بنویس
بنویس و هراس مدار از آن که غلط می افتد
بنویس و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک میکند
و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن و بر خود می لرزیم
.
.
.
انگور سیاهم
به بوی دهان تو شراب می شوم
سمندر تشنه ای که زیر شعله ، چشمه ی آب جسته منم
نوروز منی تو
با جان نوخریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من به شور میوه شدن در هوای تو پر می کشم
تو طلسم آب شده در هوا
شش های مرا تسخیر کرده ای
پرنده های توام
دان و رام توام
.
.
.
ساق نازک تاک به شوق بوسه های تو بر زانو راست می شود
آفتاب به جستجوی تو در بادها سرگردان مانده است
صدف ها کورند
تو شناور آب هایی
به حسرت صیدی در باران پلک می زنند
باد ها کورند
تو اینجایی و آشیان عقابان را می جویند
ساعت برای لحظه شماری دیدار توست
عقربه ها کاردهای تکّه تکّه کننده انتظارند
ای لرزه ی دقیقه ی موعود
انتظار شادمانه پایان تن
.
.
.
دوستِت دارم
و عشق تو از نامم می تراود
مثل شیره ی تک درختی مجروح در حیاط زیارتگاهی.
《شمس لنگرودی》