و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

یلدا

تبریک یلدای استاد ارجمندی در کامنتها، سبب شد تا به ذهنم برسد در اینجا چیزی از یلدا بنویسم...


در این سالها تقریبا همه ما بارها در قالب اس ام اس یا انواع دیگر پیام ها، متنی با این مضمون را دریافت و یا ارسال کرده ایم: یلدا یعنی زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...
اولا که منظور از یک دقیقه بیشتر با هم بودن چیست؟ یعنی ۲۴ساعت میشود ۲۴ساعت و یک دقیقه؟!
ثانیا این  "یک دقیقه" را از کجا آورده ایم؟!یعنی مثلا ۵۹ثانیه نیست ؟!

ماجرا از این قرار است که ۲۴ساعت همان ۲۴ساعت همیشگی است و قرار نیست حتی یک ثانیه بیشتر با عزیزانمان باشیم و بخواهیم آن را جشن بگیریم!... از ابتدای تابستان به علت زاویه ای که دایره البروج با استوای سماوی دارد ، در یک روند مداوم از طول روز کم و به طول شب افزوده میشود...این روند افرایشی ( به طول شب) ادامه دارد تا در شب اول زمستان به اوج خود میرسد و طولانی ترین شب و کوتاهترین روز را داریم، پس از آن همین فرآیند بطور معکوس و با یک روند کاهشی اتفاق می افتد و مدام از طول شب کم و به طول روز افزوده میشود...در نوروز طول شب و روز برابر میشود اما باز هم این روند کاهشی ادامه می یابد تا اینکه در آغاز تابستان به اوج خود میرسد، یعنی کوتاهترین شب و بلند ترین روز را تجربه میکنیم و....

+ در اینجا بطور دقیق و با تصاویر مناسب، توضیحات بیشتر و  واضح تری را میتوانید مطالعه کنید
++امسال اگر در حوصله ی اطرافیان گنجید، چند دقیقه ای از گفتگوهای یلدایی را به توضیح این مسئله برای آنها اختصاص دهید...باشد که بیشتر تامل کنیم، بیشتر "او" را بشناسیم، بیشتر شکر کنیم و بیشتر بدانیم
+++همیشه یکی از حیرت انگیز ترین، جذابترین و تامل برانگیزترین پدیده های جهان خلقت برای من حوادث نجومی است...حیرانی و گاهی ترس عجیبی به جان آدم می اندازد...ما کجای این عظمت هستی قرار داریم؟!

 

با ما بِه از این باش...

آن روزها خیلی بیشتر از حالا مدیر زندگی خودم بودم، بسیاری از این سوالات عمیق و جانکاه فلسفی به جانم راه پیدا نکرده بود و همه چیز خلاصه میشد در رابطه عمیقی که با "او" داشتم...سراپا نشاط و شیطنت و هیجان های منطقی! بودم...در همان روزها بود که او هدیه ای برایم فرستاد و خودش یک قدم دورتر از همیشه ایستاد تا نگاه کند و ببیند با هدیه اش چه میکنم...هدیه تماما بوی "او" را میداد اما راستش را بخواهید هر چیز و هرکسی حتی اگر خیلی خیلی همرنگ و هم جنس خودش باشد ، می تواند وسیله ای شود برای دوری از "او"...خیلی قرارها با هم گذاشتیم، کلی شرط و شروط مبنی بر اینکه هدیه را بده اما اینبار من و هدیه را با هم به حضور بپذیر...اما خب اشتباه کردم، کار دل بود و چنان غرق در خواستن هدیه شده بود که اگر  هم با "او" حرف میزد تنها موضوعش هدیه بود...
در همان روزها بود که شروع کردم به خواندن دیوان خواجه ی شیرازی خودمان ، تا پیش از ان در حد غزل های گاه به گاه و معروف و مناسبتی سراغش رفته بودم... اما یک جایی تصمیم گرفتم از صفحه اول شروع کنم و بیت به بیتش را مزه مزه کنم... حافظ هم "او" را به خاطرم می آورد و هم هدیه را ...
بعدها خیلی ماجراها با هدیه و حافظ و خودم آفریدیم، از خریدن فالهایش در پارک تا دیوانی که هدیه دادم و شبهایی که برایم غزل میخواند...
اما همیشه یکی از شیرین ترین و دلچسب ترین حافظ خوانی ها ، آنهایی بوده که از زبان جناب دکتر کاکاوند شنیده ام...در برنامه های تلویزیونی مثل رادیو هفت ، رادیو شب، صدبرگ، کتاب باز و گاهی هم رادیو....صدای گرم و دلنشین، زیبا خواندن غزل و توضیحاتی که پس از تفال ضمیمه میکنند می تواند جان هر آدمی را پر شِکر کند...
دیشب در حالی که بیخوابی به سراغم آمده بود، هندزفری در گوشم گذاشتم و به سراغ رادیوی محبوبم، رادیو پیام، رفتم...بخت با من یار بود که گوینده بخش شبانگاهی جناب کاکاوند بودند...پس از شنیدن چند موسیقی سنتی و زیبا، به رسم همیشگی حضورشان در برنامه ها، از همه ما شنوندگان خواستند تا نیتی بکنیم و فالی برایمان گرفتند:

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

...ای کاش شما هم این غزل را با صدای خودشان میشنیدید تا هرچه بیشتر به دلتان می نشست

+این بیت آخر چقدددررر جذاب است خدایا :)
++علیرغم اینکه دو ساعت از "شب بخیر" گذشته بود، غزل را برای هدیه فرستادم و ...او هم بیدار بود...

+++به همه دوستانم پیشنهاد میکنم یک دیوان حافظ کوچک کنار تختشان بگذارند و شبها قبل از خواب یک یا دو غزل از کتاب را بخوانند...حال دلتان را خوب و خوابتان را شیرین تر میکند...این تجربه شخصی من است :)

 

+×"عابر" بزرگوار خیلی ممنون از کامنت راهبردی و سخنان ارزشمندتان

تناقض

تو در آنجا غرق در حس دلتنگی

و

من در اینجا غرق در حس خواستنت...

اما چه مانعی هست که نمیتوانم درخواستت را بپذیرم؟... میدانم با این دوری که به زور به هر دونفرمان تحمیل کرده ام سبب حال بد خودم و خودت شده ام اما دوست دارم بدانی دست خودم نیست!...تابحال شده چیزی را خیلی دلت بخواهد اما گنجایش روحی حضورش را نداشته باشی؟! راستش خودم هم خیلی سردرنمیاورم که این منِ درونی چه میگوید و چه میخواهد اما نتیجه احوالاتش همین شده که میبینی...با غم عمیق در قلبم، درخواستت را نمی پذیرم و بیشتر هر دو نفرمان را غصه دار میکنم!!

+این روزها به شکل عجیبی اشکم آماده سر خوردن روی گونه ام است...در یک آن و با اتفاقات بدیهی و ساده چشمانم پر از اشک میشود...آوردن نام مشهد باشد، یا دیدن فیلم متری شیش و نیم یا دیدن مردی که در سطل زباله دنبال روزی اش میگردد...

++ فقط میتوانم بگویم "اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام..."

+++ برای پست قبل چند کامنت از دوستان مختلف دریافت کردم که همه حسی مشابه من داشتند...این درد خودفراموشی و روزمرگی  را ظاهرا خیلی هایمان داریم...اما راه حل چیست؟

چند دقیقه ای برای خودم

وسط شلوغی های روز، و در آخر هفته ای پر کار و پر استرس داشتم میرفتم که به ماشین برسم و برم خونه سراغ حجم بی نهایت کارها...قطره های بارون با باد سرد به صورتم میخورد که بدون هیچ فکر و برنامه قبلی به شکلی دیوانه وار اومدم به این کافه...نمیدونم چی شد که حس کردم بیخیال همه دنیا و ...
حالا هم صدای اقای شجریان...نگاهم به پشت شیشه ی دودی رنگ و تماشای خیابان پاییزی روبرو...
در این دو ماه و نیمی که از پاییز امسال گذشت انقدر درگیر بودم که فراموش کنم به حال دلم ، به خودِ خودم برسم...
چقدر دلم برای زندگی آرام قبلی...برای تو که چند ماه هست چیزی ازت ننوشتم و برای ن تنگ شده...

چقدر نیاز دارم به فکر کردن...به تنهایی

+آقای کافه دار ازم میپرسن منتظر هستی؟ میگم نه و با تعجب روزنامه ای که منوی اینجاست روی میزم میذاره...
++بالاخره کیک شکلاتی و نسکافه ما رسید...جای دوستان خالی :)

روزهای کاری

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید


- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟


- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم...

جناب شفیعی کدکنی
+خستگی این روزها را نزدیکان در چهره ام هم می بینند...دلم تنهایی و خلوت می خواهد...
++همه سهمم از هوای باران خورده و پاییزی امروز تماشای آن در چنددقیقه های کوتاهی بود که در حین کار فراغت پیدا میکردم...دلم رهایی و سکوت میخواست...دلم پیاده روی در خیابان انقلاب را میخواست...اما بقول جناب کدکنی پایم بسته است بخاطر بچه ها...
+++شاید نبودن ن و دلتنگی برای او هم چندان بی تاثیر در حال این ایام نباشد...دلم عجیب هوای آغوشش را کرده..‌.

++++هفته گذشته فیلم متری شیش و نیم و همینطور انیمیشن حیوانات خانگی۱ را خریدم، نمیدانم کی فرصت دیدنشان را پیدا میکنم

راهنمایی

فکرش را هم نمیکردم که روزی بوی سیگار کسی این چنین عمیق به جانِ خاطرم نفوذ کند و کلید واژه ای را برایم متجلی سازد...!
از هفته گذشته شنیدم که پدر مهشید فوت کرده و امروز برای تسلیت همراه خانواده به مراسمی که در خانه برای پدرش گرفته بود رفتم؛ هنگام ورود، برای استقبال به جلوی در آمد و بغلش کردم...مثل همان سالها بوی سیگار ملایمی میداد...بویی که مرا با خودش برد به سالهایی که دنیا فقط از من و "او" پر شده بود، همه چیز در اوج شکوه و زیبایی بود...مرا برد به آنجا تا راه بنماید برای ترجمه کلید واژه "قدوس"...
+به علت حجم کارها نماز ظهر را حدود ساعت چهار و نیم و در خانه مهشید خواندم، خانه ای که در آن یک مُهر پس از کلی جستجو به سختی پیدا شد تا من بتوانم نمازم را پیش از قضا شدن ادا کنم...علیرغم بسیاری خانه های دیگر که در اتاقشان یک باکس جداگانه از سجاده های رنگارنگ برای مهمانها دارند‌‌‌...اما چه میشود که نماز در خانه مهشید میشود راهگشای یک معمای روحی و نماز خواندن در خیلی از آن خانه ها حتی حس رفع تکلیف از ادای یک نماز معمولی هم به آدم نمیدهد؟...بنظر میرسد که معادلات خدا خیلی پیچیده تر از آن است که از روی اعتقادات ظاهری افراد بتوان آنها را قضاوت کرد
++پیام های امشب ز ، ابراز احساساتش بعد از این سالهای دوری و به نوعی برگشتنش،  اتفاقی بود که پیرو ماجرای عصر توانست خیلی بیشتر ماجرا را برایم روشن کند
+++خدایا توان عمل به دانسته ها را به ما عطا کن

طرحواره درمانی

سرم بسیار شلوغ بود و دور و اطرافم پر از کتاب و جزوه و خودکار و کاغذ...طبق عادت، کارهایم را در پذیرایی و جلوی تلویزیون انجام میدادم( این عادت را از آغاز نوجوانی به همراه دارم و البته همیشه بخاطرش سرزنش میشوم) ...برای رفع خستگی ِگردنم سرم را از روی کتابها بلند کردم و نگاهی به تلویزیون انداختم، تکرار برنامه کتاب باز پخش میشد...کمی صدایش را بلند کردم و باز مشغول کارهایم شدم ، به اندازه ای که دیگر نه صدایش را میشنیدم و نه در خاطرم ماند که برنامه مورد علاقه ام در حال پخش است...پس از چند دقیقه جزوه نوشتن  ، باز سرم را بلند کردم و این بار دکتر شکوری را دیدم که مشغول صحبت است .‌‌..یعنی بخش محبوب از برنامه محبوبم...سعی کردم ضمن اینکه حواسم به حرفهایش هست به کارهایم هم برسم...دو خط مینوشتم، دو جمله گوش میکردم ، سه خط میخواندم، یک نگاه به تلویزیون میکردم ، یک کتاب دیگر را باز میکردم و چند خطی از ان میخواندم، دوباره سعی میکردم گوشم را تیز کنم تا بشنوم چه میگوید و.‌...خلاصه اینکه یک چیزهایی از حرفهایش دستگیرم شد، راجع به زخم های دوران کودکی بود...بنظرم امد لازم است برنامه را با دقت بیشتری ببینم و تصمیم گرفتم تکرار دوم برنامه که حدود ساعت ۱۵ بود را ببینم....خوشبختانه میسر شد:
کتاب " زندگی خود را دوباره بیافرینید" از جِفری یانگ را معرفی کردند و گفتند بسیاری از مشکلات و رفتارهای ما در سنین بزرگسالی ریشه در زخم هایی در ناخوداگاهمان دارد که مربوط به دوران کودکی ماست...ما بطور ناخواسته و نادانسته همان طرحواره ها را (با وجود اینکه آزارمان میدهند)انتخاب میکنیم و در تله انها به دام میفتیم...تسلیم، حمله، شرم و نقص و...از این طرحواره هایی هستند که ممکن است در دامشان گرفتار باشیم

+کتاب جالبی بنظر می آید و انشاالله باید بخوانمش
++ برنامه کتاب باز (به ویژه سه شنبه شب ها)را ببینید
+++کمی بیشتر که به رفتارهای خودمان و اطرافیانمان فکر میکنیم ، میتوانیم رد بعضی از آنها را در اتفاقات سالهای گذشته زندگیمان بزنیم...فلان رفتار امروز ، ریشه در فلان اتفاق در دوران کودکی مان دارد...
++++به یاد کلاس های دکتر س افتادم...ایشان روانکاو هستند و هر یک ساعتی که در کلاسشان میگذشت به اندازه یک هفته خوراک و سوژه برای تفکر در احوالات شخصی و خودشناسی به آدم میداد!
+++++چقدر کتابِ نخوانده دارم :(

جست و جو

یکی از مضامین اندیشه عرفانی این است که معشوق نیز طالب عاشق است و عشق ِ عاشق در واقع عطای معشوق است.یعنی عاشق است که معشوق را به سوی خود جذب می کند.درمورد جستجو نیز رنگی از این تفکر دیده می شود.مولانا می گوید آن کس که این جست و جو را برانگیخته، خود به دنبال یافتن خویشتن است.یعنی جست و جوی ِ جست و جوگر از طرف همان کس که خود موضوع جستجوست ایجاد شده.جست و جو گر خارخار ِ جست و جویی در دل خویش احساس می کند، غافل از اینکه این احساس در واقع نشان میدهد که مقصود ِ او خود به جست و جو برخاسته...
مولانا در غزل زیر نیز به نوعی دیگر همین سخن را می گوید‌.عارفان در جست و جوی حق اند اما مولانا می گوید در واقع خود ِ حق است که در حال جست و جوست...:
عاشقان را جست و جو از خویش نیست
در جهان جوینده جز او بیش نیست

+چقدر عمیق و قابل تامل است این چنین رابطه ی دو سویه ای...او در جستن شماست که شما او را میجویید ، اما چه کنیم تا او به جستنمان بیاید؟...
++بخشی از کتاب"حیات در کلمات"
+++نکند دچار دردِ بی دردی بشویم و غصه نخوریم از اینکه بدون جست و جوی او عمرمان را سپری میکنیم! و اصلا متوجه قضیه نباشیم...اصلا ما آمده بودیم اینجا که چه کار کنیم؟؟!

+×گاهی وقتی پاسخ کامنتی را مینویسم مدت نسبتا زیادی طول میکشد تا تایید بشود و گاهی مطمئن نیستم که بالاخره برایتان ثبت شده یا نشده!!

لاتاری

امروز...حسرت و افسوس...اشک...سنگینی سینه ام...و حالا تیر خلاص با دیدن فیلم سینمایی لاتاری...

 

+ فردا ساعت ۱۴ از شبکه آی فیلم میتونید این فیلم رو ببینید 

++بغض

 

+++ پس از خواندن کامنت ها نوشت:

من این فیلم را در شرایط خاص روحی و در منزل دیدم، شاید اگر من هم یک روز برای دیدنش در سینما وقت گذاشته بودم و در حالت عادی میدیدمش چندان به دلم نمی نشست ... اما در شرایط فعلی که به سرنوشت بچه هایم بسیار حساس شده ام، به مشکلات اقتصادی خانواده ها بیشتر واقف شده ام، نگاه اجتماعی ام واقع بینانه تر شده دیدن چنین فیلمی مرا با یک واقعیت تلخ مواجه میکند که عمیقا تحت تاثیرش قرار میگیرم و اشک میریزم.... ضمن اینکه دیروز عصر در گفتگویی که در اسم داشتیم، بخش زیادی از موضوع همین مسائل اجتماعی بود و کلی روضه غم انگیز برای آن بنده خدا خوانده بودم و او هم مدام چشمهایش پر از اشک میشد...

دکتر خ همیشه میگویند ادمها را در زمانه و زمینه شان ببین و بعد قضاوت کن...اینطوری نسبت به آنها مهربانتر میشوی و بیشتر درکشان میکنی...دیشب زمانه و زمینه من سبب شد تا هرچه بیشتر با ماجرای فیلم همذات پنداری کنم

 

++++ای کاش برایم آدرس وبلاگ بگذارید 

 

امروز...اسم...

امروز از صبح برای انجام یکسری کارهای اداری و بعد هم بانکی بیرون از خانه بودم و پس از ان هم همراه پ به صرف ناهار و خرید رفتیم... ابتدا هفت تیر برای خرید مانتو و نزدیک غروب هم انقلاب برای خرید کتاب...دو کتاب فیزیکی میخواستم و دو جلد هم کتاب "حیات در کلمات" برای هدیه به "ن" و  یکی از همکاران
پس از اتمام این خریدها همراه پ در خیابان انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر  مشغول قدم زدن شدیم...هوا درحال تاریک شدن بود و چندقطره ای هم باران میبارید...همان فضای جذاب و دلبر انقلاب که با تمام قلبم لذت لمسش را حس میکنم...از کنار یک گاری پر از لبو و باقالی گذشتیم و هردو دلمان میخواست که با گرمای بخار یک بشقاب باقالی عیشمان را تکمیل کنیم اما انقدر دستمان وسیله و کتاب بود که ترجیح دادیم فقط به لذت بصری اکتفا کنیم و بگذریم!...میم تماس گرفت و پس از اینکه فهمید کجا هستیم گفت همراه الف به آنجا می آیند، به او گفتم که قصد دارم به "اسم" سر بزنم و آنها هم مشتاقانه گفتند به همانجا می آیند! ابتدا من و پ به انجا رسیدیم ، "اسم" از همیشه شلوغ تر بود و من طبق معمول از دیدنش سر از پا نمیشناختم! به طرف قفسه کتابها رفتم و پ همان جلوی در مشغول هماهنگی تلفنی با میم شد تا برسند... در کنار قفسه کتابهای رمان بودم که یکی از فروشنده ها را دیدم، سلام علیک کردیم و حسابی از دیدن هم خوشحال شدیم! و بنده خدا شرح اشتیاق و انتظار کرد... همزمان دو فروشنده دیگر را دیدم که مشغول سلام و احوالپرسی با انها شدم و خواستم به سمت کتابها بروم که همان آقای فروشنده اولی با یک لیوان چای که کنارش یک شاخه نبات هم گذاشته بودند به سمتم آمد و گفت برای شما اوردم و اشاره کرد به میز و صندلی که گوشه کتابفروشی بود....بسیار شدمنده لطفش شدم و دعوتش را برای گفتگو پذیرفتم...نشستیم و از اوضاع و احوال خودم و بچه هایم ، خودش و احوالاتش گفتیم...مشغول گفتگو بودیم که میم و الف هم رسیدند و یک آن دیدم با فاصله از ما، کنار پ ایستاده اند و دارند میخندند!...خدای من! حالا کی باید به اینها حالی کند ماجرای چای و گفتگوی دو نفره ربطی به چیزی که آنها برداشت کرده اند ندارد!...بی توجه به آنها گفتگو را ادامه دادم...یک کتاب از شرح موضوعی مثنوی معرفی کرد و من هم کتاب " حیات در کلمات" را نشانش دادم ‌و از جلدش عکس گرفت...
بعد از گفتگویی طولانی،  بلند شدم تا پارچه ای که همراهانم بریده اند را ندوزند و تن من نکنند!! در یکی دو جمله ماجرا را جمع کردم و توضیحی ندادم، آنها هم توضیح بیشتری نخواستند شکر خدا....
باز جناب فروشنده سمتم آمد و همراه خودش خانمی که یک مجموعه فرم دستش بود به من معرفی کرد، گفت از این فرمها به ایشان بدهید، خانم توضیح داد که یک فرم نظرسنجی از مشتریان است و پس از پر کردن آن یک کارت تخفیف ۱۵درصدی برای خرید یک ماه کتاب به من دادند....کتاب "میناگر عشق"را به همراه سه جلد" بنده خاص" در دستم گرفتم و پس از خداحافظی از دوستان فروشنده،  اسم را به مقصد کافه ورتا ترک کردیم

+ در رابطه با کتاب حیات در کلمات انشاالله خواهم نوشت
++ نزدیک چهار سال پیش همراه دوستی برای اولین بار به کافه ورتا رفته بودم  و امروز عصر که انجا بودم خاطرات حضورش یاداوری شد

تصرف عدوانی

یک روز برفی را باید در خانه میگذراندم...صبحانه را در پذیرایی و همراه مادرم هنگامی که از دیدن سریال تکراری! اما دوست داشتنی" مدیر کل" ذوق زده بودیم ، خوردم...پس از آن ، او سراغ کارهای خودش رفت و من مشغول تماشای برف از پشت پنجره بزرگ خانه شدم...همیشه مجذوب سکوت و آرامش محض هوای برفی هستم، همه جا غرق در سکون و سکوتی میشود که فقط منحصر به روزها و شبهای برفی است... به فکر بودم که روزم را چطور پر کنم...اگر میخواستم کارهای روزمره را انجام دهم میتوانستم تا دو روز بعد هم از صبح تا شب را پر کنم! اما نمیخواستم این فرصت جذاب را از دست بدهم و آلوده ی دستان ِ بی روح روزمرگی ها بکنمش...همینطور که داشتم شکر در لیوان نسکافه ام میریختم و ذهنم مشغول برنامه های روز بود، چشمم به کتاب تصرف عدوانی بر روی میز پذیرایی افتاد...اصلا یادم نمی آید دقیقا کی آن را خریدم! دو هفته یا سه هفته پیش، و اصلا سراغش نرفته بودم...بقول ارشمیدس "یافتم"! ... باید لذت یک روز برفی که میتوانستم در خانه بمانم را با خواندن یک کتاب جذاب چندین و چندبرابر میکردم...رو به پنجره دراز کشیدم، کتاب را طوری  روبریم گرفتم که در پس زمینه آن بارش برف از پشت پنجره دیده میشد...از این جذابتر ممکن نیست... از صفحه اول شروع کردم...خوشبختانه کتاب سبُک ( حدود۱۶۵صفحه) و خوش دستی بود، از اینها که با "کاغذهای سبکبال" چاپ میشوند...
ماجرای آشنایی من با این کتاب و دلیلم برای خریدنش تعریف و تمجیدهایی بود که در برنامه محبوبم، کتاب باز، درباره اش شنیده بودم و در یکی از همین انقلاب گردی های پاییزی از "اسم" عزیزم خریدمش...بر روی جلد کتاب نوشته:
تصرف عدوانی
داستانی درباره عشق
ماجرای رمان از آنجا شروع میشود که از یک خانم پژوهشگر و نویسنده ی مقالات برای مجله ها به نام استر، درخواست میشود تا درباره آثار یک آقای هنرمند معاصر به نام هوگو سخنرانی کند...خانمی که در آغاز داستان متاهل است و پس از آشنایی و ارتباط هایی با هوگو به جهت علاقه ای که به او پیدا میکند از همسرش جدا میشود...
نمیخواهم اینجا ماجرا را کامل تعریف کنم چون ممکن است بخواهید بخوانیدش :) و اگر خواستید در پاسخ به نظرات بیشتر برایتان تعریف میکنم

کتاب به قدری پر کشش بود که بتواند آدم را جذب کند و در او این کنجکاوی را ایجاد کند که ببیند بالاخره چه اتفاقی می افتد...اما راستش آنقدر کتاب قابل تمجیدی نبود
اگر تابحال عشق به یک آدم را تجربه کرده باشید با خواندن کتاب و شرح احوالاتی که از خانم استر میخوانید کاملا میتوانید با او همذات پنداری کنید، حسش را درک کنید یا حتی آینه ای شود از خودِ عاشقتان در بعضی روابط... یعنی عشق یک ادم به یک آدم را بسیار عریان و بی پرده جلوی چشمتان مجسم میکند...آنجا که سراپا نیاز میشوید تا معشوق را در آغوش بگیرید، آنجا که به زور خودتان را کنترل میکنید تا به او پیام ندهید و یا زنگ نزنید تا خودش سراغتان را بگیرد اما نمیتوانید، آنجا که هر چیز جذابی میبینید میخواهید راجع به آن با او حرف بزنید و...
و البته اینکه گاهی چقدر ساده لوحانه کسی را میخواهید و او چقدر بیرحمانه شما را طبق عادت خودش برای بعضی مواقع! میخواهد
کتاب تا عصر همان روز برفی تمام شد و سبب شد تا آن روز برای همیشه در ذهنم ماندگار شود...کتابها نه تنها خودشان بلکه زمان و مکانی که همراهشان میشود را در ذهن و خاطره مان ثبت میکنند...مثل موسیقی
 

کدها