و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

جواب لن ترانی

چند روز پیش یکی از مهمانان برنامه کتاب باز این اشعار را خواند و پس از مدتها دوباره به خاطرم آمدند... حالا بماند که این شعرا صاحب این اشعار هستند یا خیر، اما حاوی مفاهیم زیبایی هستند که ارزش تامل دارد و دلنشین است...

۱)سعدی:
چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"

۲)منسوب به حافظ:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

۳)منسوب به مولوی:
"ارنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه "لن ترانی"


نگاه شما به شنیدن جواب "لن ترانی" از "او"چگونه است؟...حس من مشابه بیت دوم است در حالی که به مفهوم بیت سوم یقین دارم...درست است که او همیشه با ماست اما نمیشود لذت عشق به او، فراق او و شنیدن صدایش هرچند به شرط "لن ترانی" بودن را انکار کرد...حالِ عرفا و دوستداران ِ او خریدنی ست...

 

+ماجرای هر پیامبر و نوع ارتباطش با خدا چقدر جالب و درس آموز است، نکاتی که دکتر م بسیار زیبا تحلیل میکنند

برنامه های دی ماه

از ابتدای مهر ماه تصمیم داشتم در دی ماه که کمی فراغت موقت پیدا میکنم به دیدن دکتر م بروم ...
 دیشب  پوستر یک نشست تخصصی را دیدم که فردا برگزار میشود و دکتر م در آن، یکی از طرفین گفتگو هستند...بسیار مشتاق رفتن هستم اما خب این سرماخوردگی کاری کرده که فقط در خانه یا درحال استراحتم یا سرفه کردن و سوپ خوردن و نمیتوانم از این فرصت خیلی خوب هم برای دانش افزایی و هم برای تازه کردن دیدار با دکتر م استفاده کنم...

+ البته جز این دلیل دیگری هم برای نرفتن فردا وجود دارد و آن ن است!...یک سفر دو هفته ای با خانواده را کنسل کرد که بتوانیم همدیگر را ببینیم اما بخاطر شرایط من کنسل شد و اگر قرار باشد برای دیدار کسی بروم او در اولویت است

++(- یک فیلم انتخاب کن برای دیدن
×تو انتخاب کن.تو باید دوسش داشته باشی
- چرا؟
×چون قراره تو فیلمو نگاه کنی و منم تو رو)

+++چقدر کار نکرده دارم که باید در این دو هفته انجام میدادم اما تقریبا همه شان مانده و من بیحال و مریض فقط نظاره گرم

++++این روزها یک گوشه قلبم برای "ایرانم" پر از تشویش و دلهره و غم است...


+++++دکتر خ یک فلش جذاب عروسکی و دو جلد کتاب برایم هدیه فرستاده اند

سنت و مدرنیته

این چند روز سرماخوردگی بسیار شدیدی را تجربه میکنم که توان انجام کارها را ازم سلب کرده و مدام در حالت بی حالی و استراحت هستم...همین امر سبب شده تا با مادرم بیشتر تلویزیون ببینم و از چند و چون سریالهایی که دنبال می کند اگاه شوم، یکی از آنها که از شبکه آی فیلم می بیند سریال قدیمی"در قلب من" است...
چیزی که در این سریال توجهم را جلب میکند و به زیبایی تصویر میشود، تقابل سنت و مدرنیته است که در قالب زندگی دو خانواده نشان داده میشود.
خانواده اول در یک آپارتمان شیک ( متناسب با امکانات دهه ۷۰) زندگی میکنند و مشکلات و دغدغه هایی مخصوص به شرایط زندگی شان دارند و خانواده دوم در خانه ای حیاط دار و به غایت زیبا زندگی میکنند... جلوه های زندگی مدرن و سنتی نه تنها در شکل و شمایل خانه ها بلکه در نحوه تربیت فرزندان، دلخوشی های اعضای خانواده ها، اصالت های رفتاری، سلامت روانی اعضا و... نیز دیده می شود‌.

من اگر بخواهم بین این دو فقط یکی را انتخاب کنم، انتخابم سنت است... زندگی سنتی، معماری سنتی، غذاهای سنتی، عواطف و عشق های سنتی،موسیقی سنتی، ادبیات کلاسیک،ظروف و دکوراسیون کلاسیک، فلاسفه سنت گرا و... یکی از مخالفین سرسخت این علایق و وابستگی های سنتی من دکتر م هستند و همواره گوشزد می کنند که بهداشت عمومی، اموزش و پرورش همگانی و غیره و غیره همگی رهاورد مدرنیته هستند...راستش من مخالف و منکر رفاهی که مدرنتینه و پیشرفتهای بشر برای همه ما به ارمغان آوره اند نیستم و من هم مانند همه از آنها نفع میبرم اما بحثم بر سر این است که مدرنیته خیلی چیزها را هم از ما گرفته ، در راس همه آنها "ایمان" و "حال خوب" را...زندگی های دهه ۶۰ را به خاطر بیاورید..‌.سراسر سختی اما پر از صمیمیت و حال خوش...چیزی که سبب میشود امروز خیلی ها با حسرت و دلتنگی از آن روزگار یاد کنند...من نمیگویم باید رفاه و راحتی را از خودمان سلب کنیم اما میگویم بعضی چیزها را هم باید از سنت ها در زندگیمان حفظ کنیم...یک جور گزینش از هر دو سبک...یکسری چیزها را از مدرنیته وام بگیریم و یکسری چیزها را هم از سنت...
+ شاید هم ‌باید همراه شد با طرفداران پست مدرنیسم
++ بعد از مدتها قرار شده بود امروز ن را ببینم و همراه هم به سینما برویم که به خاطر حال بد من کنسل شد

شاید کاریزما

از صبح به خیلی چیزها فکر می کنم... شاید بیشتر از همه به محبوبیت...به اینکه در عصر ما که هر کسی خودش را یک منتقد و ایدئولوژیست می داند ، چگونه می شود محبوب قلب آدم ها شد؟...گاهی افراد آرمان ها و عقاید درست خود را به بهای همرنگ جماعت و در نتیجه مورد تایید دیگران قرار گرفتن، کنار میگذارند و باز هم ممکن است برای عده ی خاصی محبوب بشوند یا نشوند....اما چطور میشود بر سر اعتقاداتی که شاید این روزها به مذاق خیلی ها خوش نیاید، ماند و محبوب اکثریت شد؟...بقول شیمیست ها چیزی باید این معادله را موازنه کند...
و از همه این ها بالاتر چگونه میشود محبوب "او" شد؟...
رجوع میکنم به حالات و تجربیات سالهای پیش، به روزگار دوستی با "او"...میفهمم چه چیز معادله را موازنه میکند...خودش...اینکه اگر او را داشته باشی، همه دنیا مال تو خواهد بود، حتی قلب آدمهای رنگارنگ و نه چندان با ثبات زمانه...و کلام مولای جان یادآورم میشود:
مَن أَصلَحَ مَا بَينَهُ وَبَينَ اللهِ أَصلَحَهُ اللهُ بَينَهُ وَ بَينَ النَّاسِ . (اگر كسي رابطه خودش با خدا را درست كند، رابطه او با مردم هم درست مي‌شود)

+کلاس امروز درس های زیادی برای تک تک ما دارد...باشد که بیشتر فکر کنیم و راه بیابیم

++به نگاهت و حضورت محتاجیم
 

به جان تو

...

نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من

نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو

چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم

چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو

گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم

وگر یک دم زدم بی‌تو پشیمانم به جان تو

اگر بی‌تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم

وگر بی‌تو به گلزارم به زندانم به جان تو

سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت

عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو

درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشد

به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو

سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو

دیشب حدود چهار ساعتی را در کنار دکتر خ گذراندم و درسها آموختم و تامل ها کردم و حال ها به جانم آمد...بماند که بحث های جدی بسیاری هم کردیم ، از زمین و زمان سخن راندیم... نمیدانم چه شد که رسیدیم به موسیقی و ایشان قطعه ای از جناب شهرام ناظری بزرگوار را پِلی کردند و هر دو در سکوت گوش سپردیم...شعر فوق از مولانای عزیز ، ترانه این قطعه موسیقی بود...
+به دوستانم پیشنهاد میکنم این شعرزیبا را باصدای جناب ناظری گوش کنند( دانلود از اینجا )
++ مراحل حرمت شراب در قرآن و همینطور منسوخات در قرآن ازجمله موضوعات جالب و جدید بحث ها بودند!
+++از شب یلدا تا همین امروز درگیر سردرد هستم، ببخشید که کامنتها هنوز بی پاسخ مانده اند...هیچ یک از دوستان و همکاران باور نمیکنند که من شب یلدا را از ساعت ۷ونیم عصر خوابیدم

 

 

+×"عابر"بزرگوار، لینک دانلود را قرار دادم

کدها