود، جمع و دراز میشود
هست ز آفتاب جان، قوت جستجوی او
+اما زندگی منتظر خوب شدن حال ما نمی ماند
++کمال طلبی گاهی یک آفت جدی میشود که قدرت عمل را به کلی از آدمی می گیرد
+++راه نشانم بده...
قابل تامل
"اکنون" در پیرترین حالتی هستیم که تا بحال داشته ایم
و
"اکنون" در جوانترین سنی هستیم که از این پس خواهیم داشت
ریحانه و مامانش
از پریروز یک شماره ناشناس چندبار تماس گرفت و طبق عادت که این شماره ها رو جواب نمیدم، بی پاسخ گذاشتم
دیروز از کلاس بیرون اومدم دیدم باز همون شماره ست و فکر کردم شاید واقعا کسی کاری داره! جواب دادم
خانومی پشت خط بود و با اشتیاق و هیجان احوالپرسی میکرد، من هم با بی میلی و خستگی تشکر کردم و خواستم خودش رو معرفی کنه
گفت من مامان ریحانه هستم ( پارسال در کلاس دوازدهم ریاضی شاگردم بود) ، ریحانه همه اش میگه تو روخدا زنگ بزن به خانوم من صداشو بشنوم!
منم از لطفشون تشکر کردم و چند جمله ای هم با ریحانه حرف زدم، ابراز دلتنگی و بعد هم تشکر کرد
+اینجور محبت ها و الطافی که ناگهانی و بدون توقع به آدم میرسه، چقدر میتونه جذاب باشه
++الحمدلله
الان.شبکه نسیم
همین حالا کتاب باز رو ببینید
درمورد افسردگی. دکتر شکوری
دلخوشی
دیروز با سردرد و افت فشار شدید به خانه برگشتم و روز خیلی سختی به لحاظ جسمی بود
اما آغاز فصل جدید " کتاب باز " حسابی حال دلم را خوش کرد...میدانی من فکر میکنم آدمی به همین دلخوشی های کوچک زنده ست،
کتاب باز برای من یک دلخوشی شیرین است که قند در دلم آب می کند ،
انتظار کشیدن برای جوش آمدن سماور و بعدش چایی دم کردن یک دلخوشی است که البته جدیدا فهمیدم! روزی که به خانه خواهرم رفتیم و با چای ساز در عرض چند دقیقه کوتاه آب را جوش اورد و برایم چای اورد اصلا به دلم ننشست، فک کردم که بخشی از حال ِ چای همان فرایند تهیه و انتظارش است وگرنه میشود یک چیز ماشینی و صنعتی که "حال" در آن نیست و به قول حافظ عزیزم "آن" ندارد (قبلا نوشته بودم که چای برایم خیلی فراتر از یک نوشیدنی است)
فصل پاییز برای من یک دلخوشی بزرگ است
روزهای ابری و گرفته
هوای سرد
پاپوش های بافتنی که مادرم برایم بافته
شال بافت سه گوشی که آن هم عطر نفسهای مادرم را دارد و بر دوشم می اندازم
کتابهای جذابی که مرا غرق خود می کنند
و...
فصل جدید کتاب باز_ شبکه نسیم_ ساعت۱۹
+×خانم مریم کاملا متوجه منظورتان هستم و این آفتی هست که خیلی از ما دچارش میشویم. مهم این هست که راحت و آسوده خاطر باشید ...سپاس از لطف شما
بازگشت
تقریبا بعد از هفت ماه، به سر کارِ حضوری برمیگردیم
+تا کِی؟ نمیدانم
برای خانم میم
دکتری
رتبه های کنکور دکتری اعلام شد و الحمدلله همسر خواهر بعد از یکسال تلاش ، نتیجه زحماتش رو دید و رتبه اش ۶ شده...
+رشته ایشون با من یکی هست و به همین خاطر زیاد میتونم از تجربیاتش استفاده کنم اما مسئله اینه که من نمیدونم برای تحصیلات تکمیلی ارشد و دکتری میخوام چه رشته ای رو بخونم....سردرگمی و هدر رفتن ایام جوانی
++یه شیرینی الان ازش میگیریم یکی هم بعد مصاحبه انشاالله :)