و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

ستاد

از جمعه درگیر سردرد هستم و بخاطر مشغله ها فرصت یک استراحت درست و حسابی  هم نداشتم...
از دیروز ظهر که رسیدم خانه همه کارها را تعطیل کردم تا امروز ظهر که کمی حالم بهتر شد...
به خواهرم پیام دادم که برنامه اش برای بعد از کار چیست و چون برنامه ای نداشت، گفتم میروم دنبالش تا عصر را با هم بگذرانیم... هوا ابری بود و باران ریزی هم میبارید که از خانه بیرون رفتم ...
کتاب "فلسفه ملال" هم در کیفم گذاشتم تا اگر فراغتی پیدا شد چند صفحه ای از آن را بخوانم، که خب نشد!
کمی خرید کردیم و بعد هم به فست فود مورد علاقه ام رفتیم...
در حین قدم زدن در پیاده رو بودیم که ستاد مجلل یکی از کاندیدها را دیدیم و به فاصله حدود ۵۰ متر ، گاری باقالی و لبو فروشی جوانی که در زیر باران ایستاده بود... ازش یک کاسه باقالی گرفتیم و به خواهرم میگفتم کاش این کاندید سری هم به حوالی ستادش بزند و اوضاع ملت را ببیند برای فرداها که قرار است نماینده انها بشود!

آسایش...توقع

جناب حافظ عزیز میفرمایند:
آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

من اینجا جسارت میکنم و میگویم با تایید صددرصدی فرمایش صحیح ایشان، آسایش را در توقع نداشتن از دیگران میدانم...
منظورم از دیگران دقیقا "هیچ کس" است و منظورم از "توقع" آن چیزی نیست  که انسانهای از خودراضی و متوقع در معنای عام دارند . چیزی که میگویم شامل حال همه ما هرچند ادمهای قانعی باشیم میشود...
مثلا همه ما از پدر و مادر و همسرمان توقع محبت داریم یا مثلا وقتی بیماریم توقع داریم درکمان کنند و در مترو اجازه ی نشستن به ما بدهند ،روز تولدمان منتظریم که دوستانمان به ما زنگ بزنند و تبریک بگویند و اگر زنگ نزند دلخور و ناراحت میشویم، یا مثلا وقتی بیماریم توقع داریم همسرمان مدام حالمان را بپرسد و از ما بخواهد فقط استراحت کنیم در حالی که او این کار را نمیکند یا مثلا در روز سالگرد ازدواج منتظر یک اتفاق از طرف همسر هستیم و او شاید حتی این مناسبت را به خاطر نداشته باشد...
اینجا نمیخواهم بگویم که این توقعات بی جا هستند و اشکال از ماست ، اتفاقا اینها اکثرا به جا و صحیح هستند اما اکنون هدفمان پذیرفتن واقعیت و پیدا کردن راه حل برای رسیدن به حال خوب است در شرایطی که همین ساده ترین و بدیهی ترین انتظارات از روابطمان با دیگران براورده نمیشوند...
من فکر میکنم که باید آنقدر بر روی روحیه خودمان کار کنیم تا یک فرد قوی و متکی به خود از نظر روحی بشویم...کسی که میداند در این دنیا "فقط خودش" مسئول حال خوب خودش است و تا روزی که منتظر توجه و عکس العملهای دیگران است نمیتواند آسایش و شادی دائمی را تجربه کند...البته که سخت است اما شدنی است...
ما باید یاد بگیریم یک"فرد" ارام و بانشاط باشیم که اگر با کس یا کسانی جمع شود میتواند به انها هم این خوبی و انرژی مثبت را منتقل کند و اگر تنها بماند که چه بهتر!:)
در این شرایط، اگر کسی برایمان کاری کرد خیلی زیاد ذوق زده و خوشحال میشویم چون انتظارش را نداشتیم و اگر هم کاری نکرد که خب چیزی را از دست نداده ایم چون از اول هم روی آن حساب نکرده بودیم...

+بنظرم جمله بندی ها خیلی نقص دارند اما امیدوارم منظورم را رسانده باشم
++در این چند روزه در وبلاگ دو نفر از دوستانم مطالبی را خواندم و برایشان بخشی از این حرفها را در کامنت شخصی نوشتم...فکر کردم کاملش را اینجا هم بنویسم
+++یک نکته ای که در رابطه با "توقع" باید درنظر داشته باشیم، چیزهایی است که بر سطح توقعات و نگرش های ما اثر گذاشته است...مشخصا منظورم فیلم ها و عکسهای نه چندان واقعی و اغراق آمیزی است که در فضاهایی چون اینستاگرام و... به خورد روح و روانمان میدهند...در آنجا آنقدر الکی فیلم بازی کردن و صحنه سازی های ملت را برای برخی اتفاقات لوس میبینیم که دیگر اتفاقات ساده و طبیعی و پاک زندگی خودمان چنگی به دلمان نمیزند...باید بیشتر حواسمان باشد...
++++دیالوگی از یک فیلم:
خانم: پس از ازدواج احساساتت نسبت به من تغییر نمیکند؟
آقا: نه ، اما بدیهی است که شکل آن عوض میشود.مثلا الان هربار برای دیدنت گل می آورم اما پس از  اینکه به خانه خودمان رفتیم طبیعتا این کار را هربار نخواهم کرد اما همینکه ببینم یک بار جلوی تلویزیون خوابت برده و یک پتو رویت بکشم دقیقا همان معنی را دارد



+×قد و قواره این پست خیلی بیشتر از حد و اندازه من بود اما امیدوارم با همان درجه ای از خلوص و تعصب که نوشتم به جان شما هم منتقل شود و اثری مثبت بگذارد.

من

...
باید این بار به آغوشِ خودم سر بزنم
من به دنبال قدم های خودم میگردم…
شاید این راه مرا برد به سوی وطنم
.
.
.
اگر از من خبری هست، برسانید به دستم

+بخش هایی از ترانه ای که جناب معتمدی خوانده اند و ذهن و دلم را مشغول میسازد...
 

چای نرم

تجربه نوشیدن یک چای نرم...

 

گاهی با ساده ترین تغییرات در روزمرگی ها میتوان لذتهای ناب و متفاوتی را تجربه کرد... مثل تغییر فنجان چای :)

 

+ بچه ها پس از اینکه تاریخ ۲۶ ام را برای امتحان شنیدند با هم مشغول زمزمه شدند، علت را جویا شدم، گفتند : آخه ۲۵ ام ولنتاینه ! 

باز هم ن

بالاخره دیروز ن را ملاقات کردم از حدود ساعت یازده صبح تا شش و ربع عصر... اول در سینما و فیلم جهان با من برقص، بعد از آن  در پارک و نشستن روی نیمکتها و در آخر هم در ماشین ن ...
اما عصر در حالی از هم جداشدیم که دلتنگ تر از صبح بودیم

+ در سینما فقط من و ن و یک پیرمرد حضور داشتیم و از همان اوایل سرم روی شانه ن و دستم در دستانش بود... من از فضای فیلم چندان خوشم نیامد اما ن موضوع آن را که "مرگ" بود، پسندید
++طبق معمول هدایایی خریده بود و در ماشین به من داد و من هم طبق معمول مدتی طولانی قهر کردم!
+++بوی عطر بعضی ها وقتی با گرمی آغوششان همراه میشود، آرامبخش ترین و رویایی ترین معجون و حال دنیا را میسازد...مثل ن

حوالی خیال

اینجا حوالی خیالت
باران می چکد
تو در چه حالی...؟ 

 

+ در انتظار بارش برف این روزهای بهمن ماهی را سپری میکنم...فصل مورد علاقه ام رو به پایان است و من نمیتوانم آن گونه که دلم میخواهد حضورش را قدر بدانم

++دکتر م فایل نشست را برایم فرستادند و از بیخبری این مدت شکایت کردند

شمس تبریزی

اولین بار هنگام مطالعه کتاب  ملت عشق بطور جدی چیزهایی درمورد شمس تبریزی خواندم و کمی بیشتر شناختمش...و خب تصورات قبلی ام  راجع به آن (که بیشتر از طریق کتاب پله پله تا ملاقات خدای جناب زرین کوب حاصل شده بود) دچار تحولات اساسی شد. بیشتر از همه نکاتی که در رابطه با زندگی مشترکش با کیمیا میخواندم از اسطوره بودن شخصیت او برایم کم میکرد...

دومین بار همین تابستان گذشته بود که در ضمن ویرایش کتاب دکتر خ، بخش هایی از کتاب "مقالات" شمس را میخواندم... جملاتی از قول او که گفتنش حتی در اینجا هم دور از  ادب و شان خوانندگان است...البته همانجا دکتر خ پاسخ هایی به نقدهای وارد بر شمس داده بودند که کمی فضا را تلطیف میکرد اما به هرحال ان حرفها و آن زندگی و رفتار با کیمیا وجود داشتند و همین کافی بود تا شخصیت قدسی و روحانی که برای او تصور میکردم در حد یک آدم معمولی با تمام ایرادات و نقص هایش تنزل پیدا کند...

امروز صوت یک سخنرانی را گوش میکردم با موضوع "زن از دیدگاه شمس"...خانم سخنران ابتدا تاکید کردند که از شمس در حد یک مرد که در قرن هفتم میزیسته باید انتظار داشت و از اسطوره سازی درباره او باید پرهیز کنیم و در آخر نکاتی راجع به مشکلات شمس و کیمیا گفتند که متفاوت از نوشته های خانم شافاک در رمان ملت عشق است، در آن رمان میخوانیم که شمس به شدت به کیمیای جوان بی توجه است و او هرکاری میکند تا توجه شوهرش را جلب کند اما نمیتواند و در نهایت هم شمس به شیوه ای غیرمستقیم سبب بیماری و مرگ کیمیا میشود، یعنی ما با یک شمس پیر ِ بیرحم و شاید درگیر برخی هوا و هوس ها  مواجه هستیم و خب واقعا نمیشود تصور کرد چطور چنین شمسی میشود آموزگار و پیرطریقت مولانا و حتی به  ارزش و عظمت شخصیت خود مولانا هم نقدها و خدشه هایی وارد میشود...
اما محتوای سخنرانی امروز مخالف این تصویر ِمعروف از شمس را ارائه کرد و به همین دلیل تصمیم گرفتم که در اینجا بنویسم تا  شاید تصورات شما هم که غالبا ملت عشق را خوانده اید کمی تلطیف شود؛ سخنران گفتند که پایان زندگی شمس و کیمیا با جدایی انها ختم میشود نه مرگ کیمیا. دلیل این جدایی هم به علت عدم توانایی شمس در درک کردن یک دختر جوان و خواسته هایش بوده و هم بخش بزرگی از آن به دلیل عدم رضایت جنسی کیمیا از همسرش بوده...عباراتی هم از قول شمس در رابطه با خواسته ها و توقعات کیمیا از روابط جنسی اش با او خواندند که ذکر آنها را در این مجال جایز نمیدانم اما در نهایت و در مجموع تصورات خراب شده ام از شمس کمی اصلاح شد، دیگر میتوانم به او حق بدهم که نتواند با کیمیا زندگی کند و البته خود کیمیا نیز حق داشته که به تناسب سن و سالش و ناآگاهی هایی که بخاطر شرایط آن روزگار داشته نتواند زنِ زندگی شمس بشود و توقعات زیاد او را به عنوان یک مرد پا به سن گذاشته ی پخته پاسخگو باشد

+ چند سوال مهم: چقدر زندگیِ شخصی شخصیتی مثل شمس به ما مربوط میشود؟ اینکه انقدر به جزئیات زندگی او وارد شویم ، دردی از ما به عنوان انسانِ معاصر ِ پرمشغله دوا میکند؟ ... گاهی انقدر درگیر جدال بر سر موضوعات بی ارزش میشویم که غافلیم عمرمان چه بیهوده میگذرد

++بخشی از کتاب مقالات:
این آینه ای روشن است که شرح حال خود در او یابی: هر حالی و هر کاری که در آن حال و آن کار، مرگ را دوست داری آن کار نکوست.

کدها